ویرگول
ورودثبت نام
محمد لهاک
محمد لهاکأَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ ۖ
محمد لهاک
محمد لهاک
خواندن ۳ دقیقه·۹ ساعت پیش

هملت ماشین

بعضی نمایش‌ها را می‌توان تعریف کرد، اما «هملت‌ماشین» از آن دسته آثاری است که هر تلاشی برای خلاصه کردنش، بخشی از ماهیت آن را از بین می‌برد. این نمایشنامه نه بازنویسی «هملت» شکسپیر است و نه اقتباسی مدرن از آن؛ بیشتر شبیه انفجار یک ذهن است؛ ذهنی که دیگر به روایت اعتماد ندارد و جهان را در قالب تکه‌هایی از حافظه، تاریخ، خشونت و فروپاشی تجربه می‌کند.

اولین چیزی که هنگام تماشای اجرای رابرت ویلسون توجهم را جلب کرد، سکوتی بود که حتی از دیالوگ‌ها بلندتر شنیده می‌شد. ویلسون مثل همیشه به جای آنکه داستان تعریف کند، تصویر می‌سازد. هر قاب صحنه می‌تواند به‌تنهایی یک اثر تجسمی باشد؛ نور، حرکت، فاصله و سکون چنان دقیق طراحی شده‌اند که احساس می‌کنی زمان از حرکت ایستاده است. این ایستایی، برخلاف ظاهرش، سرشار از تنش است؛ تنشی که آرام‌آرام به ذهن تماشاگر منتقل می‌شود.

از منظر روان‌شناختی، هملت در این نمایش دیگر یک شخصیت نیست؛ او به وضعیتی روانی تبدیل شده است. انسانی که میان میل به عمل و ناتوانی از عمل گرفتار مانده، اما این بار مسئله فقط تردید فردی نیست. بحران هویت، به بحران تمدن تبدیل شده است. هملتِ مولر مدام با بدن خود، با گذشته، با تاریخ و حتی با زبان درگیر است. گویی دیگر هیچ «من» یکپارچه‌ای وجود ندارد و شخصیت از تکه‌هایی متناقض ساخته شده است. این فروپاشی یادآور تجربه‌ای است که روان‌شناسی تروما توصیف می‌کند؛ زمانی که ذهن دیگر قادر نیست تجربه را در قالب روایتی منسجم سازمان دهد و خاطرات به شکل تصاویر پراکنده و گسسته بازمی‌گردند.در همین نقطه است که تفاوت مولر با شکسپیر آشکار می‌شود. شکسپیر هنوز به امکان تصمیم‌گیری انسان باور دارد، اما مولر از جهانی سخن می‌گوید که در آن تاریخ، پیش از آنکه فرد فرصت انتخاب پیدا کند، او را بلعیده است. شخصیت‌ها بیش از آنکه انسان باشند، بقایای انسان‌اند؛ بازماندگان قرنی که جنگ، ایدئولوژی و خشونت، مفهوم هویت را متلاشی کرده است.

از منظر ادبیات نمایشی، «هملت‌ماشین» عمداً علیه ساختار کلاسیک درام شورش می‌کند. پیرنگ تقریباً از هم پاشیده، شخصیت‌ها پیوسته هویت عوض می‌کنند، زمان خطی از میان می‌رود و مرز میان مونولوگ، شعر، بیانیه سیاسی و تصویر صحنه‌ای محو می‌شود. مولر زبان را برای روایت به کار نمی‌گیرد؛ او زبان را به میدان نبرد تبدیل می‌کند. هر جمله بیشتر از آنکه پاسخی بدهد، پرسشی تازه ایجاد می‌کند.اجرای رابرت ویلسون این جهان آشفته را با نظمی حیرت‌آور به تصویر می‌کشد. تضاد میان آشوب متن و هندسه‌ی دقیق صحنه، مهم‌ترین ویژگی این اجراست. بازیگران کمتر به دنبال بازنمایی احساسات‌اند و بیشتر همچون اجزای یک پیکره‌ی بصری حرکت می‌کنند. همین فاصله‌گذاری باعث می‌شود مخاطب به جای همذات‌پنداری، ناچار به اندیشیدن شود.

این نمایش برای مخاطبی که انتظار روایت کلاسیک دارد، احتمالاً خسته‌کننده یا حتی گیج‌کننده خواهد بود. اما اگر با این پیش‌فرض وارد شوید که قرار نیست داستانی را دنبال کنید، بلکه قرار است وارد ذهن نویسنده شوید، تجربه کاملاً متفاوت خواهد شد. «هملت‌ماشین» نمایشی نیست که در پایان آن همه‌چیز را فهمیده باشید؛ برعکس، ارزشش در پرسش‌هایی است که پس از پایان اجرا در ذهن باقی می‌ماند.برای من، مهم‌ترین دستاورد این اثر آن بود که نشان داد فروپاشی همیشه با انفجار آغاز نمی‌شود؛ گاهی با فرسوده شدن زبان، حافظه و هویت شروع می‌شود. شاید به همین دلیل است که «هملت‌ماشین» با وجود گذشت چند دهه، هنوز معاصر به نظر می‌رسد؛ زیرا درباره‌ی زخمی حرف می‌زند که تاریخ بارها بر پیکر انسان تکرار کرده است.اگر می‌خواهید یکی از تأثیرگذارترین تجربه‌های تئاتر پست‌دراماتیک را ببینید، اجرایی که تصویر، سکوت و بدن را به اندازه‌ی کلمات جدی می‌گیرد، فیلم‌تئاتر «هملت‌ماشین» با کارگردانی رابرت ویلسون را از دست ندهید. این اجرا قرار نیست پاسخ آماده در اختیارتان بگذارد؛ قرار است نگاهتان را به تئاتر و حتی به مفهوم «هملت» برای همیشه تغییر دهد.

ادبیات نمایشیهملتمحمد لهاک
۰
۰
محمد لهاک
محمد لهاک
أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ ۖ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید