ننه دلاور و فرزندان او؛ وقتی جنگ حتی بازماندگانش را هم شکست میدهد
ننه دلاور و فرزندان او؛ وقتی جنگ حتی بازماندگانش را هم شکست میدهد
بعضی نمایشها را نمیتوان فقط دید؛ باید در آنها اقامت کرد. «ننه دلاور و فرزندان او» از آن دست آثاری است که مخاطب را به همدلی دعوت نمیکند، بلکه او را وادار میکند دربارهی سازوکارهای جهان فکر کند. برتولت برشت در این اجرا، همانند دیگر آثارش، احساسات تماشاگر را هدف قرار نمیدهد؛ او ذهن را نشانه میگیرد. با این حال، تناقض بزرگ نمایش دقیقاً همینجاست؛ هرچه برشت بیشتر تلاش میکند فاصلهگذاری ایجاد کند، تراژدی شخصیتها عمیقتر در ذهن تماشاگر رسوب میکند.
نمایش در بستر جنگ سیساله اروپا روایت میشود، اما زمان و مکان آن صرفاً یک پوشش تاریخی است. آنچه بر صحنه میبینیم، منطق تکرارشوندهی هر جنگی است؛ جایی که ارزشهای اخلاقی به کالایی قابل معامله تبدیل میشوند و انسان، آرامآرام، توان تشخیص مرز میان بقا و خیانت را از دست میدهد.
هلنه وایگل در نقش ننه دلاور، یکی از پیچیدهترین شخصیتهای تاریخ تئاتر را خلق میکند. او نه قهرمان است، نه ضدقهرمان. زنی است که تمام نظام روانیاش بر اصل «زنده ماندن» بنا شده است. اما همین میل به بقا، کمکم او را به بخشی از همان ساختاری تبدیل میکند که خانوادهاش را نابود میکند.
از منظر روانشناسی تکاملی، رفتار ننه دلاور در ابتدا منطقی به نظر میرسد. انسان در شرایط ناامن، منابع را بر اخلاق مقدم میداند. اما برشت نشان میدهد که اگر این سازوکار دفاعی دائمی شود، هویت فرد فرسوده خواهد شد. ننه دلاور آنقدر در اقتصاد جنگ ادغام شده که دیگر نمیتواند تشخیص دهد بزرگترین سرمایهی او نه گاریاش، بلکه فرزندانش هستند.
در طول نمایش، هر سه فرزند نمایندهی سه کیفیت انسانیاند که جنگ یکییکی آنها را قربانی میکند.
ایلیف تجسم شجاعت است؛ اما در نظام جنگ، شجاعت دیگر فضیلت نیست، بلکه ابزاری برای کشتن است. همان عملی که روزی قهرمانانه تلقی میشود، در زمانی دیگر جرم محسوب میشود. برشت با این جابهجایی نشان میدهد اخلاق در ساختارهای قدرت، اغلب تابع شرایط سیاسی است، نه حقیقت.
شوایتزرکاس نماد صداقت است. او به اصولش وفادار میماند، اما درست همین صداقت، دلیل مرگش میشود. این شخصیت پرسشی بنیادین مطرح میکند: آیا فضیلت، بدون درک واقعیت اجتماعی، میتواند به بقا منجر شود؟ برشت پاسخ قطعی نمیدهد، اما جهان نمایش نشان میدهد که نظامهای خشونتمحور، نخستین قربانیان خود را از میان انسانهای درستکار انتخاب میکنند.
اما عمیقترین شخصیت نمایش، کاترین است؛ دختری که سخن نمیگوید، اما شاید بلندترین صدای اثر باشد.
سکوت کاترین، صرفاً یک ویژگی جسمانی نیست؛ او در جهانی زندگی میکند که زبان دیگر توان مقاومت ندارد. بسیاری از شخصیتهای نمایش مدام حرف میزنند، معامله میکنند، استدلال میآورند و خود را توجیه میکنند، اما تنها کسی که حقیقت را بیواسطه درک میکند، همان دختری است که قادر به سخن گفتن نیست.
از منظر روانشناسی تروما، کاترین را میتوان نماد همدلی حفظشده دانست. برخلاف دیگران، سازوکارهای دفاعی او به بیحسی اخلاقی تبدیل نشدهاند. به همین دلیل، هنگامی که خطر نابودی شهر را احساس میکند، با نواختن طبل، جان خود را آگاهانه فدا میکند تا دیگران زنده بمانند.
این لحظه، شاید مهمترین نقطهی نمایش باشد؛ زیرا تنها کنش کاملاً اخلاقی اثر، از سوی شخصیتی انجام میشود که کمترین قدرت اجتماعی را دارد.
در اجرای برشت، این صحنه بدون اغراقهای رایج تراژدی اجرا میشود. هیچ موسیقی احساساتی، نورپردازی قهرمانانه یا بازی اغراقشدهای وجود ندارد. همین خویشتنداری اجرایی، تأثیر صحنه را چند برابر میکند. تماشاگر فرصت گریه کردن پیدا نمیکند؛ او مجبور میشود به این فکر کند که چرا چنین جهانی شکل گرفته است.
طراحی صحنه تئو اوتو نمونهای شاخص از زیباییشناسی حماسی برشت است. دکورها هرگز تلاش نمیکنند واقعیت را بازسازی کنند. همه چیز یادآور این نکته است که ما در حال تماشای یک نمایش هستیم. این فاصلهگذاری نه برای شکستن توهم، بلکه برای جلوگیری از مصرف منفعلانهی احساسات طراحی شده است. مخاطب باید به جای غرق شدن در داستان، ساختارهای اجتماعی پشت آن را تحلیل کند.
گاری ننه دلاور، مهمترین عنصر بصری اجراست. این گاری فقط وسیلهی حمل کالا نیست؛ استعارهای از سرمایه، بقا، وابستگی و در نهایت اسارت است. او تمام نمایش را صرف کشیدن این گاری میکند؛ گویی هرچه بیشتر برای حفظ آن تلاش میکند، بیشتر آزادی خود را از دست میدهد. در پایان، دیگر مشخص نیست ننه دلاور گاری را میکشد یا گاری او را.
موسیقی پل دسائو نیز برخلاف موسیقی کلاسیک تراژدی، وظیفهی برانگیختن احساسات را بر عهده ندارد. ترانهها اغلب در لحظاتی اجرا میشوند که انتظار سکوت یا اندوه وجود دارد. این تضاد، یکی از مهمترین ابزارهای فاصلهگذاری برشت است؛ موسیقی به جای همراهی با احساس، آن را قطع میکند تا ذهن دوباره فعال شود.
بازی هلنه وایگل، ستون اصلی اجراست. او شخصیت را نه با انفجارهای احساسی، بلکه با حذف احساسات آشکار میسازد. اندوه در چهرهاش فریاد نمیزند؛ در مکثها، نگاهها و ادامه دادن مسیر پس از هر فقدان دیده میشود. همین کنترل، شخصیت را باورپذیرتر میکند. ننه دلاور زنی نیست که فرصت سوگواری داشته باشد؛ جنگ حتی حق عزاداری را نیز از او گرفته است.
از منظر فلسفی، نمایش به یکی از قدیمیترین پرسشهای اخلاق میپردازد؛ آیا انسان آزاد است یا محصول شرایط؟ برشت پاسخ سادهای ارائه نمیدهد. ننه دلاور قربانی جنگ است، اما همزمان در بازتولید اقتصاد جنگ نیز مشارکت میکند. او هم آسیبدیده است و هم بخشی از چرخهی آسیب. این پیچیدگی، شخصیت را از هرگونه قضاوت اخلاقی ساده دور میکند.
شاید مهمترین دستاورد نمایش همین باشد که مخاطب پس از پایان اجرا نمیتواند بهآسانی کسی را محکوم یا تبرئه کند. همه در ساختاری گرفتار شدهاند که انتخابهای اخلاقی را هر روز محدودتر میکند.
«ننه دلاور و فرزندان او» بیش از هشتاد سال پس از نگارشش، همچنان معاصر به نظر میرسد؛ زیرا دربارهی جنگی خاص نیست، بلکه دربارهی سازوکاری است که در هر دورهای میتواند انسان را متقاعد کند برای حفظ زندگی، دقیقاً همان چیزهایی را قربانی کند که زندگی را ارزشمند میکنند.
در پایان، ننه دلاور دوباره گاریاش را برمیدارد و راه میافتد؛ تصویری که از هر پایان تراژیک دیگری دردناکتر است. نه به این دلیل که همهچیز را از دست داده، بلکه چون هنوز نمیتواند از چرخهای خارج شود که همهی عزیزانش را بلعیده است. برشت نمایش را با امید به پایان نمیرساند؛ او پرسشی را پیش روی مخاطب میگذارد که پاسخ آن دیگر روی صحنه نیست، بلکه در جامعهای است که جنگ را ممکن میکند.