ویرگول
ورودثبت نام
محمد لهاک
محمد لهاکأَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ ۖ
محمد لهاک
محمد لهاک
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

وانیا

«وانیا» با بازی اندرو اسکات از آن اجراهایی است که بیش از آنکه بخواهد چخوف را بازخوانی کند، تلاش می‌کند او را دوباره زندگی کند. سایمون استیونز نمایشنامه را تا استخوان لخت کرده و سم ییتس نیز این برهنگی را به زبان اجرا ترجمه کرده است. نتیجه، نمایشی است که همه چیز را از تماشاگر می‌گیرد؛ دکورهای پرجزئیات، تعدد شخصیت‌ها و حتی امنیت فاصله گرفتن از داستان. آنچه باقی می‌ماند، انسان است؛ انسانی که دیگر جایی برای پنهان شدن ندارد.

بزرگ‌ترین دستاورد این اجرا برای من، فهم تازه‌ای از «فرسودگی» بود. در بسیاری از اجراهای «دایی وانیا»، شخصیت‌ها قربانی فرصت‌های ازدست‌رفته‌اند، اما اینجا فرسودگی فقط حاصل شکست‌های گذشته نیست؛ بلکه نتیجه‌ی آگاهی است. هرچه شخصیت‌ها بیشتر خودشان را می‌شناسند، کمتر قادر به تغییرند. این همان تناقضی است که چخوف با دقتی بی‌رحمانه ترسیم می‌کند؛ انسان همیشه از زندگی خود ناراضی است، اما اغلب همان کسی است که مانع تغییر زندگی‌اش می‌شود.

از منظر روان‌شناسی، وانیا را نمی‌توان صرفاً مردی افسرده دانست. او نمونه‌ی انسانی است که سال‌ها هویت خود را بر پایه‌ی خدمت به دیگری بنا کرده و حالا ناگهان درمی‌یابد تمام آن فداکاری‌ها بر توهم استوار بوده است. فروپاشی او، فقط فروپاشی امید نیست؛ فروپاشی تصویری است که از خودش ساخته بود. به همین دلیل خشم، حسادت، درماندگی و طنز تلخش مدام در هم تنیده می‌شوند. این نوسان‌های عاطفی باعث می‌شود شخصیت بیش از هر زمان دیگری به انسان معاصر نزدیک شود.

اما نقطه‌ی درخشان اجرا، اندرو اسکات است. او به جای آنکه وانیا را مردی شکست‌خورده بازی کند، انسانی را نشان می‌دهد که هنوز میل شدیدی به زندگی دارد، اما دیگر نمی‌داند این میل را کجا صرف کند. نگاه‌های کوتاه، سکوت‌های طولانی، تغییرات ظریف ریتم کلام و کنترل حیرت‌انگیز بدن، باعث می‌شود حتی زمانی که هیچ اتفاقی روی صحنه نمی‌افتد، ذهن شخصیت همچنان در حال جوشیدن باشد. بازی او بیش از آنکه متکی بر نمایش احساسات باشد، بر آشکار کردن فرآیند فکر کردن استوار است.

اقتباس سایمون استیونز نیز هوشمندانه از دام وفاداری صرف به متن چخوف فاصله می‌گیرد. زبان، امروزی‌تر شده اما روح اثر دست‌نخورده باقی مانده است. مسئله هنوز همان است: انسان چگونه با این حقیقت کنار بیاید که زندگی‌اش آن چیزی نشده که تصور می‌کرد؟ این پرسش، بیش از صد سال بعد، همچنان قدرت خود را حفظ کرده است.

از منظر ادبیات نمایشی، این اجرا نمونه‌ای موفق از مینیمالیسم است. حذف عناصر اضافی باعث شده توجه مخاطب کاملاً روی بازیگر و کلمه متمرکز شود. سکوت‌ها به اندازه‌ی دیالوگ‌ها معنا دارند و فضای خالی صحنه، خلأ درونی شخصیت‌ها را بازتاب می‌دهد. اینجا فرم صرفاً انتخابی زیبایی‌شناسانه نیست؛ ادامه‌ی معنای نمایش است.

یکی از نکاتی که بیش از همه مرا تحت تأثیر قرار داد، رابطه‌ی نمایش با زمان بود. چخوف همیشه درباره‌ی «زمان ازدست‌رفته» نوشته است، اما این اجرا نشان می‌دهد که گاهی گذشته از بین نمی‌رود؛ در اکنون رسوب می‌کند و هر تصمیم تازه را تحت تأثیر قرار می‌دهد. شخصیت‌ها کمتر با یکدیگر گفت‌وگو می‌کنند و بیشتر در کنار هم، تنهایی خود را زندگی می‌کنند.

این اجرا تماشاگر را با پرسشی ناراحت‌کننده تنها می‌گذارد: اگر امروز بفهمیم سال‌ها برای هدفی اشتباه زندگی کرده‌ایم، آیا هنوز می‌توانیم از نو شروع کنیم؟ پاسخ نمایش نه کاملاً ناامیدکننده است و نه امیدوارکننده؛ فقط صادق است. شاید به همین دلیل، پایان آن تا مدت‌ها ذهن را رها نمی‌کند.

اگر به دنبال اجرایی پرزرق‌وبرق یا وفادار به قالب‌های کلاسیک هستید، احتمالاً این نسخه غافلگیرتان خواهد کرد. اما اگر می‌خواهید یکی از دقیق‌ترین خوانش‌های معاصر از چخوف را ببینید؛ اجرایی که نشان می‌دهد چگونه می‌توان با کمترین امکانات، عمیق‌ترین لایه‌های روان انسان را آشکار کرد، فیلم‌تئاتر «وانیا» با بازی خیره‌کننده‌ی اندرو اسکات را از دست ندهید. این اجرا بیش از آنکه درباره‌ی وانیا باشد، درباره‌ی همه‌ی ماست؛ درباره‌ی لحظه‌ای که ناگهان از خودمان می‌پرسیم: آیا زندگی‌ای که زیسته‌ام، همان زندگی‌ای بود که می‌خواستم؟

ادبیات نمایشیفضای خالیآنتوان چخوفمحمد لهاک
۰
۰
محمد لهاک
محمد لهاک
أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ ۖ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید