دومِ امرداد روز غمباری نیست

این سنگِ شکسته مزارِ کیست که هنوز، سیگارِ نیم دود کرده ای بر آن، شب را به شوخی گرفته است؟ نه مگر دشمنی، با مرگِ آن که دشمنش می دارند پایان می گیرد؟ پس تو نمرده ای که هنوز، آنانی که نمی توانند شعرت را بشکنند، زورشان را به گرانیتی در "امامزاده طاهر" می رسانند.

از زیرِ شیروانیِ خانه ای در دهکده، همچنان صدای تایپ کردنت میاید و شاگردِ یک کتابفروشی قسم می خورد، تو را دیده که بر دوپای خود در پیاده روی مقابل دانشگاه پرسه می زدی. چاپچی های خیابانِ صفی علی شاه گاهی سایه ات را کنار گارسه ی غبار گرفته می بینند که وسواسانه، حروفِ سربی را کنار هم می چینی و می شود صدایت را از کتابخانه ی اغلبِ خانه ها شنید. روزگارمان هنوز به غریبیِ روزگارِ توست و می توانیم در آینه ی شعرهایت چهره ی زخم خورده ی خود را تماشا کنیم. هنوز می بینمت، که لمیده بر همان صندلیِ مخمل قهوه رنگ، آمدنِ "آیدا" را تماشا می کنی. با سیگارِ نیم دودکرده ای میان انگشتانت.

دومِ امرداد روزِ غمباری نیست چرا که تو هر روز متولد می شوی و نمی میری


۲ مرداد سالروز مرگ احمد شاملو



و شما که به سالیانی چنین دوردست به دنیا آمده اید
- خود اگر هنوز " دنیایی " به جای مانده باشد
و "کتابی" که شعر مرا در آن بخوانید- !

خفت ارواح ما را به لعنت و دشنامی افزون مکنید
اگر مبداء خراب آبادی هستیم
که نامش دنیاست!
ما بسی کوشیده ایم

که چکش خود را
بر ناقوس ها و به دیگچه ها فرود آریم
و بر خروس قندی بچه ها
و بر جمجمه ی پوک سیاستمداری
که لباس رسمی بر تن آراسته.
ما بسی کوشیده ایم

که از دهلیز بی روزن خویش
دریچه ای به دنیا بگشاییم.
ما آبستن امید فراوان بوده ایم -

دریغا که به روزگار ما
کودکان
مرده به دنیا می آیند!

اگر دیگر پای رفتن مان نیست -
باری

قلعه بانان
این حجت با ما تمام کرده اند
که اگر می خواهیم در این سرزمین اقامت گزینیم
می باید با ابلیس قراری ببندیم.

آمدن از روی حسابی نبود و
رفتن
از روی اختیاری.

کدبانوی بی حوصله
آینه را
با غفلتی از سر دلسردی بر لب رف نهاد.

ما همه عذراهای آبستنیم:
بی آنکه پستان های مان را از بهار سنگین مردی گل دهد
زخم گلمیخ ها
که به تیشه ی سنگین

ریشه ی درد را در جان عیساهای اندوهگین مان به فریاد آورده است
در خاطره های مادرانه ی ما به چرک اندر نشسته

و فریاد شهیدشان
به هنگامی که بر صلیب نادانی خلق
مصلوب می شدند :

" - ای پدر اینان را بیامرز
چرا که خود نمی دانند
که با خود چه می کنند! "