فصل نخست
اسلاومیر مروژک؛ نمایشنامهنویسی که بحران را در انسان جستوجو کرد
در تاریخ نمایشنامهنویسی اروپا، نویسندگانی کم نیستند که آثارشان بازتاب مستقیم یک دوره تاریخی یا یک نظام سیاسی خاص باشد. بسیاری از آنان، بهویژه در دهههای پس از جنگ جهانی دوم، کوشیدند با زبان نمایش به استبداد، جنگ، ایدئولوژی و بحرانهای اجتماعی پاسخ دهند. با این حال، آثار اسلاومیر مروژک از جنسی دیگر است. او بیش از آنکه به توصیف یک حکومت یا اعتراض به یک ساختار سیاسی بپردازد، ریشههای روانی و فرهنگی قدرت را جستوجو میکند؛ ریشههایی که به باور او، بسیار پیشتر از ظهور هر دیکتاتوری در ذهن و رفتار انسان شکل گرفتهاند.
مروژک در سال ۱۹۳۰ در لهستان به دنیا آمد؛ کشوری که در کمتر از سه دهه، اشغال نظامی، جنگ جهانی، حکومت نازی و سپس استقرار نظام کمونیستی وابسته به اتحاد شوروی را تجربه کرد. چنین زیستجهانی میتوانست هر نویسندهای را به خلق آثاری صرفاً سیاسی سوق دهد، اما مروژک آگاهانه از این مسیر فاصله گرفت. او هرگز انکار نکرد که سیاست بر آثارش سایه انداخته است، اما معتقد بود اگر نقد هنرمند تنها متوجه یک حکومت یا یک ایدئولوژی باشد، با تغییر آن حکومت، اثر نیز کارکرد خود را از دست خواهد داد. از همین رو، او به جای پرداختن به چهرههای سیاسی، به سازوکارهایی پرداخت که امکان ظهور قدرت را فراهم میکنند؛ سازوکارهایی که ممکن است در هر جامعه و در هر زمان تکرار شوند.
نمایشنامه «تانگو» که در سال ۱۹۶۴ نوشته شد، نقطه اوج این نگاه است. در نگاه نخست، مخاطب با خانوادهای نابسامان روبهرو میشود؛ خانوادهای که در آن مرز میان نسلها از میان رفته، اقتدار والدین فرو ریخته، سنت بیاعتبار شده و آزادی به رفتاری بیقاعده و روزمره تقلیل یافته است. اما اندکی پس از آغاز نمایش روشن میشود که این خانه، تنها یک خانه نیست. مروژک آن را به آزمایشگاهی تبدیل میکند که در آن میتوان مسیر تولد، فرسایش و بازتولید قدرت را مشاهده کرد.
یکی از خطاهای رایج در خوانش «تانگو» آن است که این نمایشنامه صرفاً نقدی بر نظامهای کمونیستی یا حکومتهای تمامیتخواه دانسته شود. این تفسیر، هرچند بخشی از حقیقت را در خود دارد، اما دامنه اندیشه مروژک را محدود میکند. اگر مسئله اصلی او فقط نقد کمونیسم بود، اثرش باید با فروپاشی بلوک شرق اهمیت خود را از دست میداد؛ حال آنکه «تانگو» امروز نیز در دانشگاهها، جشنوارههای تئاتری و مطالعات فلسفه سیاسی خوانده و اجرا میشود. علت این ماندگاری آن است که مروژک درباره یک ایدئولوژی خاص سخن نمیگوید؛ او درباره وضعیتی انسانی سخن میگوید که در آن، فروپاشی معیارهای مشترک، جامعه را برای پذیرش هر شکل تازهای از قدرت آماده میکند.
در این نمایشنامه، آزادی نه مفهومی مطلق و مقدس، بلکه مسئلهای قابل پرسش است. مروژک از مخاطب نمیخواهد آزادی را انکار کند، بلکه از او میپرسد آزادی زمانی که از مسئولیت، قانون و تعهد اخلاقی جدا شود، چه سرنوشتی پیدا میکند. این پرسش، نمایشنامه را از سطح یک اثر سیاسی فراتر میبرد و به قلمرو فلسفه اخلاق و فلسفه سیاست وارد میکند.
در بسیاری از آثار نمایشی قرن بیستم، تقابل میان آزادی و استبداد بهصورت دوگانهای روشن ترسیم میشود؛ گویی یکی خیر مطلق و دیگری شر مطلق است. اما مروژک این دوگانه را برهم میزند. او نشان میدهد جامعهای که همه محدودیتهای خود را کنار گذاشته، الزاماً به جامعهای آزادتر تبدیل نمیشود. گاهی حذف همه مرزها، نه به آزادی، بلکه به نوعی خلأ ارزشی میانجامد؛ خلأیی که در نهایت، قدرتی خشن و فاقد مشروعیت اخلاقی آن را پر میکند.
از همین منظر، «تانگو» را نمیتوان صرفاً در چارچوب تئاتر ابزورد قرار داد. هرچند اثر از طنز، اغراق و موقعیتهای نامتعارف بهره میبرد، اما هدف آن خلق جهانی بیمعنا نیست. برعکس، مروژک با استفاده از عناصر ابزورد، میکوشد سازوکارهای بسیار واقعی زندگی اجتماعی را آشکار کند. اگر در آثار ساموئل بکت، انسان در برابر سکوت هستی قرار میگیرد و در آثار اوژن یونسکو بحران زبان به مرکز روایت تبدیل میشود، در «تانگو» مسئله اصلی فروپاشی نظم نمادین جامعه است؛ نظمی که زمانی رفتار انسانها را معنادار میکرد و اکنون جای خود را به بیقاعدگی داده است.
نکته مهم دیگر آن است که مروژک هیچیک از شخصیتهای خود را به سخنگوی حقیقت تبدیل نمیکند. او حتی به آرتور، که در آغاز نمایش نزدیکترین شخصیت به عقل و نظم به نظر میرسد، اجازه نمیدهد در جایگاه قهرمان باقی بماند. این پرهیز از قهرمانسازی، یکی از مهمترین ویژگیهای جهانبینی مروژک است. او به جای تقسیم جهان به خیر و شر، نشان میدهد چگونه هر اندیشهای، اگر از نقد و خودآگاهی تهی شود، میتواند به شکلی تازه از سلطه بینجامد.
به همین دلیل، ارزش «تانگو» تنها در مهارت دراماتیک یا ساختار نمایشی آن خلاصه نمیشود. اهمیت این اثر در آن است که پرسشی را پیش میکشد که هنوز نیز بیپاسخ مانده است: جامعهای که ارزشهای مشترک خود را از دست داده، چگونه میتواند میان آزادی و نظم تعادل برقرار کند، بیآنکه دوباره به دام اقتدارگرایی بیفتد؟
شاید راز ماندگاری نمایشنامه نیز در همین پرسش نهفته باشد. مروژک پاسخی آماده در اختیار مخاطب نمیگذارد؛ او تنها آینهای پیش روی او قرار میدهد تا رابطه پیچیده میان آزادی، مسئولیت و قدرت را دوباره ببیند. از این رو، «تانگو» بیش از آنکه روایت یک خانواده باشد، روایت بحرانی است که هر تمدنی، در لحظه گسستن پیوند میان ارزشها و قدرت، ممکن
است با آن روبهرو شود.