تماشای «کلاس مرده» بیش از آنکه تجربهی دیدن یک نمایش باشد، مواجهه با حافظه است؛ حافظهای که نه گذشته را بازسازی میکند و نه در پی روایت خطی زندگی است، بلکه آن را مانند زخمی کهنه دوباره بر سطح آگاهی میآورد. تادئوش کانتور از همان نخستین لحظه روشن میکند که قرار نیست با شخصیتهایی زنده روبهرو باشیم؛ ما وارد قلمرویی شدهایم که مرز میان انسان، شیء، خاطره و مرگ از میان رفته است.
کانتور کلاس درس را به استعارهای از ذهن انسان تبدیل میکند. پیرمردها و پیرزنهایی که کودکِ مومیِ (عروسک )خود را بر دوش دارند، صرفاً تصویری سوررئال نیستند؛ آنها تجسم این حقیقتاند که هیچ انسانی از گذشتهی خود رها نمیشود. کودک در این نمایش نماد معصومیت نیست، بلکه بخشی از روان است که هرگز رشد نکرده و همچنان بر شانهی اکنون سنگینی میکند. این همان چیزی است که روانشناسی امروز از آن با عنوان «تداوم تجربههای حلنشده» یاد میکند؛ خاطراتی که به جای محو شدن، در رفتار، ترسها و انتخابهای ما به حیات خود ادامه میدهند.
آنچه بیش از هر چیز مرا درگیر کرد، نسبت انسان با اشیاست. در جهان کانتور، اشیا وسیله نیستند؛ آنها حافظه دارند. نیمکتهای فرسوده، مانکنها، چمدانها و میزهای کهنه، بیش از آدمها زندگی کردهاند و شاهد خاموش تاریخاند. گویی انسانها فانی میشوند اما اشیا همچنان بار خاطرات آنان را حمل میکنند. همین نگاه، اجرا را از یک اثر نمایشی صرف فراتر میبرد و به نوعی باستانشناسیِ حافظه تبدیل میکند.
از منظر ادبیات نمایشی، «کلاس مرده» عملاً علیه بسیاری از قواعد متعارف درام میایستد. اینجا خبری از پیرنگ کلاسیک، گرهافکنی یا اوج و فرودهای مرسوم نیست. روایت به جای آنکه پیش برود، مدام به عقب بازمیگردد؛ درست مانند عملکرد حافظه که هرگز منظم و خطی نیست. تکرارها، سکوتها، حرکتهای مکانیکی و بازگشت مداوم تصاویر، جای دیالوگهای توضیحی را گرفتهاند. کانتور به جای آنکه داستان تعریف کند، وضعیت خلق میکند؛ وضعیتی که مخاطب را وادار میکند معنای آن را در ذهن خود کامل کند.
حضور خود کانتور در صحنه نیز از هوشمندانهترین تصمیمهای اجرایی اثر است. او کارگردانی نیست که پشت صحنه پنهان شده باشد؛ همچون خالقی که بر جهان ساختهی خود نظارت میکند، میان بازیگران حرکت میکند، گاهی آنها را هدایت میکند و گاهی تنها نظارهگر فروپاشی جهانی است که خود آفریده است. این حضور، مرز میان واقعیت و نمایش را مدام مخدوش میکند.
بازیگران گروه Cricot 2 اجرایی ارائه میدهند که بیش از آنکه بر احساسات آشکار متکی باشد، بر ریتم بدن، مکث، تکرار و کیفیت حضور استوار است. آنها شخصیتپردازی روانشناختی به معنای رایج ارائه نمیکنند؛ بلکه هر بدن به حامل یک خاطره تبدیل میشود. همین موضوع باعث میشود که حتی سادهترین حرکت نیز بار معنایی پیدا کند.موسیقی انتخابشده، با والسهای قدیمی و قطعات فراموششدهی اروپای شرقی، حس نوستالژی را به شکلی فریبنده ایجاد نمیکند؛ برعکس، هر ملودی یادآور جهانی است که دیگر وجود ندارد. این تضاد میان موسیقی آشنا و تصاویر کابوسگونه، یکی از مؤثرترین لایههای احساسی نمایش را شکل میدهد.آنچه «کلاس مرده» را ماندگار کرده، جسارت آن در مواجهه با مرگ است. کانتور مرگ را پایان زندگی نمیداند؛ او نشان میدهد که گذشته، اگر فهمیده و زیسته نشود، پیش از مرگ جسم، انسان را به موجودی نیمهجان تبدیل میکند. شخصیتهای این نمایش نه کاملاً زندهاند و نه کاملاً مرده؛ آنها در برزخ خاطرات خود سرگرداناند.
به گمان من، ارزش واقعی این اثر در آن است که هر تماشاگر ناگزیر بخشی از زندگی خود را در آن پیدا میکند. شاید به همین دلیل است که با پایان اجرا، احساس نمیکنید نمایشی را دیدهاید؛ بیشتر شبیه آن است که برای ساعتی در حافظهی جمعی انسان قدم زده باشید.اگر به دنبال نمایشی هستید که تنها سرگرمتان کند، «کلاس مرده» انتخاب مناسبی نیست. اما اگر دوست دارید یکی از تأثیرگذارترین تجربههای تاریخ تئاتر قرن بیستم را ببینید؛ اجرایی که هنوز پس از چند دهه دربارهی حافظه، مرگ، زمان و هویت پرسشهای تازهای مطرح میکند، تماشای نسخهی فیلمتئاتر آن را از دست ندهید. بعضی آثار را نمیتوان فقط دید؛ باید تجربهشان کرد، و «کلاس مرده» بیتردید یکی از همان آثار است.