ویرگول
ورودثبت نام
محمد لهاک
محمد لهاکأَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ ۖ
محمد لهاک
محمد لهاک
خواندن ۲ دقیقه·۵ ساعت پیش

عروسی خون

«عروسی خون» را سال‌هاست به عنوان یکی از مهم‌ترین تراژدی‌های قرن بیستم می‌شناسیم، اما اجرای خوزه لوئیس گومز باعث شد دوباره به این فکر کنم که چرا متن لورکا بعد از نزدیک به یک قرن هنوز نفس می‌کشد. دلیلش فقط شعر و زبان نیست؛ لورکا زخمی را روی صحنه می‌گذارد که هنوز در روان انسان معاصر بسته نشده است.

در نگاه اول، همه‌چیز درباره عشق است؛ اما هرچه اجرا جلوتر می‌رود، متوجه می‌شویم عشق تنها بهانه‌ای برای آشکار شدن نیروهایی است که سال‌ها در ناخودآگاه شخصیت‌ها سرکوب شده‌اند. هیچ‌کس در این نمایش کاملاً آزاد نیست. مادر، اسیر حافظه خون است؛ داماد، زندانی وظیفه و سنت؛ عروس، میان میل و تعهد تکه‌تکه می‌شود و لئوناردو، تنها شخصیتی است که جرئت می‌کند میل خود را انکار نکند؛ هرچند همین صداقت، او را به سمت نابودی می‌برد.

اگر بخواهم از منظر روان‌شناسی به اثر نگاه کنم، لورکا به شکل درخشانی نشان می‌دهد که سرکوب، هرگز به حذف یک خواسته منجر نمی‌شود؛ تنها شکل ظهور آن را تغییر می‌دهد. هرچه شخصیت‌ها بیشتر تلاش می‌کنند خواسته‌های واقعی‌شان را پنهان کنند، میل با خشونت بیشتری بازمی‌گردد. تراژدی دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود؛ جایی که انسان دیگر میان «آنچه باید باشد» و «آنچه هست» تعادلی پیدا نمی‌کند.

خوزه لوئیس گومز این لایه‌های روانی را با کمترین اغراق بیرون می‌کشد. اجرای او به‌جای آنکه احساسات را فریاد بزند، اجازه می‌دهد سکوت، مکث و نگاه‌ها کار خودشان را انجام دهند. همین خویشتن‌داری باعث می‌شود لحظه‌های انفجار عاطفی، تأثیری چند برابر پیدا کنند. این اجرا بیش از آنکه به نمایش حادثه علاقه‌مند باشد، فرسایش تدریجی روان شخصیت‌ها را دنبال می‌کند.

از منظر ادبیات نمایشی، مهم‌ترین ویژگی «عروسی خون» پیوند حیرت‌انگیز واقع‌گرایی و شعر است. لورکا هرگز نمادها را به تزئین تبدیل نمی‌کند. ماه، جنگل، اسب، خون و چاقو فقط عناصر شاعرانه نیستند؛ هرکدام بخشی از ساختمان درام‌اند و مانند شخصیت‌ها عمل می‌کنند. در این جهان، طبیعت صرفاً پس‌زمینه نیست؛ انگار خودش درباره سرنوشت انسان تصمیم می‌گیرد. همین ویژگی باعث می‌شود مرز میان واقعیت و اسطوره به‌آرامی از بین برود.

آنچه بیش از همه برای من ارزشمند بود، این است که نمایش هیچ شخصیت کاملاً مقصری معرفی نمی‌کند. هرکس در حال جنگیدن با چیزی است که پیش از تولدش برای او تعیین شده؛ سنت، خانواده، شرافت، میل و ترس. شاید به همین دلیل است که بعد از پایان اجرا، کمتر درباره این فکر می‌کنیم چه کسی درست بود و چه کسی اشتباه؛ بیشتر از خودمان می‌پرسیم اگر جای این آدم‌ها بودیم، آیا انتخاب متفاوتی می‌توانستیم داشته باشیم؟

به گمانم ارزش این اجرا دقیقاً در همین پرسش‌هاست. «عروسی خون» نمایشی نیست که فقط روایت شود یا خلاصه داستانش را بدانیم. باید آن را دید؛ برای دیدن اینکه چگونه کلمات لورکا هنوز توان دارند اضطراب، عشق، حسادت و تقدیر را به تجربه‌ای زنده تبدیل کنند. اگر به فیلم‌تئاترهایی علاقه دارید که بعد از پایانشان همچنان ذهن را درگیر نگه می‌دارند، اجرای خوزه لوئیس گومز یکی از بهترین انتخاب‌هاست؛ اجرایی که بیش از آنکه پاسخ بدهد، مخاطب را وادار می‌کند مدت‌ها با پرسش‌هایش زندگی کند.

لورکامحمد لهاکنقد
۱
۰
محمد لهاک
محمد لهاک
أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ ۖ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید