ویرگول
ورودثبت نام
محمدمهدی یوسفی
محمدمهدی یوسفیفرزند ایران و جان‌فدای میهن؛ ویراستار زبان فارسی. 🌱
محمدمهدی یوسفی
محمدمهدی یوسفی
خواندن ۱۸ دقیقه·۱ روز پیش

حق با آیت‌الله بود؛ جمهوری اسلامی در آینده کدام مسیر را طی خواهد کرد؟

سلام

مقالهٔ پیشِ‌رو، نتیجهٔ مطالعات شخصی و تجربه‌های اندوخته و تحصیلات دانشگاهی من است. واقعیت آن است که دیگر به پیگیری تحولات سیاسی و مطالعهٔ کتاب‌های مرتبط با علوم سیاسی تمایلی ندارم و از آن سال‌های رفته هم به دلایل شخصی، توبه‌کار شده‌ام. بااین‌حال، تصمیم گرفته‌ام این محتوا را از ذهنم به اینجا منتقل کنم تا هم از شلوغی مطالب در ذهنم بکاهم و هم با علاقه‌مندی‌های سابقم وداع کنم.

در طول این سال‌ها، به این یقین رسیده‌ام که در ایران، همیشه تحلیلگرانی وجود دارند که با تحلیل‌ها و حرف‌های دیگر مخالفت کنند و فقط به نظر خودشان باور داشته باشند. من نیز احتمالاً از این دسته باشم، ولی اقتضای فعالیت در ویرگول آن است که از نظرها و انتقادها استقبال کنم. پس، لطفاً در بخش نظرها، دیدگاهتان را با من و دیگران به اشتراک بگذارید.

مقالهٔ حاضر، طولانی‌ترین یادداشتم در ویرگول است که سعی کرده‌ام آن را با خط قرمزهای مرسوم سازگار کنم تا از تیغ سانسور در امان بماند. امیدوارم دست‌اندرکاران ویرگول هم با این متن مدارا کنند. اگر وقت یا تمایلی برای خواندن آن ندارید، می‌توانید به خواندن خلاصه‌ای از آن که در ادامه می‌آید، بسنده کنید. درضمن، در این مقاله از کتابی از برانکو میلانوویچ بسیار تأثیر گرفته‌ام؛ در زمان مناسب دیگری، به امید خدا، شما را با کتاب او آشنا خواهم کرد.

در این مقاله، استدلال من آن است که جمهوری اسلامی و نظام بین‌المللی همواره در تعامل با یکدیگر بوده‌اند. پیروزی انقلاب ۵۷ و وضعیت ایران در طول دههٔ ۱۳۶۰ کاملاً تحت‌تأثیر نظم ایدئولوژیک بین‌المللی بوده است. سپس، این نظم دوقطبی به نظمی تک‌قطبی به رهبری آمریکا متمایل شد و کم‌کم ماهیت لیبرالی پیدا کرد. آمریکا، در نظم لیبرالی، اهدافش را ازطریق متحدان و پیمان‌ها و سازمان‌های بین‌المللی پیگیری می‌کرد. پیش‌از پیروزی ترامپ، ضرورت بازگشت آمریکا از نظم لیبرالی به نوانزواگرایی احساس می‌شد. نوانزواگرایی واقعیتی نبود که فقط آمریکا به آن نیاز داشته باشد، بلکه جمهوری اسلامی در اواسط ده‍هٔ ۱۳۹۰ نیز کاملاً نوانزواگرا شد.

توافقی که اکنون دارد در ژنو بر سر آن مذاکره می‌شود، در مقام تثبیت همین نوانزواگرایی است و از دلِ آن، جمهوری اسلامی سوم نیز متولد خواهد شد. این جمهوری اسلامی جدید، در دوران بعداز جنگ، کشوری خواهد بود با چنین ویژگی‌هایی:

۱. قدرت در آن، در دستان ملی‌گرایان غیرِلیبرال خواهد بود: کسانی که احتمالاً از سپاه برآمده‌اند؛ در سیاست، پراگماتیست هستند و تعهدی به ایدئولوژی ندارند؛ دیگر اطمینانی به پیمان‌ها و سازمان‌های بین‌المللی ندارند؛ تعریف خودشان از منافع ملی را پیگیری می‌کنند؛ همچنین، اعتقادی به اصول لیبرالیسم، نظیر حقوق بشر و دموکراسی، ندارند؛

۲. دل‌بستگان ایرانی به ارزش‌های لیبرال و فرهنگ غرب، مخصوصاً از طیف سیاسی برانداز، سهمی از قدرت نخواهد برد؛ این مسئله بیشتر به‌دلیل وابسته‌بودن پیروزی آن‌ها به حمایت نظامی آمریکاست. به بیان دیگر، آن‌ها منتظرند تا ارتش آمریکا نظام را ساقط کند، اما آمریکای نوانزواگرا به‌دلیل ماهیت نوانزواگرایی از این کار پرهیز می‌کند.

۳. جایگاه ایران، در نظم بین‌الملل نوانزواگرا، تاکنون در مراودات سیاسی با چین و تجارت با همسایگانش خلاصه می‌شد. پس‌از امضای توافق، براساس نیاز قدرت هژمون، جایگاه ایران به مصرف‌کنندهٔ کالاهای آمریکایی و صادرکنندهٔ انرژی به آمریکا و کشورهای دیگر (براساس تشخیص آمریکا) تغییر می‌کند. این واقعیتی اجتناب‌ناپذیر است که دیر یا زود به ایران تحمیل خواهد شد.

برجام؛ فرزند نظم لیبرالی بین‌المللی

برجام زائیدهٔ نظم لیبرالی بین‌المللی بود؛ نظمی که آمریکا در آن، به‌عنوان هژمون، در جایگاه عالی می‌ایستاد و ازطریق نهادهای بین‌المللی، از سازمان ملل گرفته تا توافق‌نامه‌های بین‌المللی، بر اجرای اصول لیبرالیسم، مانند دموکراسی و حقوق بشر، در باقی نقاط جهان نظارت می‌کرد. برجام نیز در تفسیر آمریکایی‌اش، در همین جهت قرار داشت؛ زیرا قرار بود توافق‌های فرامتن میان رؤسای‌جمهور طرفین، ایران را گام‌‌به‌گام به‌سوی پذیرش نظم لیبرالی در سیاست خارجی بکشاند و پس‌از آن نیز سیاست داخلی ایران را متحول کند.

اوباما برای آزمودن این مسیر، ابتدا، متوجه شد که در مذاکرات باید از احمدی‌نژاد و جلیلی فراتر برود و به‌شکل مستقیم با «آیت‌الله» گفت‌وگو کند. این روش در انتهای دورهٔ احمدی‌نژاد جواب داد و صالحی مسئول ویژهٔ این مذاکرات شد.

بهار و تابستان ۱۳۹۲ داشت آبستن تغییرات بزرگی می‌شد. برای همگان آشکار شده بود که عبور از احمدی‌نژاد، به معنای تحول عمیقی در سیاست‌های جمهوری اسلامی است. ماجرا تنها به روحانی ختم نمی‌شد. حتی قالیباف نیز در آن مقطع، مدعی رهبری آن تحول بود. قالیباف، در آن مقطع، تصمیم داشت با کمک ظریف و صادق خرازی، این مسئلهٔ مهم را به نام خودش تمام کند. بااین‌حال، حسن روحانی این فرصت را از دست او ربود.

سابقهٔ حسن روحانی در مذاکرات مک‌فارلین و سعدآباد، سابقهٔ ظریف در مذاکرات قطعنامهٔ ۵۹۸، اثرات دنباله‌دار جنبش سبز و تمایلات آشکار اردوگاه اصلاح‌طلب به نظم لیبرال و ارزش‌های غربی، همگی دست به دست هم دادند تا اوباما گام دوم را هم محکم بردارد.

سرانجام، توافق ژنو و پس‌از آن، توافق برجام در این نظم لیبرالی متولد شد. دیگر این مسئله اهمیت نداشت که در داخل کشور، گروه‌های بسیاری با برجام مخالف بودند و همان گروه‌ها هم از «لیبرالیسم» به‌عنوان فحش برای به‌لجن‌کشیدن رقبایشان استفاده می‌کردند. «آیت‌الله» تصمیمش را گرفته بود و می‌خواست نظام را از مخمصهٔ تحریم‌ها بیرون بکشد و سایهٔ جنگ را از مرزهایش دور کند.

من «آیت‌الله» را از نزدیک دیده‌ام. مدتی هم مقلدش بودم. نه‌تنها سخنرانی‌هایش را بارها گوش داده‌ام و متن سخنرانی‌هایش را در قالب کتاب خوانده‌ام، بلکه ترجمهٔ درخشان او بر صلح امام حسن را هم خوانده‌ام. بنابراین، نمی‌خواهم در این متن به او اهانتی کنم؛ اما حق خودم می‌دانم که دست‌کم پس‌از ترورش، از او کمی انتقاد کنم.

«آیت‌الله» برجام را پذیرفت، اما اجازه نداد نظام سیاسی‌اش در نظم بین‌المللی «حل» شود. ضمن‌ آنکه بدبینی‌اش به آمریکا سدِ راه ورود هر شرکت و کالای آمریکایی به ایران شد. درضمن، «آیت‌الله»، به‌جز برجام، راه‌حل‌های دیگری هم برای دفع شر جنگ در سر داشت. یکی از آن‌ها این بود که با سیاست جنگ نیابتی، میدان نبرد را به خاک عراق، سوریه، لبنان، یمن و بحرین - که در آخرین مورد ناکام ماند - بکشاند. او شیفتهٔ نظم لیبرالی نبود، بلکه آشکارا با آن مخالف بود. برجام به او کمک می‌کرد نیروهای نیابتی‌اش را تقویت کند، طناب مسئلهٔ هسته‌ای را از دور گردن نظام باز کند و اقتصاد ایران را قوی سازد.

مسئله اینجا بود که نظم لیبرالی خودش روبه‌افول بود. شاید برای شما عجیب باشد، اما حق با «آیت‌الله» بود. آمریکا با طناب پوسیدهٔ آن نظم لیبرالی داشت به قعر چاه می‌رفت و غرب نیز روبه‌انحطاط بود. فقط یک نمونه‌اش این است که نظم لیبرالی، مهاجرانی را وارد خاک کشورهای اروپا کرده است که اساساً نمی‌توانند در فرهنگ غربی ادغام شوند. این مسئله را اروپایی‌ها خیلی دیر فهمیدند؛ زمانی که انفجارهای تروریستی به پاریس رسید.

ظهور نوانزواگرایی در برابر لیبرالیسم

مشکل ترامپ با برجام چه بود؟

  • این توافق متعلق به اوباما بود؛

  • پول نقدی که اوباما به ایران داد، نه‌تنها ایران را به «کشور نرمال» تبدیل نکرد، بلکه موقعیت اسرائیل و هم‌پیمانان منطقه‌ای آمریکا را به خطر انداخت؛

  • نتانیاهو از توافق راضی نبود؛

  • شرکت‌های آمریکایی سهمی از ایرانِ بدون‌تحریم نیافتند؛ یعنی شغلی برای مالیات‌دهندگان آمریکایی درست نشد؛

  • «آیت‌الله» می‌خواست بعداز ده سال که پروندهٔ هسته‌ای ایران برای همیشه بسته شد، دوباره به‌سمت گریز هسته‌ای گام بردارد و در آن مقطع، دیگر حاضر نبود برای برنامهٔ هسته‌ای کوچک‌ترین مذاکره‌ای کند.

همگان، کمابیش، از این دلایل آگاه‌اند، اما هیچ‌کس نمی‌خواست قبول کند ترامپ علاوه‌بر این مسائل، با نظم لیبرالی هم مشکل داشت. این موضوعی است که ظریف در استدلال‌هایش برای دفاع از برجام، مدام به آن اشاره می‌کند.

در واقع، ترامپ معتقد بود که صرف هزینه‌های بسیار برای حفظ نظم لیبرال، سبب غفلت آمریکا از واقعیت‌های درحال ظهور نظام بین‌المللی شده است. او و شاید حلقهٔ استراتژیست‌های او، معتقد بودند که کاهش ارزش دلار، قدرت‌گرفتن بریکس، اشغال کریمه و... واقعیت‌های جدید نظام بین‌المللی هستند که نظم لیبرالی پاسخ درخوری برای آن‌ها ندارد.

ترامپ در موضوع خاورمیانه نیز به تجربهٔ عراق اشاره می‌کرد و مدام از تجربهٔ نبرد آمریکا علیه عراقِ صدام انتقاد می‌کرد. به همین علت است که او اکنون از حملهٔ زمینی به ایران و نابودی زیرساخت‌هایش دوری می‌کند. البته، این مسئله علت‌های دیگری هم دارد که در ادامه، به مهم‌ترینشان اشاره خواهم کرد. ترامپ، اوباما و هیلاری کلینتون را متهم می‌کرد که با کاهش نیروها در عراق باعث شدند که تروریست‌ها داعش را بسازند. موضوعی که «آیت‌الله» بارها از آن بهره برد تا به همگان بگوید که آمریکا خودش داعش را ساخته است.

از این جهت است که ترور قاسم سلیمانی را باید در ادامهٔ خروج آمریکا از پیمان‌های بین‌المللی و درگیری تجاری با چین و خروج از توافق برجام دید. در واقع، اقتضای سیاست «آمریکا اول» این بود که بازوی توانمند جمهوری اسلامی در خاورمیانه برای همیشه قطع شود.

اینکه در داخل ایران چه کسانی از خروج آمریکا از برجام امیدوار یا ناامید شدند، برای ترامپ اهمیتی نداشت. اتکای به مخالفان داخلی نظام شاید به ذائقهٔ نظم لیبرالی اوباما خوش می‌آمد - مخصوصاً جنبش سبز خیلی اوباما را امیدوار کرد - اما در معادلات سیاست نوانزواگرای ترامپ جایی نداشت.

اشتباه همهٔ ما آن بود که گمان کردیم ترامپ در آمریکا «استثنایی زودگذر» است؛ اما وقتی دموکرات‌ها، با کمک کووید و البته تقلب در انتخابات، ترامپ را کنار زدند، خیلی زود فهمیدند که ترامپ سزاوار آن‌همه توهین نبوده است.

سیاست‌های کج‌دارومریز بایدن و واقعیت‌های درحال ظهور جهان

در آن زمان، بایدن فهمید که ناگزیر به ادامهٔ همان سیاست‌های ترامپی است؛ گرچه هم‌زمان به‌نحوی عمل می‌کرد که شرکای غربی‌اش، به‌خصوص احزاب لیبرال و سوسیال‌دموکرات اروپایی، دل‌سرد نشوند. همین امر بود که سیاست‌های او را کج‌دارومریز نشان می‌داد.

این اوضاع کج‌دارومریز بهترین فرصت را در اختیار روسیه قرار داد تا باقی‌ماندهٔ خاک اوکراین را هم ببلعد. اگر نبود آن همت ملت اوکراین و آن شجاعت کم‌نظیر زلنسکی، چه بسا که در همان روزهای ابتدایی، کار اوکراین تمام شده بود.

در این سو، «آیت‌الله» پوتین را برای حملهٔ پیش‌دستانه‌اش علیه ناتو تحسین می‌کرد. انگار نه انگار که بیش از ۴۰ سال، از همسایگی جمهوری اسلامی و ناتو می‌گذرد. در این زمان، «آیت‌الله» نظامش را از دست روحانی و اصلاح‌طلبان نجات داده بود؛ دیگر به خواسته‌های هسته‌ای غرب اعتنایی نمی‌کرد؛ اسد را در سوریه حفظ کرده بود و پاسدارانش در قنیطره، روز و شب، در انتظار فرمان آزادی قدس بودند؛ صالحی، نمایندهٔ پیشینش در مذاکرات، زمینهٔ گریز هسته‌ای را در نیروگاه‌های اتمی ایران را فراهم کرده بود. شاید تنها مانع پیشرفت، اسرائیل بود که «آیت‌الله» برای آن هم به نصرالله و حزب‌الله دل بسته بود. همه‌چیز داشت درست پیش می‌رفت تا آنکه ناگهان حملات ۷اکتبر، محور مقاومت را به دردسر انداخت.

یحیی سنوار غول را از چراغ بیرون کشید

حملات ۷اکتبر و در ادامه، همراهی حزب‌الله با آن، اول از همه سیاست داخلیِ متزلزل اسرائیل را به ثبات رساند. سپس، نتانیاهو را به جورج بوشِ اسرائیل تبدیل کرد؛ همان‌گونه که حملات ۷اکتبر را با حملات ۱۱سپتامبر مقایسه می‌کنند. خوش‌خیالی عده‌ای درباره مماشات اسرائیل خیلی زود در هم پاشید و نتانیاهو نشان داد که اسرائیل برای موجودیتش هنوز هم حاضر است بی‌پروا خون بریزد. خیلی زود بخش‌های زیادی از نوار غزه اشغال شد و اسرائیل جنوب لبنان تا بیروت را هم اشغال کرد و شیعیان لبنان را کوچاند. اسرائیل هوش کم‌نظیرش در آدم‌کشی را هم با ترور نصرالله و هنیه نشان داد. در واقع، اسرائیل قصد کرده بود تارهای محور مقاومت را از اطراف خانه‌اش جمع کند. بدشانسی بزرگ محور مقاومت این بود که سوری‌های مخالف این محور هم موفق شدند سوریه را از چنگال رژیم خون‌خوار اسد خارج کنند. «آیت‌الله» داشت نتیجهٔ سیاست جنگ نیابتی‌اش را می‌دید و تلاش او برای دورکردن این جنگ آخرالزمانی از مرزهای سرزمین ایران دیگر بی‌اثر شده بود. بدون هیچ شوخی و اهانت و طعنه و تمسخری، «آیت‌الله» در این مقطع ترجیح می‌داد در «انتظار فرج» بماند؛ در واقع، «آیت‌الله» واقعاً معتقد بود مقاومتش نتیجه می‌دهد و «امام زمان» به‌زودی ظهور می‌کند. این برداشت من از اشارهٔ مداوم او به موضوع «نزدیکی به قله» است.

خوش‌خیالانی مثل من گمان کردند که بازگشت ظریف به قدرت و فرستادن پزشکیان به خیابان پاستور می‌تواند زمینهٔ بازگشت به عصر برجام را فراهم کند. واقعیت آن بود که باز هم حق با آیت‌الله بود و جهان قرار نبود به نظم لیبرالی برگردد.

در اروپا و آمریکا، نه‌تنها جریان چپ و عرب‌های مهاجر، بلکه مردم عادی هم بابت «اسراف اسرائیل در قتل فلسطینی‌ها» از اسرائیل بیزار شده بودند. این مسئله را ترامپ بارها به رخ نتانیاهو کشیده است. «آیت‌الله» آن‌قدر از این موضوع راضی بود که برای دومین بار پس از Letter4U، به جوانان غربی نامه نوشت و خودش را در جایگاه هدایت اعتراضات در غرب قرار داد. سرانجام، ترامپ توانست، به‌طور موقت، عملیات غزه را متوقف کند تا این نفرت فروبنشیند.

دیگر هیچ‌چیز به‌سمت نظم نولیبرالی حرکت نمی‌کرد، بلکه زمان نتانیاهو و ترامپ را به‌سمت جنگ آخرالزمانی می‌کشاند. ترامپ ۶۰ روز به جمهوری اسلامی مهلت داد تا تسلیم آمریکا شود، اما چرا ترامپ در فکر «تسلیم بی‌قید‌وشرط» بود؟

قطب‌نمای منافع ملی در دستان آمریکای نوانزواگرا

تفاوت مهم نظم نوانزواگرا با نظم لیبرالی در آن است که در نظم نوانزواگرا، آمریکا دیگر برای گسترش اصول لیبرالیسم تلاشی نمی‌کند. قطب‌نمای آمریکا، در اینجا، توسعه و رشد اقتصادی آمریکاست. دولت نوانزواگرای آمریکا در مرزهایش به فکر مصرف‌کنندگان آمریکایی است تا آن‌ها به‌اندازهٔ کافی، رفاه و آسایش داشته باشند. برای این دولت، نه سازمان‌های بین‌المللی اهمیت دارد و نه پیمان‌های بین‌المللی. برای چنین دولت نوانزواگرایی متحدانِ پیشین آمریکا فاقد اهمیت‌اند. همهٔ این‌ها آتش به خانهٔ احزاب لیبرال‌ و سوسیال‌دموکرات غربی می‌اندازد. آنچه برای دولت نوانزواگرا اهمیت دارد، منافع ملی است که مفهومی است به‌غایت کش‌دار و تفسیرپذیر.

ممکن است بپرسید که پس، چرا آمریکا به ایران پیله کرده است. آمریکا از جان خاورمیانه چه می‌خواهد؟ پس، اسرائیل چه می‌شود؟ واقعیت آن است که باقی کشورهای جهان، براساس نیاز قدرت هژمون، باید در جایگاه چرخ‌دنده‌های این ماشین قرار بگیرند. مثلاً، به سوریه نگاه کنید. احمد الشرع به‌درستی می‌داند که کشورش در نظم نوانزواگرا جایگاهی بیشتر از محل عبور کریدورها و لوله‌های انتقال انرژی از خاورمیانه به مدیترانه را نمی‌تواند به دست بیاورد؛ اما او برای همین جایگاه به‌ظاهر کوچک، بسیار حریص است.

«آیت‌الله» به همان اندازه که با نظم لیبرال مخالف بود، با نظم نوانزواگرا هم مخالف بود. او سعادت نظام سیاسی و کشورش را در این می‌دید که با چین مراودات سیاسی داشته باشد، به بازار داخلی تکیه کند و شرکای تجاری‌اش را در میان همسایگانش بجوید. در واقع، «آیت‌الله» هم ناخواسته داشت براساس اصول همین نظم نوانزواگرا عمل می‌کرد. او سیاست نوانزواگرایی خاص خودش را در کشور اجرا می‌کرد. پیش‌از او، شی جین‌پینگ این کار را در چین شروع کرده بود و چین داشت با همین سیاست، با رقیب هژمونش (آمریکا) رقابت می‌کرد.

اگر بپذیریم دولت اول ترامپ پوچ‌بودنِ رؤیای تفاوت بین اصلاح‌طلبان و اصول‌گرایان را با تحریم نمادین سپاه، به رخ آمریکایی‌ها کشیده بود، باید بگوییم که دولت دوم ترامپ ضربهٔ نهایی را بر پیکرهٔ نحیف ایدئولوژی نظام زده است. این تهدید نیز اکنون به فرصتی برای نظام تبدیل شده است؛ چراکه انقلاب ۵۷، در طول عمر ۵۰ساله‌اش، همیشه ایدئولوژیک بود؛ اما این مسئله برای زمانی بود که نظم جهانی هم ایدئولوژیک بود. مواجهه با نظم نوانزواگرا و مستهلک‌شدن ایدئولوژی نظام در رقابت با ترامپ، هیچ‌چیزی از این ایدئولوژی باقی نگذاشته است، اما نظام را در دامن ناسیونالیسم انداخته است. به همین دلیل است که همه، حتی «آیت‌الله»، وطن‌پرست و ملی‌گرا و علاقه‌مند به هخامنشیان و ساسانیان شدند. اقتضای نظم نوانزواگرا این است که دولت نوانزواگرا به‌شدت ملی‌گرا شود. این ملی‌گرایی شکل خاصی از ناسیونالیسم است که در ادامه بیشتر درباره‌اش توضیح می‌دهم.

نوانزواگراییِ ناسیونالیستی و وطن‌خواهانهٔ «آیت‌الله» ایران را در وضعیت خاصی قرار می‌داد. ایران در محاسبات «آیت‌الله» قرار بود قدرت اول منطقه و سپس، قدرتی جهانی شود؛ اما در محاسبات دولت نوانزواگرای ترامپ، جایگاه ایران، در بهترین حالت، مصرف‌کنندهٔ کالاهای آمریکایی و صادرکنندهٔ انرژی به آمریکا و باقی نقاط جهان، براساس نیاز آمریکا، است. برای همین، «آیت‌الله» تسلیم نشد و اقتضائات زمانه، جنگ را ناگزیر به تهران کشاند.

موشک جواب موشک؛ گوله‌های سربی جواب لیبرالیسم

ایران دوازده روز بمباران شد و تاحدی با موشک‌ها و پهپادهایش به حملات اسرائیل پاسخ داد. به باور من، پروپاگاندا خیلی درخصوص حملات ایران اغراق کرده است. «آیت‌الله» درحالی‌که تا چند هفته بعد هم در انظار عمومی حاضر نشد، خود را پیروز جنگ خواند و ترامپ بابت جلوگیری از ترور او، بر سر او منت گذاشت. دستاورد «آیت‌الله» از جنگ دوازده‌روزه تثبیت ملی‌گرایی جدید و نوانزواگرایی بود.

بااین‌حال، اوضاع وخیم اقتصاد داشت مردم ایران را به‌سمت رویارویی با این جمهوری اسلامیِ جدید می‌کشاند. خوش‌بین‌ترین مخالف جمهوری اسلامی هم می‌توانست حدس بزند که «آیت‌الله» حاضر نیست به هیچ قیمتی ملی‌گرایی‌اش را با لیبرالیسم مورد نظر مخالفانش عوض کند.

در واقع، در داخل کشور، ما با سه دسته از معتقدان به نظم لیبرالی بین‌المللی روبه‌رو هستیم که آرزو دارند ایران را به کشوری نرمال تبدیل کنند. آن‌ها دل‌بسته به ارزش‌ها و فرهنگ غرب هستند و جمهوری اسلامی را در نقطهٔ مقابل آن می‌بینند:

۱. اصلاح‌طلبان شامل مشارکتی‌ها، دومی‌خردادی‌ها، وفاقی‌ها، اعتدالی‌ها و...؛

۲. مخالفان جمهوری‌خواه نظام شامل هواخواهان نرگس محمدی، هواخواهان میرحسین موسوی، هواخواهان جنبش زن، زندگی، آزادی و...؛

۳. آن دسته از مخالفان نظام که به رضا پهلوی امیدوارند؛ شامل سلطنت‌‌طلبان و دسته‌های دیگری از جمهوری‌خواهان.

هر سهٔ این گروه‌ها ملی‌گرا هستند و به لیبرالیسم ایمان دارند. البته، اگر لیبرالیسم را مثل ارزشی‌ها فحش به حساب نیاوریم. این سه گروهِ ملی‌گرای لیبرال تفاوت‌های چشمگیری با یکدیگر دارند که توضیح آن‌ها در اینجا بی‌فایده است؛ چراکه این سه گروه به‌وضوح نشان داده‌اند:

۱. از اقتضائات جدید نظام بین‌الملل آگاه نیستند و اصلاً باوری به نظم جدید نوانزواگرا ندارند. آن‌ها هنوز در جست‌وجوی لیبرالیسم هستند؛

۲. حتی با تسخیر شهرها و میدان‌ها هم موفق به ساقط‌کردن حکومت نمی‌شوند و آمریکا باید به کمک آن‌ها بیاید. به همین دلیلی که در مورد قبلی هم به آن اشارهٔ کوچکی کردم، تصور کمک آمریکا به ساقط‌کردن نظام سیاسی متعلق به نظم بین‌المللی است و در نظم نوانزواگرا، آمریکا منافع ملی‌اش را قربانی تغییر حکومت‌ها نمی‌کند.

۳. این توضیح هم ممکن است به مورد دوم مرتبط باشد که جهان نوانزواگرا جایی برای تغییر حکومت‌ها به روش سابق ندارد. آمریکا، در بهترین حالت، حاکم یا گروهی را حذف می‌کند که در نظام سیاسی‌اش سدِ راه ارتباط آمریکا با کشورش باشد.

اگر حتی از منظر جهان هم به این مخالفان نگاه نکنیم، دست‌کم از منظر «آیت‌الله» این مخالفان اهمیتی نداشتند و در موقع لازم، با گلوله‌های سربی در خیابان‌ها از آن‌ها پذیرایی می‌شد.

از دی‌ماه خونین تا اسفند خونین

در این متن، قصد ندارم از حوادث دی‌ماه چیزی بنویسم. پیش‌تر در یادداشت «حقیقت را فراموش نکن» به دی‌۱۴۰۴ و جانفدایانش ادای دین کرده‌ام. این را هم بگویم که برای من تفاوتی میان جان‌های پرپرشده در دی۱۴۰۴ و مدرسهٔ میناب وجود ندارد. آنچه برای من عزیز است، جان انسان‌هاست. پس، بیهوده دوقطبی درست نکنید. اگر از حوادث دی۱۴۰۴ عبور کنیم و به پیامدهای دو جنگ اخیر نگاهی بیندازیم، بهتر می‌فهمیم که قرار است از مذاکرات ژنو چه چیزی متولد شود.

حوادث دی‌ماه، ترامپ و نتانیاهو را به این ایده رساند که حملهٔ دوم را زودتر انجام دهند. من جایی از ترامپ نشنیده‌ام که وعدهٔ فتح سه‌روزه داده باشد؛ اما می‌دانم که ترامپ انتظار داشت که شش هفته بمباران و ترور «آیت‌الله»، ایران را تسلیم همان نظم نوانزواگرای بین‌المللی کند.

برخلاف انتظار ترامپ، ایران توانست با اتکا به همان سیاست نوانزواگرای ملی‌گرایانه و البته درس‌ها و عبرت‌های جنگ دوازده‌روزه، سرنوشت جنگ را تغییر دهد. در این مقطع، ایران نه‌تنها از برنامهٔ هسته‌ای و موشکی کوتاه نیامد، بلکه مدعی حاکمیت کامل بر آبراهی بین‌المللی شد. آنچه بیش از همه سرنوشت جنگ را عوض کرد، تصاحب همین آبراه بین‌المللی بود. بدین‌ترتیب، نوانزواگرایی ملی‌گرایانهٔ ایران مؤلفهٔ جدید قدرتش را پیدا کرد: تنگهٔ هرمز.

با بستن مسیر عبور در تنگهٔ هرمز، ترامپ در تنگنا قرار گرفت. در این وضعیت، او در انتظار درِ خروجی بود. او می‌توانست زیرساخت‌های ایران را یکجا نابود کند، اما این تصمیم خطرِ نابودی متقابل زیرساخت‌های متحدان خاورمیانه‌ای آمریکا را به همراه داشت. اینجا بود که ترامپ به سراغ گزینهٔ دیگری رفت: تعامل با ملی‌گرایان غیرِلیبرال.

ملی‌گرایان غیرِلیبرال در دو سوی میز

ملی‌گرای غیرِلیبرال کسی است که مثل همهٔ ما وطن‌خواه و طرفدار منافع ملی است، اما به نظم لیبرال بین‌المللی باوری ندارد. البته، منافع ملی آن‌قدر مفهوم تفسیرپذیری است که او هم به اندازهٔ وسعش می‌تواند از آن استفاده ببرد. به باور من، باقی‌ماندگان در قدرت، در عصر پسا«آیت‌الله»، به‌جز گروهی از اصلاح‌طلبان، همگی ملی‌گرای غیرِلیبرال‌اند.

برای‌آنکه این نوع ملی‌گرایی برای شما انتزاعی باقی نماند، لازم می‌دانم شی جین‌پینگ و ولادیمیر پوتین را در این دسته قرار دهم؛ البته، اگر امثال قالیباف را به روسوفیل یا سینوفیل بودن متهم نکنید.

ملی‌گرای غیرِلیبرال تاحدی پراگماتیست است و به همین دلیل، ملتزم به ایدئولوژی جمهوری اسلامی نیست. اگر در روسیه یا چین زندگی می‌کردیم، احتمالاً این فرد ملی‌گرا از کا گ ب یا حزب کمونیست ظهور می‌کرد؛ اما در ایران، سپاه در این جایگاه قرار می‌گیرد. بنابراین، به‌احتمال زیاد، ملی‌گرای غیرِلیبرال ایرانی از پاسداران انقلاب اسلامی است.

وقتی به میز مذاکرهٔ اسلام‌آباد یا ژنو نگاه می‌کنیم، در دو طرف آن، دو مقام مسئول را می‌بینیم که ملی‌گرای غیرِلیبرال‌اند. در یک سو، جی دی ونس نشسته است. من معتقدم او یا روبیو، وزیر خارجهٔ آمریکا، رئیس‌جمهور آیندهٔ آمریکا هستند و جمهوری‌خواهانی نظیر آن‌ها، می‌توانند دست‌کم تا یک دههٔ آینده، با نوانزواگرایی قدرت را تصاحب کنند. در سوی دیگر نیز قالیباف نشسته است که با تعریف ما از ملی‌گرای غیرِلیبرال کاملاً سازگار است.

شاید شما، خوانندهٔ عزیز این متن، انتخاب رضا پهلوی را در برابر انتخاب نظام جمهوری اسلامی، اخلاقی و میهن‌پرستانه بدانید؛ اما آمریکای نوانزواگرا وقتش را برای ملی‌گرای لیبرالی نظیر رضا پهلوی، هدر نمی‌دهد. عامل تعیین‌کننده انتخابِ ما نیست، بلکه عامل تعیین‌کننده انتخابِ آمریکا و منافع قدرت هژمون است. ایرانی که قرار است از توافق آیندهٔ ژنو زاده شود، ایرانی با مختصات لیبرالی نیست که در آن، لیبرال‌ها قدرت داشته باشند.

علاوه‌بر قدرت‌گرفتن جی دی ونس یا روبیو در آینده، حدس من درباره آینده آن است که قالیباف نیز سرانجام بر لب‌های قدرت بوسه خواهد زد. بالاخره، کار نیکو کردن از پرکردن است. عجیب نخواهد بود اگر پهلوی و هواخواهانش نیز براثر این توافق به رابطهٔ دیرینهٔ خانوادهٔ پهلوی و جمهوری‌خواهان آمریکا پشت‌پا بزنند و این بار از دموکرات‌ها تقاضای کمک کنند؛ اما از این دریوزگی نیز نفعی نخواهند برد. صادقانه بگویم که رهبری پیروزِ این میدان خواهد بود که تمام‌وکمال به نیروهایش در داخل ایران تکیه کند؛ چنان‌که قالیباف به پاسداران انقلاب اسلامی و هواخواهانش در داخل تکیه دارد.

جهان آینده جهانِ نوانزواگرایان ملی‌گراست؛ ملی‌گرایان غیرِلیبرالی که با قطب‌نمای منافع ملی، توافق‌ها و سازمان‌های بین‌المللی را زیر پا می‌گذارند و سعادت ملتشان را به هرچیزی در این جهان ترجیح خواهند داد. جمهوری اسلامی جدید، دیر یا زود، در ژنو به رسمیت شناخته خواهد شد و ما باید برای رویارویی با این نظام جدید آماده باشیم.

نتیجه‌گیری

انتخاب شخصی من در برابر ملی‌گرایی غیرِلیبرال و نوانزواگرایی، بی‌طرف‌ماندن است. واقعیت آن است که حتی پیش‌از حوادث دی‌۱۴۰۴، دیگر ترجیح می‌دادم روی توسعهٔ فردی‌ام تمرکز کنم. شاید روزی از سرزمین مادری‌ام نیز مهاجرت کنم. هنوز درباره این موضوع تصمیمی قطعی نگرفته‌ام. شاید هم به قول یکی از دوستان - مصراعی که برای هجو ترانهٔ علاج ساخته بود - باید بگویم: «مردم علاج در کفن است».

آمریکاجمهوری اسلامیایرانجنگمذاکره
۵
۰
محمدمهدی یوسفی
محمدمهدی یوسفی
فرزند ایران و جان‌فدای میهن؛ ویراستار زبان فارسی. 🌱
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید