
آگاهی روشنایی است و انسان آگاه، آرام و بیناست.
شاید مهمترین خواسته و خواهش هر کسی تجربه دائمی حال خوش، نشاط و سرزندگی ای باشد که هر فرد قطعاً در دورانی از زندگی اش، مخصوصاً دوران خردسالی تجربه کرده است و حال در دوره کنونی زندگی خود نیز آن شادی، آرامش و آسودگی خاطر را عمیقاً طلب می کند تا رها، آزاد و سرخوش از زندگی باشد.
آری جستجوی معنی زندگی از طلب این حالت شعف انگیز شکل گرفت و نوشتن این کتاب به خاطر احیای مجدد این نشاط و حال خوب، کلید خورد؛ و فکر می کنم و یا شاید هم واقعاً اینطور باشد که در یک بیگ بنگ، هر قطعه آن حال خوش کودکی به سویی پرتاب شد و امروز باید این قطعات را به کمک آگاهی و معنا، دوباره سر جایشان قراردهیم تا دوباره سرخوش اما این بار آگاه و مسلط در مقابل سال های گذشته زندگی کنیم؛ سپس با قدرت چند برابری حاصل از آن، زندگی خارق العاده ای را رقم بزنیم.
انتظار می رود بعد از خواندن کتاب به حالتی دست یابیم که
بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه شب من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکر باشم
امروز که بعد از چند دهه زندگی، خود را سردرگم و حیران می بینم و در می یابم هیچ کس مرا به خوبی آماده و هدایت نکرده است و در واقع، برنامه و نسخه تربیتی که در خانواده، جامعه ، مدرسه و دانشگاه آموزش داده می شد، آن چیزی نبوده که بتواند به طور کامل درباره ی چیزهایی که به آن احتیاج داریم صحبت کند، در رابطه با مسائل بنیادین، روان و منطق ما را اقناع کرده و آزادی را در اختیار ما بگذارد تا خود، صحیح را از غلط شناسایی کنیم و با راهنمایی در جهت درست، ما را قدردان زندگی ای که در آن هستیم گرداند؛ لذا وجود کتابی احساس می شد که این خلا را تامین نماید و پاسخی در خور به این نیاز بدهد.
ما سعی داریم تا در حد توان آن برنامه جامع را در این کتاب بگنجانم که در زمانه حاضر به شدت جای خالی خود را طلب می کند. .
هدف آن است که زندگی و معنای آن را بنماییم، راجع به آن فکر کنیم، ببینیم، بدانیم و مجدداً به زندگی که در آن بودیم برگردیم.
معنی زندگی موضوع بسیار مهمی است زیرا از زمانیکه انسان شروع به تفکر کرده است احتمالاً به آن نیز پرداخته است.
طبیعتاً انسان از زمانیکه به دنیا می آید کم کم هوشیار می شود و از همان ماه های اول زندگی جهان اطراف خود را درک می کند، با آن آشنا می شود به خوشی ها و ناملایمات واکنش نشان می دهد و رفته رفته شروع به تعامل با دنیا و انسان های اطراف خود می کند.
این هوشیاری دیگر ناخودآگاه شده و توجهی به وجود این آگاهی، وجود ندارد. انسان بزرگ تر می شود می تواند راه برود، بدود، مثل دیگران حرف بزند، خودش غذایش را بخورد، چیز هایی که برایش جذاب است و می خواهد را طلب کند، با دوستانش بازی کند و زمانیکه برای یادگیری چیز های بیشترآماده شد به مدرسه برود.
از همان سنین وارد رفاقت و رقابت با همسالان می شود؛ از بازی های دوستانه گرفته تا نمره های درسی. برای برنده شدن از دوستانش تلاش می کند و از پیروزی، توجه و تشویق حس خوبی به دست می آورد. این مسیر همچنان ادامه پیدا می کند و فرد برای به دست آوردن هرچه بیشتر از چیز های خوب تلاش و رقابت می کند و در مسیر زندگی با آداب معاشرت، دین، فرهنگ جامعه و سیاست های رفتاری آشنا می شود.
در او تمایل به پیشروی، موفقیت و کسب حداکثری از رفاه و چیز های ارزشمند به وجود آمده است؛ زندگی خود را در موفقیت تحصیلی، رسیدن به یک شغل خوب و عالی با جایگاه اجتماعی بالا و تهیه امکانات، وسایل برند و مد روز می بیند، در این راه هر سختی را به جان می خرد که حال به آن می رسد یا خیر. به طور کلی راحت طلب است و از رنج ها گریزان؛ بعد از تحمل به ناچار سختی ها به سمت آسایش، سرگرمی، تفریح، تعطیلات و آنچه دلخواه اوست می گریزد و به همین روش تکیه می کند تا به هر طریقی شده حال و وضعیت خود را خوب نگاه دارد.
تا اینجا همه چیز خوب و عالی پیش می رود تا زمانیکه :
ذهن انسان خلا و گرسنگی ای را در معنا خواهی احساس می کند. او ممکن است در بازه سنی 16 الی 40 سالگی باشد و یا حتی در بحران 40 سالگی یا پس از آن به سر ببرد. اینجاست که او گیج، گنگ و سردرگم شده و در کارها و ارتباطات دچار مشکل و اختلالاتی می شود و در فعالیت هایی که قبلاً در آنها عملکرد خوبی داشته دچار افت انرژی، سرعت، دقت و بازدهی می شود. حال، ذهن اوست که دائم در حال درگیری و مصرف انرژی است؛ و تا جوابی نگیرد آرام نمی شود.
تمایز انسان با سایر گونه های کره خاکی درهوش، زبان و تفکر والای اوست؛ و او بدون توجه به اینها و صرفاً با تکیه بر توانایی های شناختی سطحی و غرایض ژنتیکی نمی تواند زندگی از هر جهت کاملی را پیش ببرد و روح انسانی همواره فرد را به فهم، معنا و آگاهی فرا می خواند تا خود را بیدار کند و به کیستی خود و چیستی زندگی مشرف گرداند، خود و جایگاهی که در آن حضور دارد را ببیند، بشناسد و احوال بی نظیری را تجربه نماید.
حتی بهترین افراد در هر رشته ای اعم از ورزشی، علمی، تخصصی و هنری که موفق شده اند عملکردی خوب و عالی را به نمایش بگذراند نیز ممکن است این سوال حیاتی را نادیده گرفته باشند. ولی با وجود همه ی شهرت، موفقیت و ثروتشان زمانیکه تنها می شوند، این خواسته از همه جا به ایشان یورش می آورد.
دیگر زمان آن است که فرد به آگاهی، معنا و تسلط روانی همه جانبه به مفهوم زندگی دست پیدا کند تا به آرامش وخوشبختی برسد.
{البته ما نمی گوییم کاری که همه ی انسان ها به طور طبیعی انجام می دهند و سبک زندگی آنها اشتباه است بلکه همان چیزی است که باید باشد؛ اما قصد ما از معنای زندگی، آگاه شدن به همین فرایند است}
تمام هستی آدمی به ذهن اوست و ذهنی سالم و منسجم، لازمه ی داشتن یک زندگی سالم و با نشاط است. بنابراین باید ذهنی منظم بر پایه معنا داشت و هر عقیده و فکری باید در راستای یک زندگی سالم سازماندهی شود. گاهی این خلا معنا در ذهن آدمی شکل می گیرد؛ و همینطور گاهی ذهن مانند یک پازل در هم ریخته می شود که علاوه بر صرف انرژی برای نظم آن، باید با کسب اطلاعات جدید قطعاتی نو برای تکمیل آن فراهم کرد.
اینجاست که انسان در تکاپوی معنا می رود.
در رابطه با این نیاز، هرکسی به نحوی ناقص یا بسته به قدرت شناختی و میزان آگاهی خود جواب کامل تری به آن می دهد، دنیا را آنگونه می بیند و بر همین اساس زندگی می کند. بنابراین هر فرد فلسفه ای از زندگی دارد که قادر به بیان آن هست و یا خیر؛ اما چیزی که مطمئناً وجود دارد این است که حتماً فلسفه و پاسخی به سوال زندگی چیست و چگونه است دارد.
در حالت عادی کم پیش می آید انسان ها به خود و معنی زندگی فکر کنند و بیشتر به خود زندگی می پردازند و درگیر مناسبانت زندگی، فعالیت ها، دغدغه های معیشتی و … هستند و احتمالاً نیازی هم به دانستن معنی زندگی، احساس نمی کنند.
اما این اتفاق مهم ممکن است به شکل های گوناگونی در زندگی رخ دهد. همانطور که گفته شد معمولاً انسان آنقدر درگیر رقابت، سرگرمی، تحصیل علم، مال و.... است که به راحتی از این جریان خارج نمی شود چرا که آگاهی، به نوعی توقف و خروج موقتی از این جریان را طلب می کند. تا بتوانی با آرامش این مسیر را ببینی و نظاره گر باشی.
این نقطه توقف وهمچنین نقطه عطف تحول فرد، می تواند با اتفاقات ناخوشایند، از دست دادن یک عزیز، بیرون شدن از جریان طبیعی زندگی به هر نحو، دور شدن یا محدود شدن از علایق و تمایلات، کم شدن کیفیت شرابط مادی یا معنوی، نا ملایمات زندگی، فردی که از فرط نداری و درماندگی به وادی تفکر پناه آورده است و حتی زماینکه انسان آنقدر بی نیاز و غنی باشد که دیگر تمایل و خواسته ای برایش نمانده باشد و......... باعث می شوند این اتفاق رخ دهد.
بنابراین معنای زندگی برای کسی اهمیت دارد که به هر نحو راجع به آن کنجکاو شده و یا حتی آن را نیازی ضروری می بیند.
ما در این کتاب می خواهیم خود، دنیا و محیطی که در آن زندگی می کنیم را به طور بنیادی نظاره کنیم و با این آگاهی که باعث آرامش، نشاط، اطمینان، انسجام و خاطر جمعی می شود زندگی زیبایی را رقم بزنیم.
در چنین شرایطی فرد باید به درستی با معنی زندگی مواجه شود و به یک نگاه کلی و جامع از زندگی دست یابد تا بدون اینکه سرگردان یا گمراه شود خود را آگاه و آرام نماید و مجدداً به زندگی عادی خود بازگردد.
عالی ترین لذات، لذات درونی اند و احساس خوشبختی از آنجا نشات می گیرد.
لذات بیرونی هم از فیلتر ذهن می گذرند و هر چه غبار گرفته و یا جلا داده شده باشد، بر میزان خروجی و کیفیت احساس آن تاثیر می گذارد.
لذات بیرونی کوتاه و موقتی اند و لذات ذهنی، پایه دار و قدرتمند (شوپنهاور)
دانستن معنی زندگی آنقدر حائز اهمّیت است که به نظر من از خود زندگی هم مهم تر است. به طوری که اگر به من بگویند بهترین زندگی و امکانات را در اختیارت می گذاریم و آگاهی که داری را از تو می گیریم و از حافظه ات پاک می کنیم، به هیچ عنوان قبول نمی کنم.
آگاهی یا معنا عالی ترین موجود جهان هستی است و آن قدرتی شگرف است که سازنده وجود، شخصیت، روحیه، معرفت ، قدرت، شعور، احوال و به طور کلی هستی و شاکله آدمی است.
{ ای برادر تو همه اندیشه ای ما بقی خود استخوان و ریشه ای } مولانا
آگاهانه زیستن است که تو را به خوشبختی می رساند. منظور از این آگاهی، آگاهی به چیزهای والا و یا عجایب نیست بلکه این آگاهی ،اشراف ذهنی به حقایق اساسی زندگی است و اگر نباشد، انسان حتی در بهترین امکانات و شرایط هم نمی تواند به خوبی از آنها بهره مند شود و یا روح خود را آرام و همسو با جریان زندگی کند. تا جاییکه افراد زیادی مانند بودا ( سیدارتا شاهزاده ی هندی ) از کاخ شاهانه خود آواره شده و چون گدایان در تکاپوی آگاهی روانه ی کوچه، خیابان و طبیعت شدند.
آگاهی چیزی است که انسان را آرام و راضی کرده و تعادل او را حفط می نماید؛ توان او را آماده می کند تا با مطابق کردن باورها و اعمالش، عملکرد خود را به شکل حیرت انگیزی برای رسیدن به موفقیت، امیال مطلوب و خواسته ها بالا ببرد و او را فردی موفق، خوشحال و کامیاب سازد.
” مهمترین چیزی که آگاهی و معنا به انسان می دهد اطمینان است “
من فکر می کنم اطمینان مهمترین چیزی است که تکه های وجودی انسان را کنار هم نگه می دارد و از متلاشی شدن حفظ می کند. و همینطور باعث ثبات، انسجام، تسلط، بازدهی و آرامش حداکثری انسان می شود.
زماینکه فرد حالتی از اطمینان نداشته باشد نمی تواند صد در صد حواس، دل و تمرکز خود را روی چیزی بگذارد و حتی عملکردی نرمال داشته باشد.
آری این جایگاه معنا در نهاد و زندگی آدمی است که در هسته وجود او جای گرفته، فرد و زندگی او را بدان متکی کرده و تا زمانیکه آگاه و مطمئن نشود سست باقی می ماند؛ هرچند به زندگی ادامه می دهد اما انگار تکه ای از او را کنده و برده اند و هرازگاهی مخصوصاً در تنهایی و خلوت، پر کردن جای خالی خود را طلب می کند.
اجازه دهید برایتان مثالی بزنم: هنگامی که مربی ورزش، سوت خود را در دهان دارد و از افراد می خواهد به دویدن ادامه دهند همه سرعتشان را زیاد می کنند اما کافی است لحظه ای روی خود را برگرداند و آنگاه شاهد خواهیم بود که عده زیادی سرعت خود را کم کرده و یا از حرکت می ایستند. این موضوع جدای از عدم علاقه و اشتیاق، به خاطر آن است که از فلسفه کاری که انجام می دهند آگاهی ندارند. اما کسی که به فلسفه و علت آن آگاهی دارد، ممکن است بخواهد از روی میل آن کار را انجام دهد و یا حداقل، فهم آن موضوع باعث شود رنج روانی برای پذیرش آن شرایط کاهش یابد.
{ بنابراین چنانچه انجام یک کار دستوری باشد فرد ممکن است از آن شانه خالی کند اما اگر انسان از علت و حکمت چیزی مطلع و بر آن مصمم باشد، محرک های درونی و بیرونی نمی توانند به راحتی مانع اراده ی او شود}
حال که اهمیت معنی زندگی مشخص شد و دانستیم بسیار مهم است که به معنا و مفهوم آن تسلطی همه جانبه و نگاهی از بالا داشته باشیم؛ و احوال خوشی را که قبلاً (عموماً کودکی و اوایل نوجوانی) تجربه کرده ایم را مجدداً تجربه نماییم و همچنین باید از آزمون و خطا هایی که ممکن است تا نیم یا تمام عمر طول بکشد بپرهیزیم ، تشریح معنی زندگی را آغاز می نماییم.
از آنجا که با توجه به تجربه شخصی در جست و جوی معنی زندگی در منابع و کتابهای مشهوری با همین نام و یا مربوط به آن، نتوانستم پاسخ کامل و یا جامعی را دریافت و روح زیرک و حق خواه خود را اقناع و آرام نمایم، با تلاش ذهنی بسیار، دقت نگاه و لطافت نظر در طی چند سال توانستم هر آنچه که مربوط به اصلی ترین بخش های زندگی می شود را با زیر ذره بین آوردن، بیرون کشیدن و نگاه دقیق به آن، در این کتاب بنویسم.
من برای نوشتن این کتاب هفت سال رنج بردم و با عطش شدیدی تنها به مطالعه و تفکر پرداختم تا آنکه به رهایی رسیدم و مانند پروانه ای که سال ها در پیله منتظر مانده بوده پر کشیدم.
نگارش کتاب به گونه ای بوده که از ابتدا، مهم ترین و کلیدی ترین مفاهیم در آن گنجانده شده بود اما نیاز داشت تا متن کتاب، عناوین و حتی شیوه ی نگاه و بیان یک موضوع، بار ها و بار ها به کلی تغییر کند تا مانند پخت یک حلیم که در ابتدا آب و دانه ای رقیق است اما با حرارت دیدن و هم زدن مدام، غلیظ تر شده و در عین اینکه حجم آن کم می شود طعم و ظاهر بهتری پیدا می کند، کتاب حاضر نیز چنین شیوه ای در شکل گیری داشته باشد. بنابراین ما سعی کردیم عناوین و مفاهیم را به بهترین شیوه ی خودش توضیح دهیم تا برای بیان یک مفهوم، کیفیت سایر ابعاد را ضایع نکرده باشیم و همچنین چندین مفهوم عالی را در ظرافت با یکدیگر ترکیب نموده و آن ها را در یک بند به هم پیوند دادیم.
ما در بخش های مختلف کتاب، مطالب و مفاهیم عالی را با یکدیگر می آمیزیم تا به این صورت هم از اصل تکرار برای تثبیت مفاهیم استفاده کنیم، هم انسجام و ارتباط به هم تنیده ابعاد مختلف در زندگی انسان را حفظ نموده و هم به قول معروف، سوپی آب و دانه جدا عمل نیاورده باشیم.
مفاهیم مربوط به معنی زندگی مقداری ثقیل تر از مفاهیم دیگر و همینطور کتاب هایی با موضوعات دیگر است . برای همین درک و هضم مطالب زمان بر تر است، نیاز به تلاش فکری بیشتری دارد و همچنین تثبیت آن و قرار دادن مفاهیم در شاکله شخصیت و زندگی، از همه مشکل تر و مهم تر است.
اما نگران نباشید ما در این کتاب سعی کردیم آنقدر با زبان ها، مثال ها و شیوه های متفاوت، موضوعات را توضیح دهیم که هم به جای شما فکر کرده باشیم و هم به شما کمک کنیم تا با صحبت های طولانی راجع به یک موضوع، مانند یک اهرم، فشار هضم مطالب را برایتان کمتر کنیم تا مفاهیم و معانی در طول سخنان و زمان برایتان به خوبی جا بیافتد.
( خدا کند از آن دسته انسان هایی نباشیم که خداوند به واسطه گناهانشان بر دل هایشان مهر زده به همین علت سخنان را نمی شنوند، و اگر بشنوند نمی فهمند و راه را نمی بینند. و چنانچه گناهانی داریم از خدا می خواهیم تا ما را ببخشد و گره از مرکز فکری و آگاهی مان بردارد تا با شنیدن و فهم حقایق، راه سعادت و خوشبختی را پیدا کنیم و به خاطر آن از او تشکر کرده و ادای دین نماییم )
امیدوارم میوه ی شیرین آگاهی، از درخت این کتاب به خوبی چیده، چشیده و هضم شود تا هستی بخشی حاصل از آن در تن و بدن و وجود پر مهرتان، شما را به انسانی حیرت انگیز در جهان تبدیل سازد و طعم آگاهی، آرامش، سرخوشی و لذت را به شما بچشاند.
در ابتدای مسیر لازم است بگویم من همیشه در زندگی ام منصف و عادل بوده و سعی کرده ام هر چیزی را فهمیده و آنگاه برای قبول کردن یا نپذیرفتن آن تصمیم بگیرم. تا نفهمیدم متقاعد نشدم و تا متقاعد نشدم نپذیرفتم.
شاید هنگام مطالعه ی کتاب فکر کنید برخی جملات، متناقض با یکدیگر هستند اما اگر می خواهید به مسیر منظور، هدایت شوید وبه دانه ی معنی برسید لطفا به مفهوم و پیامی که نویسنده قصد انتقال آن را دارد توجه کنید و آنها را مانند تکه های پازل در کنار یکدیگر قرار داده و صرفا به ظاهر جملات توجه نکنید؛ که آن از کاستی من نویسنده، محدودیت های زبانی و قضاوت متفاوت از یک موضوع، بسته به موقعیت های مختلف است.
به همین خاطر خالصانه از شما می خواهم تا به من برای هدیه ای که قصد دارم به شما تقدیم کنم کمک کنید.
بنده مطالب را خیلی توضیح نمی دهم؛ به اندازه نیاز این کار را می کنم و می دانم که اگر در خانه کس است یک حرف بس است.
ما در این کتاب بسیار راحت سخن می گوییم. می خواهیم با دستی باز و آزادی صحبت ها را مطرح و تجزیه و تحلیل نماییم، همچنین در حین خواندن نیز، تغییر و تحول به سمت مثبت ترین حالات و نگاه را تجربه نماییم، حقیقت را از نزدیک مشاهده و با راهنمایی از جنس کتاب آنها را لمس نماییم. آنگاه پس از دیدن درستی و پذیریش آن، بذر حقیقت را در وجود خود بنشانیم.
درست شبیه قطاری که با حرکت در مسیر درست، محیط های زیبا و بکر را به ما نشان می دهد، احساس شعفی را از این تماشا در ما به وجود می آورد و ما را به مقصد می رساند.
چیستیِ زندگی، سوال مهمی است که اهمیت بسیار زیادی دارد و باید برای این مهم آماده شده و برنامه ریزی کرد. بدین ترتیب با اطمینان خاطر از دانش، آرامش و شوق، به این سفر لذت بخش پرداخت و در نهایت به لطف خدا به سرمنزل کامیابی و خوشبختی رسید.
ارسطو می گوید حقیقت هزاران بار توسط انسان کشف شده و از بین رفته است. یعنی مطلبی که امروز به آن می پردازیم هزارن بار توسط آدمی پاسخ گفته و بدان پرداخته شده است. چرا که معنی زندگی، اصلی ترین و مهمترین سوالی است که هر فرد به صورت خودآگاه و یا ناخودآگاه از خود داشته و دارد.
بنابراین بدیهی است که افراد خردمندی در طول تاریخ به آن پاسخ گفته باشند. اما از آنجا که لوح کودک تازه به دنیا آمده خالی است و جدای از ژنتیک و صفات ارثی، هیچ آگاهی و اطلاعاتی از حافظه و آگاهی اجداد خود ندارد و همینطور از آنجا که آگاهی را نمی توان در چیزی مانند یک فلش کپی و در او انتقال داد به همین خاطر این چالش به صورت همیشگی در همه ادوار برای آدمی وجود داشته و خواهد داشت.
اما جای خوشحالی است که در نهاد کودک، قوه شناخت، عقل و تشخیص خوب و بد وجود دارد بنابراین می تواند با آزادی، اختیار و زیرکی، شخصیت و مسیر زندگی اش را بسازد و از همه مهمتر شخصاً لذت و حیرت جست و جو و تکاپو برای یافتن معنی زندگی را تجربه کند.
همانطور که در مقدمه گفته شد یک نسل برای اینکه بتواند اطلاعات، یافته ها و اعتقادات خود را به نسل بعدی اش منتقل کند، تقریباً از سنین عقل رسی با کودک صحبت می کند و این صحبت ها برای او حالت القایی گرفته و آنها را به عنوان یک حقیقت محض می پذیرد؛ حال چه حقیقت داشته باشد یا نه … او آنها را قبول کرده و مطابق همان باورها رفتار نموده و زندگی خود را سامان دهی می کند و این شیوه را ادامه می دهد تا زمانیکه جسارت آن را نشان دهد که خود بی باکانه از حقایق سردرآورد و دنیای اطرافش را با چشمانی باز ببیند، بشناسد و اعتقادات را مجدداً و بی طرفانه ارزیابی کند، درگیر و هیجان زده نظریات مختلف نشود و با روان و دلی آرام، منسجم و دقیق، حقیقت را از انبوه عقاید پیدا کند.
همانطور که بزرگان تاریخ می گویند برای اینکه بخواهیم معنی زندگی را بررسی کنیم از ابتدا باید سوالهای درستی مطرح کنیم.
ما نیز سعی می کنیم سوالها را به ترتیب بررسی نماییم تا مانند یک درخت از ریشه تا برگ موضوعات را بررسی کنیم و در هر گام فقط به یک موضوع پرداخته و همچنین از تداخل موارد دیگر جلو گیری نماییم.
اولین سوال کنجکاوانه ای که ممکن است برای هر شخصی ایجاد شود آن است که ما و چیز هایی که می بینیم از چه چیز، چه زمانی و چطور به وجود آمده اند؟
علم، ابزار خوب و حیرت انگیزی است؛ آن زمان که حقیقت پدیده ها و فعل و انفعلات طبیعت هستی را از نزدیک می بینی، میشناسی و به علت اصلی چیز ها پی می بری.
سیستم شناختی انسان های بدوی ( و متاسفانه بعضاً امروزی ) به گونه ای بوده است که وقتی جواب سوال یا منشاء چیزی را نمی دانستند و شدیداً هم تمایل داشتند پاسخ آن را بفهمند، سعی می کردند تا با استفاده از قوه تخیل جوابی برای آن سوال در نظر بگیرند و با خودشان بگویند باید اینگونه باشد و با انتقال به نسل آینده به اینطور بوده و اینطور هست تبدیل گردد.
چیزی که امروزه در غالب شایعات می بینیم نیز به همین صورت است.
تا زمانیکه افرادی با چشمان باز و ذهن آزاد و نه زندانی باورها، پیدا شده و با دقت در پدیده ها، اشیاء و علت و معلول ها، ریشه و منشاء پدیده ها و پاسخ درست را در می یابند و خود را از جهالت نجات می دهند.
حال در این شرایط می دانند که باید این یافته و حقیقت را انتشار دهند تا این میراث که برای آن عمر وتلاشی نه از جنس یک انسان معمولی بلکه از جنس یک انسان آگاه، بیدار و شجاع هزینه شده است به هدر نرود و این دانش برای همگان و آیندگان به عنوان حقیقتی ثابت و محض به ثبت برسد.
او در اولین اقداماتش متوجه تعجب و بدگمانی مردم شده و با ادامه دادن به این کار، دشمن درجه یک مردم می شود. چرا که درباره باور دیرینه، ریشه دار و جا افتاده مردم نظر مخالفی داده و تن و بدن آنها را لرزانده است.
علم روانشناسی نشان می دهد مردم نسبت به تغییر باور هایشان بسیار حساس هستند به طوریکه گویی بخشی از وجودشان شده و مخلافت دیگران با عقایدشان را توهین به خود و شخصیت شان تلقی میکنند. حتی زمانیکه واقعاً این امر برای خودشان مسلم شده باشد چنین کاری برای آنان بسیار سخت و دیوانه کننده است؛ چه برسد زمانیکه سخنی تازه و نا معلوم را از فرد دیگری شنیده باشند. و اینگونه می شود که گالیله را به دادگاه محاکمه می برند تا از گفته خود که زمین گرد است و به دور خورشید می چرخد، باز گردد و اقرار کند که زمین مرکز عالم است و همه چیز به دور زمین می گردد؛ و گرنه کشته خواهد شد.
آری سخن این است که مردم درباره علم، که پدیده ای مشخص است و علت و معلول خود را دارد چنین برخوردی نشان داده اند؛ حال آنکه حقایق فلسفی، اعتقادی و….. جای خود دارند؛ و متاسفانه چنین وضع تاسف باری در راه رسیدن به حقیقت و آگاهی در همه ادوار سایه افکنده است.
جنگ هفتادو دو ملت همگی عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.
اما جواب اصلی پاسخ های ما چیستند؟ چه کسی حقیقت را بیان می کند؟ با استفاده از چه چیزی در طبیعت هستی می توان به آنها پی برد؟ و یا سوال بهتر آنکه با استفاده از چه چیزی در سیستم شناختی انسان می توان به حقیقت رسید؟ علم؟ دانش؟ عقل؟ آگاهی؟ تفکر؟
انسان امروزی علم را کاملا در اختیار دارد. او دانش را به به حد اعلای آن رسانده، عناصر سازنده این کره را شناسایی کرده و در علم شیمی جای داده است. او تمامی موجودات را می شناسد و از تمام پدیده ها اطلاع دارد. با شناخت فیزیک توانسته است اشعات نور را از یکدیگر گسیخته و هر یک را به میل خود جهت دهد، گستره ی نوری را با وسیله ای مانند ذره بین، دوربین، میکروسکوپ و تلسکوپ، تجمیع و یا فراخ نماید؛ همچنین او اجزای سازنده ی دی ان ای را با چشم خود دیده و نام گذاری کرده است. حالا در این کره خاکی چیزی نیست که نتواند آن را از نزدیک مشاهده و بررسی کند و حتی کوچکترین ذره سازنده ی هر چیز به نام اتم را در اختیار دارد.
او با تکاپو و ملاحاظات دقیق خود برای پاسخ دادن به سوالات و شناخت جهان هستی در می یابد که تمام جهان، در حال حرکت، حاصل از بیگ بنگ اولیه بوده است، اینکه در ابتدا تمام خشکی ها به هم پیوسته بودند. او شباهت ها و تفاوت ها را در ریز ترین اجزای زیستی بررسی می کند. از حفاری، علم باستان شناسی و فسیل شناسی استفاده می کند و آنها را در کنار هم قرار می دهد. بر اساس شباهت، جانداران را گروه بندی می کند و برای آنها نژاد، دسته و سردسته مشخص می کند تا با این کار، شناخت بهتر و تفکیک شده تری نسبت به آنها داشته باشد.
البته می داند کره ای که در آن زندگی می کند شیئ کوچکی در گستره هستی است و همچنان به نگاه و بررسی با هر ابزاری به درون و بیرون از این کره خاکی می پردازد.
از یک جایی به بعد مشاهده صرف و افزایش بیشتر علم، به یافتن جواب سوال ما راجع به خلقت، کمک نمی کند چرا که ما فقط با اشیاء کوچک و بزرگ بیشتری در گستره هستی و فرایند میان آنها آشنا می شویم؛ اما لازم داریم از پشت پرده پدیده ها نیز سر در بیاوریم، نه صرفا شناخت سطحی و ظاهری از آنها و اتفاقاتی که در میانشان رخ می دهد.
زیرا علم به ما میگوید «چه شد و چگونه اتفاق افتاد»، اما در نقطهای متوقف میشود که عقل میپرسد «چرا چنین شد و چرا اینگونه اتفاق افتاد؟!»
حال نوبت نظریاتی است که بگویند منشاء وجود، پراکندگی و تنوع این همه حیوانات مختلف از کجاست؟
دانشمندان حوزه زیست شناسی بیان می کنند که انسان ها و این تنوع عظیم و گسترده جاندران حاصل از تکامل یک تک سلولی هستند.
یکی از نظریات قدیمی، نظریه داروین بود که این تکامل را در یک خط سیری نشان می داد. و در نمونه ای، تکامل تدریجی میمون تا انسان راست قامت را نشان می داد.

دانشمندان امروزی نیز طرحی ارائه داده اند که در آن منشاء خلقت، همان تک سلولی زنده است اما فرایند تکامل تک خطی نیست و به صورت ریشه ای و وجود منشاء مشترک برای دسته های مختلف جانوران است. مثلاً گربهسانان (مانند شیر، ببر و پلنگ)، سگسانان (مانند گرگ، سگ و روباه) و همینطور برای انسان نما ها؛ ( مانند میمون، شامپانزه، نئاندرتالها، هوموساپینسها و…)

اما نقدهای علمی عمیقی، نظریات دانشمندان را راجع به تکامل، به چالش می کشد: از جمله آنها انفجار کامبرین می باشد که در آن تقریباً همه شاخههای اصلی جانوری، با پیچیدگی بالا، به طور ناگهانی در فسیلها ظاهر میشوند، در حالی که انتظار داروینی، تغییرات آهسته و اشکال میانی فراوان را در گونه های جانوری طلب می کند.
پیچیدگی کاهشناپذیر اندم ها، مفهومی که نشان میدهد بعضی اندامها یا سامانههای زیستی فقط زمانی کار میکنند که همه اجزای آنها بهطور کامل و هماهنگ حضور داشته باشند؛ بهگونهای که حذف حتی یک جزء، کل کارکرد را از بین میبرد. به عنوان مثال می توان سیستم انعقاد خون را مورد بررسی قرار داد. خونریزی در بدن با یک زنجیره دقیق از پروتئینها و واکنشها متوقف میشود؛ اگر حتی یکی از عوامل انعقادی کم باشد یا درست عمل نکند، خون اصلاً بند نمیآید یا برعکس، لختههای خطرناک شکل میگیرد. همینطور در رابطه با اجزای مختلف چشم برای فرایند دیدن و یا گوش داخلی و سیستم تعادل همین قاعده وجود دارد، که در آن سه مجرای نیمدایره، مایع خاص، گیرندههای عصبی و پردازش مغزی باید همزمان و هماهنگ باشند. نبود هر کدام، نه «تعادل کمتر»، بلکه بیتعادلی کامل ایجاد میکند. اینها نشان میدهد که برخی اندامها یا سامانهها فقط وقتی معنا دارند که کامل، تمامی اجزا هماهنگ و هدفمند باشند.
در حالیکه مدل تصادف + انتخاب طبیعی برای توضیح پیدایش هماهنگی دقیق و همزمان این اجزا کافی به نظر نمیرسد؛ زیرا نظریه تکامل کلاسیک داروین می گوید: تغییرات، کوچک و تدریجی بوده اند و اندام ها پیوسته و به مرور ساخته و پرداخته شده اند و نه همزمان؛ در صورتیکه وقتی یک عضو به تنهایی کارکردی نداشت، بنابر انتخاب طبیعی باید حذف می شده است.
در همین مسیر، انسان به یکی از بزرگترین وقایع تاریخ حیات میرسد: انقراض عظیم دایناسورها. موجوداتی که بیش از ۱۶۰ میلیون سال بر زمین سلطه داشتند، با بدنی کامل، اندامهایی پیشرفته و گونههایی متنوع که ناگهان از صحنه حیات حذف شدند. علم امروز میگوید برخورد یک شهابسنگ عظیم، همراه با زمستان جهانی و فروپاشی زنجیره غذایی، حدود ۷۵٪ گونههای زنده را نابود کرد. این نه یک حذف جزئی، بلکه پاک شدن بخش عظیمی از «کمال زیستی موجود» بود.
اما اینجا پرسشی عمیقتر شکل میگیرد: اگر پس از انقراض عظیم دایناسورها، بخش اعظم این تنوع و کمال نابود شد، چگونه تکامل، دوباره از موجوداتی کوچک و ساده آغاز کرد و بار دیگر به اندامهایی مشابه ـ چشم، مغز، قلب، ریه، دست و پا ـ رسید؟ آیا این «شروع دوباره اما مشابه» با تصادف محض سازگار است؟
اگر بخواهیم به فرایند تکامل نگاهی بیاندازیم تا از آن سر در بیاوریم اینگونه است که یک موجود در اثر یک اتفاق تصادفی دچار جهش ژنتیکی و تبدیل به موجود بهتری می شود.
علم این تکرار را «همگرایی تکاملی» مینامد؛ یعنی طبیعت بارها به راهحلهای مشابه بازمیگردد. اما خود این بازگشت مکرر، این تکرار ساختاری، این حرکت در مسیرهای محدود، این تصور را پدید میآورد که گویی تکامل بر روی «ریلهایی نامرئی» حرکت میکند؛ ریلهایی که اجازه بینظمی مطلق نمیدهند.
در حالیکه فرایند تکامل به موجود بهتر، هیچ گاه در محیط های شبیه سازی شده علمی و آزمایشگاهی (شبیه سازی آنچه به صورت طبیعی در واقعیت اتفاق می افتد) رخ نداده و با وجود آنکه دانشمندان زیادی در سرتاسر جامعه علمی سعی کرده اند تا با استفاده از عناصر مختلف، پرتاب اشعات و به طور کلی آنچه در طبیعت به صورت تصادفی اتفاق می افتد این فرایند را شبیه سازی کنند ولی در میان هزاران و میلیون ها آزمایش حتی یک مورد نیست که یک امر تصادفی، باعث بهبود قابلیت ها و ویژگی های یک جاندار و جهش ژنتیکی شده باشد و بالعکس نتیجه ای که داشته است موجودات ناقص الخلقه تری بوده اند.

حال راجع به تک خطی نبودن سیر تکامل و خوشه ای بودن آن باید بگوییم که حتی اگر با وجود اینکه آزمایشات متعدد، عدم نتیجه و صحت تبدیل یک موجود به موجود بهتر را در اثر یک اتفاق مجهول تصادفی نشان می دادند و با این وجود، باز هم آن را می پذیرفتیم، حالا شاهد آن هستیم و باید بپذیریم که در هر سرمنشاء، یک موجود بر اثر اتفاق، تبدیل به صد ها گونه بهتری شده که مجدداً هریک، منشا صد ها گونه بهتر دیگر هستند؛ و هر کدام جداگانه سیر تکامل خود را ادامه داده اند.
ما نمی گوییم دانشمندان در اشتباه هستند بلکه آنها سعی دارند توضیحی بر مبنای آنچه هست و اتفاق می افتد بیان کنند؛ آنها شاید چیزی که هست را ببینند اما کمتر به چیزی که آن را رقم زده است توجه می کنند و پاسخ روشن و اقناع کننده ای هم برای چرایی و چگونگی این حد از کمال در 5 میلیون گونه جانوری ندارند. گویی که فقط مسیر را می بینند و اینکه چه چیزی این مسیر را ساخته است؟ خیر. فقط می گویند اتفاقی بوده است. در حالیکه لازم است زماینکه به آنچه هست علم پیدا کردیم، مجدداً به عقل بازگردیم تا حقیقت را دریابیم؛ خود دانشمندان نیز از قوانین بلاشک فیزیکی، شیمیایی و زیستی با خبر اند و در آزمایشگاه هایشان از نتیجه تصادف، بی شعوری و آشفته بودن فعل و انفعالات تصادفی طبیعت اطلاع دارند.
می خواهم برایتان مثالی بزنم تا ذهنتان به نتیجه ی فعل و انفعالات تصادفی و بر اثر اتفاق، نزدیک شود. بیایید فرض کنیم تمام محتوای حافظه یک گوشی موبایل یا تلوزیون را خالی کرده ایم به طوریکه هیچ داده ای در حافظه آن نباشد و همچنین به هیچ منبع دیگری برای دریافت محتوا متصل نباشد. حال آیا امکان دارد که این نمایشگر با روشن شدن اتفاقی پیکسل ها ( لامپ های تصویر) در رنگ ها، ترکیب و چینشی تصادفی، در میلیون ها، میلیارد ها و حتی تیلیارد ها آزمایش و بیشتر، بتواند فیلم و یا حتی تصویری آراسته ، به ما
نشان بدهند؟ آیا حاصل جز تصاویری بی معنی، آشفته در هم و بر هم، یا
بسیار ساده و ابتدایی و بدون جزئیات خواهد بود؟
آیا می تواند تصویری از یک انسان، حیوان و یا یک شیئ را با وضوح و جزئیاتی که انتظار داریم نمایش بدهد؟
اتفاق افتادن چنین چیزی به صورت خود به خودی و تصادفی محال ممکن است مگر در تخیل.
این، شناخت سازوکار تصادف، شانس و اتفاق در یک شیئ بی شعور است. همین ساز و کار و فعل و انفعلات دقیقاً چیزی است که در طبیعت بی جان، بی شعور و اراده رقم می خورد.
{ بیشعوری یعنی آشفتگی، درهمی، خلق اشیاء متراکم و بی شاکله و با ارفاق خلق اتفاقی موجودات بسیار ساده و ابتدایی که به تباهی می رود و زوال، و نه گسترش و کمال؛ و تا نهایت آن }
یا بیایید یک دوربین عکاسی و فیلم برداری را در نظر بگیریم؛ آیا می توانیم قبول کنیم که این شیئ نیز ممکن است خود به خود درست شود؟
در حالیکه اگر حتی یکی از قطعات سر جایش نباشد و یا نقصی داشته باشد در دریافت صحیح و ثبت تصویر دچار مشکل خواهیم شد.
قطعاتی مانند لنز که باید با دقت طراحی شده و در فاصله کانونی مناسب قرار گیرند، حسگر های نوری پیشرفته که باید در داخل دستگاه تعبیه شده باشند و سخت افزاری هماهنگ و نرم افزاری از پیش نوشته شده طبق قواعد دقیق ریاضی و کدهای پیچیده کامپیوتری، تا بتوانند عمل حیرت انگیز عکس و فیلم برداری را انجام دهند. حال بیایید دوربین عکاسی را در کنار چشم انسان و فرایند دیدن او بگذاریم.

با بررسی چشم متوجه می شویم که چگونه به شکل کره کامل بوده و اجزای درست و دقیقی دارد ( مردمک، قرینه، عینبیه) و همانطور که در مبحث پیچیدگی کاهشناپذیر اندم ها گفته شد حتی کوچکترین نقصی در اینها موجب نقص بینایی می شود و در مراحل بعدی و بر اساس قوانین شکست نوری در کره، تمام اشعات نور در یک قسمت متمرکز شده و در ادامه ی شعاع نوری، تصویر به صورت برعکس بر روی شبکیه ایجاد می شود؛ سپس در آن قسمت باید سلولهای عصبی ای باشد که آن را دریافت و به بخش های خاصی از مغز انتقال دهند؛ که این اطلاعات در آنجا بازخوانی، باز آفرینی، تبدیل و در لحظه ای توسط آدمی ادراک شوند.
در ضمن از نظر من پردازش تصاویر با مجموعه ای از گوشت، رگ، خون و اعصاب حیرت انگیز تر از لنز، آهن و شیشه است و معتقدم فرایند پردازش تصاویر در دوربین با همه پیچیدگی و مهندسی اش ساده تر از پردازش و اداراک تصاویر در چشم و مغز انسان است.
بنابراین اگر کسی بگوید یک دوربین عکاسی اتفاقی و به خودی خود، حتی با وجود میلیارد ها و یا نامحدود تلاش اتفاقی، به وجود آمده است به عقل او شک می کنیم. زیرا درست است که او هم به عنوان یک انسان، عقل دارد اما عقل بدون علم و شناخت از قوانین و سازکارها، اصطلاحاً جاهل است و صلاحیت اظهار نظر راجع به این گونه مسائل را ندارد؛ هر چند اعتماد به نفس و قدرت بیان او، شما را تحت تاثیر قرار دهد.
آیا عقلاً ممکن است که این موجودات بی نقصی با چنین سیستم های هوشمند و مرتبطی در ساختار بدنی و زیستی، ساخته و پرداخته تلاش های تصادفی طبیعت بی شعور باشد؟
می گویند خلقت این اندام با شکوه و بی نقص، اتفاقی است. در حالیکه اگر به طور اتفاقی ذره ای به کوچکی مو وارد چشم ما بشود چقدر زجر خواهیم کشید تا آن را خارج سازیم؛ چه برسد زمانیکه بخواهد یک مفصل، اعصاب، ماهیچه و نخاع در جای درست خودش نباشد و یا از آن خارج شود؛ آنگاه متوجه می شویم که چه درد و رنجی را باید تحمل کنیم.
بنابراین چنین آراستگی، نحوه ساختار و چینش اسکلت، اندام و اعصاب، بی دردی، بی نقصی و کمال را باید بر اساس اتفاق قبول کنیم؟
طبیعت بی شعور به این درستی، زیبایی، انسجام و شکوهمندانه، آدمی را دو قالب مرد و زن و همچنین سایر گونه های باشکوه جانوری را آفریده است؟
اینکه تمامی اجزا، در بهترین مکان خود قرار گرفته باشند و حتی موی صورت که برای مردان موجب زیبایی است حفظ شده و در زنان که موجب زشتی است محو شود! طبیعت بی عقل از کجا می فهمد؟!
این موضوع که انسان و این جانواران حیرات انگیز، از مشتی آب، خاک و هوای بی شعور و در طی مراحلی به این شکوه و عظمت پدید آمده باشند حتی برای یک کودک 12 ساله خنده دار است چه برای یک انسان بزرگسال.
حتی دانشمندان نیز با علم و امکانات آزمایشگاهی روز و هوش و نبوغ وشعور و هنر خود، در آزمایشگاه های پیشرفته شان نمی توانند از تمامی مواد و عناصر طبیعت، حتی یک پشه خلق کنند که برای خودش زندگی کند.
یک شعور عالِم و مجهز از پس این کار بر نمی آید، طبیعت بی فهم و شعور چگونه می تواند این کار را انجام دهد؟
برای بیان مهندسی خلقت همین کافی است که دانشمندان اذعان دارند که ساختار DNA به پیچیدگی ساخت یک هواپیمای بویینگ با تمام امکانات و سیسیتم های هماهنگ آن است.
این راجع به جانداران بود، اما در رابطه با گیاهان و میوه ها چطور؟
مثلاً چه چیزی بوته کدو و گوجه فرنگی را به هندوانه، سیب، آلبالو، زردآلو، کیوی، موز، آناناس و نارگیل و………………………… تبدیل کرده است؟
بنابراین توسط شناختی که از قوانین و نحوه ساز و کار ها داریم یک نتیجه گیری عقلانی می کنیم که خلاف آن عقلاً محال است. به این صورت که:
این شکوه در کمیت و کیفیت نمی تواند حاصل از تصادف و اتفاق باشد. و اینگونه از نفی نفی، به اثبات می رسیم.
و دیگر نمی گوییم که خدا هست بلکه می گوییم نمی تواند خدا نباشد.
حتی اگر در نظر بگیریم در میان میلیارد ها کهکشان، وجود سیاره ای در فاصله ی مناسب از یک ستاره که شرایط و دمای مطلوب را برای حیات فراهم کرده است و حتی اگر فرایند تکامل، فرگشت، بقا و حذف حالت های نامطلوب و…. را نیز قبول کنیم و بگوییم اینگونه بوده اما در جواب سوال اینکه چه چیزی این تک سلولی را به این حد از تکامل رسانده است پاسخی جز یک شعور،هوش و خرد والا نداریم که مسیر را به احسن وجه هدایت کرده و آنها را به این حد از تکامل در 5 میلیون گونه جاندار بر روی زمین رسانده است.
پاسخی نیست، جز یک شعور، هوش و خرد والا که مخلوقاتی را پدید آورده چنین آراسته، بی نقص، هوشیار، هوشمند، خردمند و متفکر، دارای احساسات، اراده، عواطف، شخصیت و سیستم هایی هوشمند برای فرایند های لازم و حیاتی، در قالب و دو جفت زن و مرد با ویژگی ها و نقش های جسمی و شخصیتی مکمل، همچنین در حیوانات ، گیاهان و … و جهانی چنین کامل و حیرت انگیز.........
من این شعور را خدا می دانم. خدایی 100% طبیعی به دور از هیچ گونه تصور و ذهنیت. سبحان الله
گاهی در فیلم های علمی تخیلی و یا در جلوه های ویژه ی فیلم های هالیوودی می بینیم که عناصری سبز رنگ که نقش کلیدی در رقم زدن حوادث فیلم دارند از فیلم حذف می شوند. اما چون ما آنها را نمی بینیم، آیا وجود ندارند؟ بله وجود دارند و همه چیز توسط آنها هدایت می شود اما فقط دیده نمی شوند. بنابراین باید دست خدا را در طبیعت، خلقت و همه چیز دید؛ زیرا اگر نبود همه ی این شگفتی ها فقط در رویا قابل شکل گرفتن بودند.
این طور که به نظر می رسد جامعه جهانی از علم یک بت ساخته و آن را مبنای همه چیز میدانند ولی باید دانست که هستی بر علم مقدم است؛ یعنی اول هستی بوده و بعد علم سعی کرده تا آن را بشناسد. اگر علم عالی و با کیفیت است به خاطر آن است که خالق و پدید آورنده اش درجه یک و شاهکار است که یافته های علمی این چنین تو را به وجد می آورد.
برخی دانشمندان و همچنین افراد عادی وقتی اندکی به معلوماتشان اضافه می شود و به فضا، کره زمین، تولد، زندگی و مرگ انسان ها نگاه می کنند، ممکن است با خود بگویند واقعیت هر چه که هست همین است؛ و هر اتفاقی بیافتد همین جا رخ میدهد؛ با مرگ همه چیز تمام می شود و آن روز هم که انرژی خورشید پایان یافت، چرخه حیات نیز به اتمام می رسد.
ما در پاسخ می گوییم بله واقعیت این است اما ماوراء، خدا و سخنان او نیز از این واقعیت جدا نیستند، بلکه تصور شما از آنها موهوم است؛ برای همین غیرواقعی به نظر می رسند.
به عنوان مثال فرض کنید اگر صد سال پیش راجع به امواج وای فای و اینترنت با مردم صحبت می کردیم، درک و واکنش آنها چه بود و چه پاسخی به شما می دادند؟
اما امروز به این امواج، به خوبی واقف هستیم، بدون اینکه نیاز باشد آن را مشاهده کنیم. زیرا به درک علمی و عملی آن رسیده ایم. بنابراین من فکر می کنم راجع به درک خدا نیز به همین صورت است و در واقع می توان گفت منتهای علم، رسیدن به خداست و نباید خدا را موجودی موهوم در ذهن تصور کرد و باید در بیرون از خود، به او رسید.
همینطور راجع به بهشت و جهنم نیز ممکن است سوالاتی وجود داشته باشد و عده ای بگویند واقعی نیست، هر چه هست همین کره زمین است و در فضای خارج چیزی به عنوان بهشت و جهنم وجود ندارد.
طرح این گونه سوالات علاوه بر اینکه هیچ اشکالی ندارند بلکه بسیار هم خوب و تحسین کننده است. زیرا انسان باید با چشمان باز، دنیا و خدا را ببیند و بپرستد، نه با چشمان و فکر بسته.
در پاسخ به این سوال می گوییم: اصلاً بیایید در نظر بگیریم که اگر کره زمینی به این شکل نبود و قبل از پیدایش آن می خواستیم راجع به آن فکر کنیم، آیا می توانستیم احتمال دهیم که کره ی زمینی به این شکل و به این حیرت انگیزی پدید بیاید؟
( همانطور که احتمال نمی دهیم بهشت و جهنمی پدید بیاید)
می گویند خلقت دوباره و زندگی بعد از مرگ، عجیب به نظر می رسد. اما مگر همین حالا ما و خلقت مان به اندازه کافی عجیب نیست؟
همانطور زمانی که چشم باز کردیم و در این جهان حیرت انگیز بودیم، مطابق فرموده خداوند بعد از مرگ و تولد دوباره نیز چشم باز خواهیم کرد و خود را در جهان حیرت انگیز تر دیگری خواهیم یافت. چون این کار خداست و کاری را که بخواهد، به هر شکلی که اراده کند انجام می دهد؛ سپس ما انسان ها با شناخت شان نام علم را بر روی آنها می گذاریم.
بعد از تمام صحبت ها راجع به شگفتی خلقت، مطالعه متافیزیک هم به درک بهتر ما از هستی کمک می کند.
هنگام مطالعه در حوزه متافیزیک با مواردی مواجه می شویم که ما را حیرت زده کرده و نمی توانیم برای آنها با تمام علوم تجربی مان پاسخی بدهیم. شواهدی مانند پی بردن به اتفاقات آینده یا چیزهایی که از آن خبر نداریم به واسطه خواب، حس ششم، تکنیک برون فکنی: که در آن فرد، روح و هوشیاری اش را از بدن خارج کرده و به سیر در زمین می پردازد و همچنین گزارش صحیح افراد به کما رفته در سرتاسر جهان که همگی حکایت از وجودی فراتر از جسم و مغز دارند. و تا زمانیکه روح در جسم نباشد، مغز، قلب و ماهیچه ها تنها جسدی ناهوشیار، بی شخصیت و بی اراده اند و بیرون از جسم آگاهی فراتری است که تجربه گران خروج روح از بدن به آن اذعان داشته و چیزی را که حس و تجربه کرده اند را بسیار با کیفیت تر از بودن در کالبد جسم بیان می کنند.
آزمایشاتی که در رابطه با برون فکنی انجام شده اینگونه بوده است که در یک محیط آزمایشگاهی محرک هایی را انتخاب کرده و در سطح چند متری از زمین جا به جا می کنند و از کسی که در آن محیط روح خود را از بدنش جدا کرده و با روح خودش صحنه آزمایش را مشاهده می کند می خواهند تا درباره محرک ها اطلاعاتش را بیان کند، و محققان صحت گفته های شخص را تایید کرده و آنها را به ثبت رسانده اند.(کتاب خروج روح از بدن نوشته ژ لی میچل)
بنابراین متافیزیک نیز به عنوان شاخه ی علمی مورد تایید، به شناخت کامل تر ما از جهان هستی کمک به سزایی می کند.
وقتی راجع به یک چیز یا موضوعی صحبت می کنیم که تا بحال با آن آشنایی نداشته ایم و یا در حال شنیدن توصیف چیز یا فردی که تا بحال آنها را ندیده ایم هستیم، همینطور زمانیکه برای اولین بار با شخصی نا آشنا صحبت تلفنی داریم، نا خودآگاه و نه چندان ارادی تصویری از آن شیئ یا شخص در ذهن خود ایجاد می نماییم؛ ولی زمانیکه از نزدیک با آن شیئ یا شخص رو به رو می شویم آنگاه می بینیم که تصویر خود ساخته ما از آنها چه میزان خیالی و موهوم بوده و ارتباطی با واقعیت آنها نداشته است.
درست مانند داستان بابا لنگ دراز، که جودی یک تصویر خیالی از مردی که برای او نامه می نوشت ساخته بود؛ در حالیکه آن فرد، یک مرد جوان بود و نه یک مرد مسن.
حال صحبت من از تصویر خدایی خود ساخته در اذهان هر یک از ماست و چه خوب است و قشنگ و مهربان و….. و چه بد است و عبوس و وحشتناک و… بهتر است هر چه زودتر پاک شود و از بین برود.
چرا که این تصور مانند بت های سنگی مخلوق شما هستند و نه خالق شما و کاری از دستشان برنمی آید.
و در این رابطه به هیچ عنوان نمی توانید حتی تصویر و تصور خود را بهبود ببخشید؛ تنها کاری که باید بکنید این است که هیچ تصوری نداشته باشید و همینکه بدانیم خدا هست و حضور دارد کافی است.
خدای توانمندی که عالمانه و حکیمانه ، چنین زیبا و کامل خلق می کند، به فکر نیاز های مخلوق نیز هست و آنها را برایش مهیا می کند؛ برای او چشم قرار داد تا ببیند. گوش، تا بشنود. پا، تا راه برود. دست، تا کار های خود را انجام دهد. زبان، تا سخن بگوید. دندان، تا غذا بخورد و………. همچنین برای او جفت و همسری در نظر گرفت، خوراک، پوشاک و به طور کلی توانمندی تسخیر طبیعت را برای او مقرر ساخت. او که به فکر نیاز های جسمی و مادی آدمی است، آیا می توان در نظر گرفت که تنها و فقط به جنبه زیستی توجه داشته و نیاز های مربوط به مرتبه عالی تر که همان هوش، توجه، تفکر، شناخت خوب و بد، احساس، عاطفه، و جنبه های روانی و روحی اوست را وانهاده باشد و برای این مسائل مهم پاسخی در نظر نگرفته باشد؟
چه کسی پاسخ ظلم یک فرد به دیگری، غارت اموال او، کشتن فرزندان او، ستم، تجاوز و جریحه دار کردن احساسات یکی از برترین مخلوقاتش را می دهد؟
آیا برای خدایی که این چنین هوشمندانه موجوداتش را به احسن وجه خلق کرده اهمیتی نداشته و بی تفاوت آنها را رها کرده است؟ هدفش از خلقت چه بوده؟ اگر می خواهد به آنها توجه نکند و پی کار دیگری بروداصلا برای چه خلق کرده است؟!
درست است که خالق، احساس و تشخیص خوبی و بدی را در وجود خودمان قرار داده است اما لازم است که به صورت عقلانی و بیرونی هم انسان ها را از پیامد اعمالشان با خبر سازد تا بهانه ای برای آنها نباشد. هم برای اعمال بد و هم اعمال خوب
آیا قبل از آنکه کسی دست به کارهای نادرست و رنجاننده ای بزند نباید او را راهنمایی کرد و یا به او هشدار داد ؟
زیرا به دور از انصاف است کسی را به خاطر چیزی که از آن اطلاع و خبری نداشته و منبعی هم برای آن نبوده، تنبیه کرد.
و همچنین چه دلیلی دارد که یک نفر به فرد دیگری خوبی کند و یا حتی از مال خود به کسی که در گرفتاری است ببخشد و یا حتی جانش را برای دیگران به خطر اندازد؟. آیا نیاز به یک پاداش و مشوق ندارد تا حق و درستی و این صحنه های با شکوه در دنیا خلق شود؟
شاید برخی بگویند هر کسی نتیجه ی عملش را در همین دنیا می بیند. اگر کسی به تو بدی کرده آن بدی به خودش بازمی گردد و همینطور راجع به خوبی نیز چنین است؛ که از آن به عنوان کارما نیز یاد می شود.
در پاسخ به این سخن باید گفت عدالت و حق ستانی آن نیست که اگر من ضربه ای دیدم به فرد دیگر نیز ضربه ای برسد، آن جای خود و خدا داند، اما حق عدالت آن است که اگر ضرری به من رسیده باید جبران شود و یا مالی که از من گرفته شده باید به من بازگردانده شود؛ ضربه دیدن دیگری، آنچه که از دست داده ام را برنمی گرداند.
همینطور آیا بسیاری از رهبران خون ریز تاریخ جهان که بعضاً ده ها، صد ها و یا هزارن نفر را از تیغ گذرانده اند مانند کسی هستند که تنها یک نفر را کشته و هر دو با یک بار اعدام تبرئه شوند؟
حال که ضرورت عدالت و حق ستانی روشن شد سوال اینجاست که راهنمایی های خداوندکه از جنس خوراک برای روان و روح هستند و لازمه ی زندگی انسانی می باشند را باید از کجا دریافت کرد؟
با مشاهده و کاوش بخش های مختلف، از دل زمین و کوه، تا اعماق دریا و بر فراز آسمان نتوانسته ایم چیزی را از جنس یک پیام، نوشته و یا لوح پیدا کنیم که قوانین، سازوکارها و جواب نیازهای روح انسانی را بیان کند.
ولی تنها شواهدی که در دست داریم و می توانیم آنها را حائز توجه بدانیم ، آن است که انسان هایی در طول تاریخ بوده اند و از مکالمه خداوند با ایشان از طریق یک شیئ، مکان و یا صدایی که از جنس فیزیک نیست خبر داده اند که با آنها سخن گفته شده است. 1
با دقت درکتب و بیانات افرادی که درباره ی پیام آوری از طرف خداوند سخن گفته اند متوجه می شویم که سخنان آنها متین بوده، محکم و حکیمانه است. توصیه هایی که واقعاً گره گشا در روابط انسانی و اخلاقی بوده و از نزاع در میان افراد جلوگیری می کند و آنها را به رعایت حقوق یکدیگر، دوستی، مهربانی و از خود گذشتی دعوت می کند. در رابطه با پدیده های طبیعت صحبت می کند و اخباری از آن بیان می دارد ( صحبت از مرز دریایی با آب شور و شیرین. وجود شکافی در سطح ماه) علاوه بر آن به عقل، خرد و تفکر توجه ویژه ای کرده و به خوب بودن در رفتار، نیات و گفتار تاکید شده است و می توان گفت راجع به هر چیزی در آن سخن گفته شده است و روشنگری هایی نسبت ابهامات و راهنمایی های لازم برای امور زندگی ارائه کرده است. بنابراین با دقت بیشتر از چنین گفتاری با چنین ظاهر و محتوایی و ارتباط سالم پیام آوران با مردم زمان خود، می توان نتیجه گرفت که آنها از نظر سلامت عقلانی مورد تایید بوده اند و رهنمود هایشان جز خیر و رحمت برای مردم نبوده است.
در ضمن عموم مردم آن زمان بت پرست بوده اند و برای بت ها قدرت های خاصی قائل می شدند؛ حال شما بگویید که چه کسی از نظر عقلی دارای مشکل بوده است؟
يَا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَيْئًا لَا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ
اى مردم مثلى زده شد پس بدان گوش فرا دهيد كسانى را كه جز خدا مى خوانيد هرگز [حتى] مگسى نمى آفرينند هر چند براى [آفريدن] آن اجتماع كنند و اگر آن مگس چيزى از آنان بربايد نمى توانند آن را بازپس گيرند طالب و مطلوب هر دو ناتوانند.
همینطور خواست پیامبران، تنها پرستش و توجه به خالق انسان ها بوده است. نه به سمت خود می خواندند که ایشان را متمایز از سایرین بدانند و آنها را ستایش کنند و نه امتیاز ویژه ای برای خود قائل بودند و بالعکس خود را مانند دیگر انسانها می دانستند (إِنَّما أَنَا بَشَر مِثْلُکُمْ یوحی إلَی أَنَّما إلهُکُمْ إِله واحِد فَمَن کانَ یرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یشْرِکْ بِعِبادةِ رَبِّهِ أَحَدا)4 و بیان می دارند که آنها نیز از قوانین خداوند جدا نیستند (قُلْ إِنِّي أَخَافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ)5 و اگر سخن دروغی را به خدا نسبت دهند آنگاه با عذاب او موجه خواهند بود. (أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا فَإِنْ يَشَإِ اللَّهُ يَخْتِمْ عَلَى قَلْبِكَ وَيَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَيُحِقُّ الْحَقَّ بِكَلِمَاتِهِ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ) 6
بنابراین چنین انسان های شریفی با ما سخن گفته اند؛ آنهم نه ادعایی ساده که از هر مدعی دروغینی بر می آید، بلکه با آورده ای شگفت انگیز از جنس کلام که عالی ترین فرایند ذهنی در میان تمام موجودات است و مردم آن زمان ( و همین دوره )، همه از شگفتی این سخنان متحیر شده بودند تا جایی که آن را سحر می خواندند؛ همچنین با بررسی این کتاب می توان به اسرار بیشتری پی برد.
اما آنها هیچ گاه نخواستند با سوء استفاده از چنین موضوعی بر کسی ستم کنند و یا غرایض خود را ارضاء نمایند. که اگر چنین بود راه های ساده تر بسیاری وجود داشت که می توانستند به اهداف خود برسند، مانند اسکندر مقدونی، چنگیز مغول و همه کسانی که با جمع کردن مال و گروهی به خودکامی روی زمین پرداختند . در حالیکه به عنوان مثال محمد اموال ثروتمند ترین زن عرب را در اختیار داشت و می توانست شرایط عالی را از هر نظر برای خود فراهم کند، برایش فرقی نکند به کسی ستم می کند یا نه، به مال و ناموس کسی تجاوز کند یا نه و بهترین و بیشترین امکانات را برای خود فراهم کند.
پیامبران چیزی برای دروغ نداشتند و اینکه آنها دروغ را مسلماً از زشت ترین کار ها می دانستند و دقت در شخصیت و زندگی تاریخی آنها نیز، رنگی از دو رویی و خباثت ندارد و همواره و در هر شرایطی عادل و منصف بوده اند حتی اگر به ضرر خود، خانواده و نزدیکانشان بوده باشد (+شُهَداءَ لِلّهِ وَ لَوْ عَلى أَنْفُسِکُمْ أَوِ الْوالِدَیْنِ وَ الأَقْرَبین)12
اما او به جایش چه سختی هایی که در متقاعد کردن و طرد شدن از طرف مردم و حتی آشنایان خود کشید و برای مدت ها چه شرایط سختی را در شعب ابی طالب به همراه خانواده و نزدیکانش تحمل کرد و چه جنگ هایی که وجود ارزشمند خود را در آنها به خطر انداخت و چه سختی ها و مشقت هایی که در این راه و شب بیداری ها و عبادت های بسیار برای خدا تحمل کرد.
یک انسان عاقل برای چه باید با یک ادعای کاذب که چنین مشقت هایی را بر او و عزیزانش وارد می سازد زندگی را بر خود زهر کند؟
آیا جز آن است که واقعاً خبری بوده و این انسانهای صاف و یکرنگ ما را به آن فراخوانده اند؟
آن هم نه یک نفر بلکه افراد زیادی که حداقل چند تن از آن ها را از فاصله نزدیک تری می شناسیم و پیروان ایشان را سرتاسر دنیا فرا گرفته اند: موسی، عیسی و محمد؛ که چیزی را با نیت سوء استفاده برای خود نخواستند و فقط به فکر انتقال این پیام های ارزشمند به آدمی بوده اند، و در کنار آن نیز مانند انسان های دیگر تمایلات خود را داشتند و به درستی زندگی می کردند و اگر خداوند پس از اجرای ماموریتشان امتیاز ویژه ای را نیز به آنان اعطا کرده، محل اعتراضی نباید باشد.
اصلاً بیایید در نظر بگیریم که خداوند با شما صحبت می کرد و از شما می خواست تا پیامش را به انسان ها برسانید. آن زمان با خلوص نیت تمام تلاش خود را می کردید که این خبر را به مردم بگویید، داد میزدید، قسم می خوردید، به هر طریقی سعی می کردید با اعمال و رفتار خود تاثیر بگذارید و هر چه دارید و ندارید را می گذاشتید و در نهایت با هزاران بهتان و دشمنی و تکذیب، تهمت و افترا به نیت جلب توجه و سوء استفاده گری، برتری جویی بر دیگران، متفکری، نویسندگی، شاعری، دیوانگی و …. رو به رو می شدید و مورد تمسخر و دشمنی خاص و عام قرار می گرفتید.
آن موقع چه حالی پیدا می کردید؟
وَإِنِّي كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِي آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبَارًا
حضرت نوح (ع) : و من هرگاه آنان را دعوت کردم تا آنان را بیامرزی، انگشتان خود را در گوش هایشان کردند و جامه هایشان را به سر کشیدند و بر انکار خود پافشاری ورزیدند و به شدت تکبّر کردند.
مگر انسان دیوانه است ادعایی دروغ بکند؟ انسان عاقل و زیرکی مانند ایشان که اگر چیزی نگویند و کارشان را بکنند هزاران بار بهتر و کم دردسر تر و بسیار مسالمت آمیز تر می توانستند به آنچه دلخواه عموم است برسند؛ در حالیکه تاریخ نشان داده است نسل و فرزندانشان در این راه چه میزان آزرده شده، رنج دیده و شهید شده اند.
آری هیچ انگیزه ای جز فرمان الهی نمی تواند باعث پایداری فرد شود تا جاییکه پیامبرانی چون حضرت یونس نیز تا اندازه ای بیشتر تاب نیاورده، و از این ماموریت الهی شانه خالی کرده و مورد تنبیه الهی قرار گرفته اند.
وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ
و زمانی تیر خلاص به همه ی شک و تردید ها زده می شود که پیامبر می فرماید دلیلی ندارد تا من با کسی بحث کرده و او را برای پیوستن به سخنان خود متقاعد کنم و فقط پیامی که به من داده شده است را اعلام می کنم و اصراری برای باورمندی (ایمان آوردن) شما ندارم.
فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنْتَ مُذَكِّرٌ . لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ . ( 21 و 22 غاشیه )
اما چرا خداوند پیام خود را از طریق موجود خارق العاده و یافرا زمینی ارسال نکرد تا همگی آن را بدون چون و چرا بپذیریم؟
قُلْ لَوْ كَانَ فِي الْأَرْضِ مَلَائِكَةٌ يَمْشُونَ مُطْمَئِنِّينَ لَنَزَّلْنَا عَلَيْهِمْ مِنَ السَّمَاءِ مَلَكًا رَسُولًا
اتفاقاً این موردی است که در کتاب آسمانی نیز بیان شده و خواست خداوند را به همین شکل که اتفاق افتاده است بیان می دارد.
خداوند می فرمایند اگر می خواستیم برای فرشتگان فرستاده ای بفرستیم همانا از خود فرشتگان می فرستادیم اما برای انسان ها از خود انسان ها فرستاده ایم.
وَلَوْ جَعَلْنَاهُ مَلَكًا لَجَعَلْنَاهُ رَجُلًا وَلَلَبَسْنَا عَلَيْهِمْ مَا يَلْبِسُونَ
و حتی اگر فرستاده خود را فرشته اى قرار مى داديم حتما وى را [به صورت] مردى در مى آورديم و امر را همچنان بر آنان مشتبه مى ساختيم.
درست است که اگر خداوند موجودی قدرتمند را به کره زمین می فرستاد و پیام خود را انتقال می داد و آدمیان را ملزم به انجام آنها می نمود دیگر حرفی نمی ماند و همه تسلیم و مسلمان می شدند.
( إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّمَاءِ آيَةً فَظَلَّتْ أَعْنَاقُهُمْ لَهَا خَاضِعِينَ )
اما خداوند نمی خواست امر به این مهمی برای مخلوقی که از لحاظ عقل و شعور بر سایر مخلوقاتش برتری دارد به این سادگی و چنین شکلی باشد و ایشان اراده کرده اند این قوه مهم را در وجود آدمی محک زده و همین چالش سرنوشت ساز، سعادت و شقاوت او را رقم بزند.
و برای آنکه جهانیان ببینند چه کسانی از آن سرفراز بیرون آمده و چه کسانی حتی لحظه ای از این کارکردهای عالی ذهن و شعور انسانی استفاده نکرده و از روی جهالت، با غرور و اعتماد به نفس کاذب در مقابل این سخنان تامل برانگیز ایستاده، جبهه گرفته و یا بی تفاوت از کنار آن می گذرند؛ و در واقع این چنین مرتبه و مقام انسانی و یا حیوانی خود را اثبات نموده و مشخص سازند که لیاقتشان در چه حدی است.
وَإِن يَكَادُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ لَيُزلِقُونَكَ بِأَبصَرِهِم لَمَّا سَمِعُواْ ٱلذِّكرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُۥ لَمَجنُون
آنها زمانیکه سخنان تو را می شنوند از شدت خشم می خواهند حتی با چشمانشان تو را نابود کنند و می گویند او یک دیوانه است. در حالیکه این تنها، تذکری برای تمام مردم دنیا است. ( قلم 51 )
و برای خدا ایمان آوردن یا کافر شدن همه ی انسان ها تفاوتی ندارد و نیازی به آن ندارد چرا که ایشان ستوده محض است.
إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جمِيعاً فَإِنَ اللَّهَ لَغَنِيٌحَمِيدٌ
اما آنچه برای خدا ارزشمند است همان تعداد معدودی از انسان هاست که به چنین شکلی ایمان می آورند و او و فرستاده اش را باور می کنند.
و هر کس آن را متوجه شود و بپذیرد تنها به نفع خودش است و هر کس به آن اهمیت ندهد ( هر چند که اغلب مردم اینگونه باشند ) در نهایت به ضرر خودشان است.
إِنَّا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ لِلنَّاسِ بِالْحَقِّ فَمَنِ اهْتَدَى فَلِنَفْسِهِ وَمَنْ ضَلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَا وَمَا أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ
اما به هر طریق مردم از پیامبران می خواستند تا برای آنها معجزه بیاورند (مَا أَنْتَ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنَا فَأْتِ بِآيَةٍ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ) و معجزه هر عصری نیز متفاوت بوده است برای مثال حضرت موسی، عیسی، یحیی و…. به خواست خدا معجزات و کارهایی خارق عادت انجام می داده اند. که عصای توانمند حضرت موسی، زنده کردن مرده توسط حضرت عیسی و بیرون آورن شتر از یک غار در دل کوه توسط حضرت یحیی و….. از نمونه معجزات الهی بوده اند که خبر آنها به گوش ما رسیده است.
هر چند اگر عقل کار نکند و معجزه ای هم نشان داده شود آن را باور نمی کنند و به او لقب ساحری یا …. را نسبت می دهند. (فَلَمَّا جَاءَهُمْ بِآيَاتِنَا إِذَا هُمْ مِنْهَا يَضْحَكُونَ) (فَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ إِنْ هَذَا إِلَّا سِحْرٌ مُبِينٌ)
اما خداوند برای آخرین پیامبر خود اراده کرده است که فقط با عقل، منطق و شعور خود ایمان بیاورند و به این ترتیب اثری از خود به جای بگذارد که برای مردم بعد از او نیز نمایان باشد. بنابراین تنها معجزه ایشان را قرآن، معجزه ای مانا در تمام قرون قرار دادند؛ تا آن را با نگاه عقل ببینند و نه فقط نگاه سر.
داستان شق القمر و سایر کار های خارق عادتی که به حضرت محمد نسبت می دهند نیز با توجه به این آیه بعید به نظر می رسد.
وَ ما مَنَعَنا اَنْ نُّرْسِلَ بِالاْياتِ اِلاّ اَنْ كَذَّبَ بِهَا الاَوَّلُونَ
هيچ چيز مانع ما نبود كه اين معجزات [در خواستى بهانه جويان] را بفرستيم جز اين كه پيشينيان (كه همين درخواستها را داشتند)، آن را تكذيب كردند.
وَ قَالُوا لَوْ لاَ نُزِّلَ عَلَیْهِ آیَهٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ قَادِرٌ عَلَى أَنْ یُنَزِّلَ آیَهً وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ
و گفتند: چرا از سوی پروردگارش معجزه ای بر او نازل نمی گردد، بگو: خداوند قادر است که معجزه ای بفرستد ولی اکثر آنان نمی دانند.
إِنَّمَا يَسْتَجِيبُ الَّذِينَ يَسْمَعُونَ ( انعام 36 )
تنها كسانى [دعوت تو را] اجابت مى كنند كه به سخنان گوش و راجع به آن فکر می کنند.
اما اگر بخواهیم پیامبر و رفتار او را مشاهده نماییم می توانیم چیز هایی فراتر از معمول در انسان ها ببینیم که به خودی خود می توانند معجزه تلقی شوند. از جمله این موارد، دگرگونی فکری و اعتقادی افرادی است که در آغاز از سرسختترین مخالفان پیامبر بودند؛ مانند عمر بن خطاب که از اشراف و تاجران شناختهشده عرب به شمار میرفت و با شنیدن آیات قرآن، موضع او بهطور اساسی تغییر کرد. اینگونه تحولات عمیق و ناگهانی، آن هم در شخصیتهایی مستقل و بانفوذ، بهسختی با انگیزههای معمول دنیوی قابل توضیح است، از دیگر شواهد، خبر دادن قرآن از رویدادهای آینده است؛ مانند پیشگویی پیروزی دوباره رومیان پس از شکست سنگین آنان، در زمانی که چنین رخدادی از نگاه تحلیلهای سیاسی آن عصر بعید مینمود. تحقق این پیشگویی در بازه زمانی اعلامشده، توجه بسیاری را به خود جلب کرد، وجود اطلاعات علمی که مقتضای علم آن زمان نبود زیرا در آن دوران شناخت کمی از علوم تجربی وجود داشته و مردم آن دوره ستارگان، ماه و خورشید را چسبیده بر صفحه ی آسمان می پنداشتند.
در آیات قرآن به مدار و گردش آنها ، همچنین به حرکت زمین ( وتری الجبال تحسبها جامدة و هی تمر مر السحاب : و می بینی کوهها را و گمان می کنی که ایستاده اند در حالی که آنها مانند ابرها در حرکت هستند) و حتی راجع به پیدایش هستی که حاصل از بیگ بنگ اولیه بوده اشاره داشته است.
ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاءِ وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ ( فصلت 11 )
سپس آهنگ [آفرينش] آسمان كرد و آن بخارى بود پس به آن و به زمين فرمود خواه يا ناخواه بياييد آن دو گفتند فرمانپذير آمديم.
و همچنین خبر از وجود دریای آب شور و شیرین که از جغرافیای عربستان به دور بوده و برای مردم آن زمان امری بدیهی نبوده است، ادعای حفظ قرآن در طول سالیان، که تحقق پذیرفت و خداوند فرمود ما آن را در ذهن تو نگه می داریم و تو خود را به مشقت نینداز. ( همانطور که می دانیم حفظ آیات قرآن حتی با وجود آهنگ و قافیه کار مشکلی است و حافظان قرآنی اذعان دارند که به خاطر سپردن قرآن مانند الکی است که در یک بطری در باز قرار دارد و اگر مدادم تکرار و تمرین نشود از خاطر می رود.
لَا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ
زبانت را به خاطر عجله به هنگام دريافت وحى حركت مده، بر ما است كه آن را در سينه تو جمع كنيم.
آیات 16 و 17 سوره قیامت
نحن نزلنا الذکر و نحن له لحافظون )ما قرآن را فرستادیم و خود از آن حفاظت می کنیم)
آیا کتب آسمانی مورد تحریف قرار گرفته اند؟
در پاسخ به این سوال باید شرایط روزگار، در زمان امانت داری پیروان هر یک از ادیان را مطالعه کرد و از واقعیت آن زمان مطلع شد.
به عنوان مثال دین یهودیت، کتاب حضرت موسی را تنها در اختیار عده ای از خواص آن جامعه که طلیعه دار امر هدایت مردم بودند قرار می دادند و از آنجا که آنان خود، مانند پیامبر نبوده و برخی متصف به اوصاف او نبودند ممکن بود بخواهند از این موضوع نفعی ببرند وسوء استفاده هایی بکنند. بنابراین به میل خود و یا با فکر خود تغییراتی در آن به وجود می آوردند.
{ وقَد كانَ فَريقٌ مِنهُم يَسمَعونَ كَلمَ اللَّهِ ثُمَّ يُحَرّفونَهُ مِن بَعدِ ما عَقَلوهُ وهُم يَعلَمون• فَوَيلٌ لِلَّذينَ يَكتُبونَ الكِتبَ بِايديهِم ثُمَّ يَقولونَ هذا مِن عِندِ اللَّهِ }
در حالی که گروهی از آنان کلام خدا را همواره می شنیدند، سپس بعد از آنکه [معنا و مفهومش را] درک می کردند، [به سبب دنیاطلبی و امور مادی] به دلخواه خود تغییرش می دادند، در صورتی که می دانستند [به کلام خدا و به مردم جویای حق خیانت می کنند]. ( آیه 75 سوره بقره )
اما کتاب قرآن در زمان حضرت محمد ( ص) توسط افراد با سواد، کتابت و توسط عده زیادی از پیروان و مسلمانان به حافظه سپرده می شد و بعد از وفات ایشان نیز توسط جامعه اسلامی جمعآوری، مرتب و حفظ شد؛ آن هم نه در خلوت خواص، بلکه در برابر چشم و گوش عموم مردم. همچنین با وسعت دادن مرزهای اسلامی و جذب پیروان بیشتر، در دسترس بودن قرآن برای همه، گسترش سریع جغرافیای اسلام، کثرت حافظان و نسخههای مکتوب، و حساسیت شدید جامعه نسبت به این کتاب، عملاً امکان هرگونه تحریف را از میان برد؛ و فقط تنها چیزی که از آن به عنوان تحریف مطرح می شود اختلاف بر سر اِعراب گذاری برخی از کلمات است که آن هم تفاوت خاص و مهمی را شامل نمی شود.
شاید کتاب های مهم تاریخی و همچنین دیوان اشعار بزرگترین شاعران دوران در طول قرون، مورد تحریف جزئی قرار گرفته باشد؛ اما سوال این است که آیا تعصب و توجهی که گستره عظیم مردم به قرآن داشتند با این کتاب ها قابل مقایسه است ؟!
حتی فرضِ تحریف قرآن از سوی خلیفه ای، با خشم توده عظیم مردم مسلمان و واکنش امامان مواجه می شد؛ و دوم آنکه محال بود آن فرد بتواند تمام کتابهایی را که در گستره وسیع جغرافیایی اسلام، که به دست و حافظه مردم سپرده شده بود را جمع آوردی کرده و آنها را تغییر دهد؛ تا جاییکه حتی افراد بی دین و ایمان هم که حکومت مسلمین را در دست گرفتند برای حفظ قدرت و تسلط خود، کتاب مسلمین را محترم شمرده و به آن دست درازی نکردند.
بنابراین سخنان خداوند در طی 13 الی 14صده ، یعنی متوسط عمر متوالی 15 یا 16 انسان، به نسل امروز و چاپ گسترده دیجیتالی رسیده و نسخ بسیار قدیمی مربوط به سده های اولیه اسلام نیز، مانند قرآن کوفی سمرقند،صنعاء و توپقاپی گواهی بر عدم تغییر این کتاب آسمانی دارد.
ما در طول کتاب استنادات زیادی به قرآن داریم چرا که کتاب زندگی، حقیقتاً همین فرستاده الهی است. و اگر مرجعی باشد که انسان ها را هدایت، جهت دهی، همسو و راهنمایی کند همین سخنانی است که توسط پدید آوردنده ی جهان هستی بیان شده است.
و اگر این مرجع نباشد دیگر مرجعی وجود ندارد. (فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ)
و هر کس می تواند کتاب زندگی خود را بنویسد و هر کس هر طور بخواهد زندگی کند و در واقع دیگر تعریف واحدی نمی ماند که از زندگی ارائه شود.
خداوند خالق هستی با احاطه علمی کامل فرموده است چگونه در زندگی عمل کنید. ما که هستیم که بگوییم چه شیوه ای بهتر و چه شیوه ای بدتر است؟
و همچنین یکی از علت هایی که ما دور کتاب حاضر جمع شده ایم به خاطر وجود قرآن با عظمت بوده است و خمیر مایه ای که باعث قوام این دفتر شده سخنان والای این کتاب حکیم است؛ و چنانچه قطره ای از این حقیر بجوشد به خاطر آن است که از چشمه های زلال آن نوشیده است.
خدا به چه دلیل می آفریند؟
هر چیزی، هر کسی و هر وجودی، هر ویژگی داشته باشد آن را بروز می دهد. مثلاً خورشید می گدازد و نور می تابد، درخت رشد می کند و بار می دهد، پرنده و قناری آواز می خوانند و هر کس و هر چیز، هر توانایی و هنری داشته باشد آن را بروز می دهد و نمی توان از آنها پرسید چرا چنین می کنید؟! آنها چنین می کنند چون این صفت و توانایی را دارا هستند و در ضمن کارشان نیز جز خیر، زیبایی و خوبی برای عالم ندارد.
یک هنرمند، صحنه ای زیبا را بر روی بوم خلق می کند، مجسمه ای زیبا می تراشد و یا موسیقی گوش نوازی می سراید و… اما آنها بیشتر به چگونگی فکر می کنند تا چرایی.
خدا خلق می کند چون خالق است. تنها و بهترین خالق است و بهترین ها را در بهترین حالت خود می آفریند. نگاه کنید.
آسمان و زمین، کوهها و دریاها، رودها و آبشارها، جنگلها و دشتها؛و حیوانات گوناگون، از شیر و عقاب گرفته تا آهو و ماهی، هر یک با هیئتی خاص و نقشی بیبدیل، صحنهای شگرف بر صفحهی خلقت رقم زدهاند.
(اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَرَارًا وَالسَّمَاءَ بِنَاءً وَصَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ وَرَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ ذَلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَتَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ)
خداست که زمین را برای شما جایگاه امن و آسایش آفرید، و آسمان را بنایی [محکم و استوار] ساخت، و شما را صورتگری کرد و صورت هایتان را نیکو گردانید، و از چیزهای پاکیزه [ای که با طبیعت شما هماهنگ است] به شما روزی داد. این است خدا پروردگار شما، پربرکت است خدا پروردگار جهانیان. (آیه 40 سوره غافر )
وبرخی نیز با هدفی و برای رفع نیاز های آدمی اختصاص یافته اند مانند:
شتر، اسب، گاو، گوسفند و مرغ و…
(اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَنْعَامَ لِتَرْكَبُوا مِنْهَا وَمِنْهَا تَأْكُلُونَ)
خداست که چهارپایان را برای شما پدید آورد تا بر بعضی از آنها سوار شوید، و از [گوشت] بعضی از آنها بخورید. ( آیه 79 سوره غافر )
آیا مخلوق حق به اعتراض در بودن دارد؟
این موضوع مانند آن است که اگر به یک بوم نقاشی که هنرمند آن را به زیبایی طراحی کرده است، زبان بدهیم، بگوید چرا و به چه حقی من را نقاشی کرده اید؟!!
آیا اعتراض او صحیح است؟
در ضمن چه کسی می داند که خداوند در ابتدا از ما اجازه خلقت نگرفته باشد؟
مانند خوابی که به اراده خود هزاران کار می کنیم و زمانیکه بیدار می شویم آن ها را به خاطر نمی آوریم، و ممکن است آن را فراموش کرده باشیم.
بودن زیبا ترین چیز ممکن است و همین بودن همه چیز است.
بودن یک موهبت است. وجود داشتن خودتان را با زمانیکه هنوز چشم به جهان نگشوده بودید و وجود نداشتید مقایسه کنید. آیا این خود و بودن، دوست داشتنی نیست؟ آیا یک چیز گرانقدر و گرانقیمت نیست؟ اینکه شما هم جزئی از وجود باشید و به عنوان یک شعور، شخص، اراده و دارای حواس تجربه گر و عاطفه مند به حساب بیایید، حضور داشته باشید و عضوی از هستی باشید!؟ حتی اگر جوابتان منفی باشد قبل از همه چیز، برای بودنتان اهمیت قائل شده اید تا نظری بدهید..
بگذریم که بعد از آن چقدر می توانید با اسباب گوناگون لذت ببرید، کیف کنید و از هستی تان سرمست باشید، سرسبزی و زیبایی را تماشا، بوی خوش را استشمام، لذت تماشای دریا، ارتباط با معشوق، خوشحالی و خنده از ته دل و رضایت عمیق از زندگی را تجربه کنید. ( به خوبی می دانید که می توانید چنین حالتی را تصور و ممکن کنید. حال اگر چنین شرایطی را ندارید و یا نساخته اید مواردی است که در فصل های بعدی به آن می پردازیم)
بنابراین بودن، یک موهبت است و رضایت از بودن بسیار عالی و وصف ناپذیر است.
«پس آفرینش، نه تحمیل رنج، که دعوت به بودن است؛آمدنی برای تجربه، برای چشیدن طعم هستی و زندگی.
اشتر به شعر عرب در حالت است وطرب گر رقص نیست تو را کژ طبع جانوری
در کنار همهی اینها، بارها با کتابها و انسانهایی روبهرو شدم که میگفتند علت خلقت، عشق است.
اما هیچ وقت آن را نمی فهمیدم تا زمانیکه با فکر کردن راجع به این موضوع متوجه شدم به راستی چرا یک خالق باید موجودی را بیافریند که هیچ کمکی به او نمی کند و فایده ای نیز برای او ندارد؟! بلکه این رابطه برعکس است و اوست که به ما نفع می رساند. پس دلیلی نمی تواند باشد جز احساساتی از جنس عشق و محبت و دوست داشتن؛ تا از گرمای آن ما را بسوزاند.
همچنین مولانا به زیبایی می گوید:
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ *** ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
دانی که پس از عمرچه ماند باقی؟ *** مهر است و محبت است و باقی همه هیچ
غرض از خلقت
خب، دلیل خلقت را بیان نمودیم، اما آیاتی در قرآن کریم وجود دارد که ما را کاملاً آگاه و بینش مان را روشن می سازد.
چرا آفرینش موجودی به نام انسان؟ هدف از خلقت انسان چه بوده است؟
در آیات 29 تا 35 سوره بقره خداوند می فرماید که می خواهم نماینده ای از وجود خود خلق و در کره خاکی قرار دهم که در میان آنها بارز صفات من در زمین باشند. در آن هنگام بهترین مخلوقات خداوند یعنی فرشتگان این اعتراض را به خداوند ایراد کردند که چرا موجودی خلق می کنید که در زمین فساد، خونریزی و تباهی می کند و ناخوشایندی های زیادی را به بار می آورد، ممکن است عصیان کند و حتی به شما بی اعتنایی و بی احترامی کند در حالیکه ما این کار ها را انجام نمی دهیم و حمد گو و ستایش گر شما هستیم.
خداوند فرمود من چیزی را می دانم که شما نمی دانید.
سپس روح خود را در جسم و کالبد آدمی دمید و او را با روح و اوصاف خویش زنده کرد در حالیکه با غرایض جسمانی انسان آمیخته شد.
آنگاه خداوند قدرت شناختی عالی به انسان موهبت کردند و تمام علوم را به آموخت. ( و علم أدم الاسماء کلها ) و به خاطر خلق چنین مخلوق زیبا و حیرت انگیزی به خود تبریک گفت. ( فتبارک الله احسن الخالقین)
سپس خداوند فرشتگان را حاضر نمود و قدرت ذهنی، توان عقلانی و شگفتی روحی این موجود جدید را به رخ همگی حاضرین کشیدند و انسان، از دانشی سخن گفت که فرشتگان از آن بیبهره بودند؛ و بدینگونه، توان عقلانی و ظرفیت روحی انسان بر همگان آشکار شد. سپس همه ی آنها به این مخلوق جدید و شگفت آور خداوند ادای سجده و احترام کردند؛ به جز شیطان که یکی از جنیان بود و خود را به خاطر جنسیت مادی اش برتر از انسان دانست اما غافل از آنکه خداوند گوهری را در پوششی کم ارزش نهاده و در حالیکه آن را نیز به بهترین شکل، در دو جفت نر و ماده آراسته بودند. (قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ) (خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ صَلْصَالٍ كَالْفَخَّارِ) ( لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم)
و امروزه می بینیم اکتشافات و اختراعات بشری چگونه دهان انسان را از تعجب باز می گذارند و تا اعماق دریا، بر فراز آسمان و در فضا سیر می کنند و این تلاش را تا هر جا که بتوانند ادامه می دهند.
درخت تو گر بار دانش بگیرد به زیر آوری چرخ نیلوفری را
اما پاسخ خداوند به اعتراض فرشتگان، معنایی عمیقتر نیز در خود داشت.
فرشتگان موجوداتی پاکاند، اما عقل محضاند؛ در آنان کشش شهوانی و غرایز جسمانی وجود ندارد. و اگر چنین تمایلاتی در آنها بود، همان آزمونی را میداشتند که انسان دارد.
در اینجاست که معیار ارزش انسان روشن میشود:
اگر عقل بر انسان حاکم باشد، از فرشتگان برتر است؛
و اگر شهوت بر او مسلط شود، از حیوانات پستتر.
پس علت خلق موجودی به نام انسان،برخورداری از روح خداوند و کلیه صفات حمیده ی آن، برتری قوه شناختی، عواطف و احساسات، به انضمام غرایض جسمانی، امیال شهوانی و قدرت اراده و اختیار بود که او را به موجود هیجان انگیزی تبدیل می نمود.
دوباره به دنیا می آییم
یکی از مسائل مهمی که متأسفانه در فرهنگ عمومی ما بهشکل نادرستی جا افتاده و باعث درکی مبهم و گاه باورناپذیر از آن شده است، مسئلهی آخرت است.بسیاری از ما آخرت را نه بهعنوان یک زندگی واقعی، بلکه بهصورت تصویری دور، خیالی و نامعلوم در ذهن خود تصور میکنیم؛ تصوری که عملاً آن را از جدیت و تأثیر در زندگی امروزمان خالی کرده است.در حالی که «آخِرَة» در زبان عربی بهمعنای مرحلهی بعدی حیات است؛ مرحلهای که پس از زندگی دنیوی آغاز میشود و نه یک خیال، بلکه ادامهی زندگی واقعی انسان است.
خداوند در سخنان قاطع خود از به دنیا آوردن مجدد انسان سخن می گوید؛ یعنی مانند بار اول که به دنیا آمد قرار است بار دیگر متولد شود، اما این بار تفاوتش آن است که زندگی را از دوران جنینی و کودکی آغاز نمی کند بلکه احتمالا از سنی که در دنیا عمر کرده است و آگاهی کافی را دارد خلق می شود و پا به هستی می گذارد. ثانیاً این بار انسان دیگر مرگ و نیستی ندارد و ثالثاً طبق گفته های قرآن ممکن است فرد در تولد مجدد خود ظاهری شبیه به ظاهر اولیه خود در زندگی اولش نداشته باشد که آن به اعمال فرد در طول زندگی بستگی خواهد داشت. به عنوان مثال خدواند می فرماید کافران در زندگی مجدد خود نابینا خلق خواهند شد. یا برخی به شکل حیواناتی خواهند بود و از ظاهر خود تعجب و یا وحشت خواهند کرد.
بنابراین مهم است که در رابطه با زندگی مجدد خود بسیار محتاط باشیم. چگونه است که برخی افراد، هنگامی که یک منصب مهم به دست می آورند و برای چند سال درآمد خوبی را تجربه می کنند سعی می کنند از این موقعیت تا حد امکان استفاده کنند تا آینده خود را برای بعد از این دوران تامین و تضمین کنند؛ ما نیز باید از این فرصت استفاده کنیم و در زندگی اول خود بسیار به فکر زندگی ای باشیم که برای عمری نامحدود است و پایانی ندارد و حتی ارزشش را دارد که اگر باورمند هستیم زندگی اولمان را فدای آن زندگی کنیم. و این همان مفهوم آخرتی است که می گویند، بدون هیچ تصورات خیالی راجع به آن. همینقدر که بدانیم زندگی دوباره ما به همین کیفیت و واقعیتیست که الان هست و تصور موهومی از آن نداشته باشیم، برای آن آماده خواهیم شد و آن را جدی خواهیم گرفت.
پس از خلقت
بهطور کلی، چیزی که بدیهی و انکارناپذیر است، شناخت مقام و جایگاه خالق عالم هستی و احترام ویژه به اوست. چه کسی و چه مخلوقی میتواند به خود اجازه دهد نسبت به والاترین، قدرتمندترین، شکوهمندترین و باهیبتترین موجود عالم هستی بیاعتنا باشد؟
در فیلمها و روایتهای تاریخی دیدهایم که حتی کوچکترین بیاحترامی رعیت به فرمانروا، چگونه به حذف، نابودی یا مجازات سخت او میانجامد. گاه حتی نه خود فرمانروا، بلکه نماد او چنان حرمت داشته که بیاحترامی به آن، بیدرنگ واکنش سنگین بهدنبال داشته است.
حتما شما هم در زمانی که جان و مال خود را در خطر و سختی ببینید بی درنگ حضوع و احترام خواهید کرد.
حال آنکه هر امپراتور و پادشاهی، انسانی ناچیز و فناپذیر مانند ماست؛ و پادشاه قدرتمند و حقیقی تمام انسان ها خداست. ( ملک الناس)
او بینیاز از هر کس و هر چیز است، و اگر بخواهد، میتواند هر موجودی را در لحظه فانی کند، بیآنکه بیم عاقبتی داشته باشد ( ولا یخاف عقباها) اما عظمت خداوند در این است که با آنکه قادر است، صبر میکند، مهلت میدهد و فرصت بازگشت عطا میکند (وَاللَّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ)
محترم ترینِ عالم هستی خداوند است. که حضرت ابراهیم (ع) از ایشان خواستند تا راه و روش ادای احترام، رسم عبادت و شکر نعمت را به ایشان نشان دهند تا آنها را به جا آورند.
رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَأَرِنَا مَنَاسِكَنَا وَتُبْ عَلَيْنَا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ
بنابراین هر کس باید جایگاه خودش را بشناسد و نباید به جایگاه والای خالق بی اعتنا باشد و این یک موضوع بدیهی و مسلم است و به خودی به خود نیازی به امر خداوند ندارد و هر کس اگر متوجه آن شود بی اختیار خشوع می کند.
يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ
آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است خدايى را كه پادشاه پاك ارجمند فرزانه است تسبيح مى گويند
(يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ)
شیطان هزار مرتبه بهتر ز بی نماز که او سجده بر آدم و این بر خدا نکرد
واژه «شیر» کسی را نمیترساند، اما مواجهه با شیر چرا.
انسان نیز تا وقتی خدا را مفهومی دور میپندارد، بیپرواست؛ اما روزی که با حقیقت روبهرو شود، خشیت در دلش مینشیند:
(إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ)
( اتقوالله حق تقاته)
اینجانب شاید حالا و در شرایط مطلوب حاضر، نتوانم این موضوع را درک و آن حال و شرایط را احساس کنم اما از آنجا که می توانم آینده را پیش بینی کنم، جرأت بیاعتنایی به آنچه در آینده است را ندارم.
برای همین قضا نشدن نماز صبح برای من بیش از انجام نشدن هر کار زمینی دیگر اهمیت دارد.
بنابراین وظیفه مشخص هر مخلوقی، خضوع، احترام و عبادت است.
(ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون) (سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ)
البته این آیه نشان از آن ندارد که خداوند موجودی را برای رفع یا برطرف کردن نیازی، انجام کاری باطل و از روی بی حوصلگی و سرگرمی آفریده باشد. ( الله الصمد ) (لَوْ أَرَدْنَا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْوًا لَاتَّخَذْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا إِنْ كُنَّا فَاعِلِينَ)،
خداوند در چند نمونه اهداف خلقت را بیان نموده اند. مثلا یکبار فرموده اند برای آزمایش انسان ها و یکبار فرموده اند برای عبادت؛ اما بنده فکر می کنم اینها هدف اصلی و اولیه نیستند بلکه اهداف ثانویه می باشند اما با ارزش و اولویت یکسان و حتی بالاتر از هدف اولیه و انگیزه ی خلقت. به این معنا که خداوند نیازی ندارد موجودی را بیافریند تا او را بپرستد بلکه علت آفرینش او همانطور که پیش تر گفته شد آن است که این وجود به هستی اضافه شود و موجودیت داشته باشد و او هم زندگی کند. اما پس از آن، مهمترین و اولویتدارترین امر، پرستش و اطاعت خالق عظمتمند است.
این اطاعت از سر تکبر الهی نیست، بلکه اقتضای طبیعی رابطهی خالق و مخلوق است.
و اینگونه نیست که خالق به مخلوق احتیاجی داشته باشد بلکه برعکس رابطه عبادی، احتیاج مخلوق به خالق است.
آیا ممکن است مخلوق، بینیاز از خالق خود باشد؟ چه کسی هر آنچه باید را برای مخلوق خود به وجود آورده و در ادامه آنچه نیاز دارد را برایش مهیا سازد؟ (دقت کنید*)
اما باید دانست که خداوند نیاز های انسانی را برای تمام مردم در دنیا برآورده کرده است ولی برآورده شدن این نیاز ها و بهترین امکانات تنها برای افراد باورمند و صالح است.
( قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا خَالِصَةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ ) کلام خالق هستی اعراف 32
درختی را تصور کنید که ارتباطش با ریشه قطع شود؛ آیا می تواند دوام بیاورد؟
کسی که خدا را فراموش کند زندگی سختی خواهد داشت.( وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكًا)
تا جاییکه کسی اگر کسی خدا را فراموش کند خود را نیز فراموش خواهد کرد. وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ
و این امر به گونه ای کَرَم و بزرگواری خدا را می رساند و نه زورگویی و جباری او.
من نکردم امر تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنم
در ضمن راجع به عبادت و نماز اینگونه می بینم که نماز برای زندگی، مانند نخ برای تسبیح است؛ مهرهها را کنار هم نگه میدارد و به زندگی انسجام میبخشد. انجام تکلیف، سبکی، نشاط و آرامشی عمیق به انسان میدهد و همچنین از آنجا که تکلیف خود را نیز انجام داده است حس تایید و آرامش خاطر نیز دریافت می کند. بسیار دیدهام کسانی که نماز را کنار گذاشتهاند، بهتدریج زندگیشان بینظم، بیشاکله و فرساینده میشود.
ثمره شناخت درست، دوستی و همنشینی با خداست.
چه کسی بهتر از او برای ماست؟ خوب، مهربان، ، دوست، بخشنده، همراه، حامی، رفیق و هوادار، برآورده کننده دعاها، حکیم، با معرفت، نزدیک تر از پدر و مادر
کاش بتوان روزی رفت شب نشینی مهمانی خدا
مانند حضرت مریم و آسیه که هر دو، تنها آن را از خدا طلب کردند.
( رب ابن لی عندک بیتا فی الجنه)
با خدا صحبت کنید و بعد ببینید کدام دوست بهتر از او به صحبت های شما گوش می دهد و آنها را مانند خود شما می فهمد و درک می کند . ببینید مرور اتفاقات و زندگی با او چقدر حالتان را خوب می کند و شما را منسجم تر از همیشه می سازد.
خدایی که نزدیک تر از خود ما به ما است پس چرا ما با او نه؟
هر عبادتی از نماز، روزه و وقت گذاشتن برای ایشان، ما را به او نزدیک تر می سازد و قرب و نزدیکی و محبت و برخورداری بیشتر از لطف ایشان را شامل می شود و همچنین حال خوش معنوی که یکی از مهمترین نیاز های ماست به نحو احسن ارضا می گردد.
تا جاییکه عبادت، شوق و لذت خواستنی خود انسان می شود.
من که به شخصه تجربه بهترین لذات خود را از عبادت و مشاهده و حضور در مسجد های گوناگون شهر ها و استان های کشورم داشته ام.
در جمع بندی می گویم که عبادت خداوند، خضوع و تعظیم به او به خاطر این نیست که ایشان به این احترام نیازمند است بلکه قدرت و جایگاه او به گونه ای است که این خضوع در وجود ما و در برابر ایشان طلبیده می شود و این موضوع امری مسلم و مشخص است تا جاییکه انسان آگاه بهترین عمل را کرنش عاشقانه می بینید.
خود و خود شناسی
همانطور که در مقدمه گفتیم ما با چیزی که بودیم هوشیار و آگاه شدیم. و این همان کسی است که درون ما است و ما آن را به عنوان خود می شناسیم. چیزی ( شخصیت ) که خالق و سازنده شاکله اش ما نبودیم و آنی که ما را ساخته بود اول از همه خدا، ژنتیک، محیط و تربیت بوده اند، اما حالا وقت آن است به چیزی که هستیم آگاه شویم.
و این کار ( خود شناسی ) به سادگی نگاه کردن در آینه است. همانطور که بدون هیچ سختی ظاهر خود را در آینه می بینیم همین نگاه را باید به درون کنیم و خود و آنکه هستیم را ببینیم.
البته برای اطمینان بیشتر از اینکه خود را با خطا های شخصیتی مختلف تغییر نداده باشیم می توانیم به سالیان اولیه زندگی ( دوره دبستان و… ) رجوع کنیم و به درون بنگریم.
هسته اصلی شخصیت انسان در سالهای نخست زندگی شکل میگیرد و تغییر آن آسان نیست.
شاید افکار، باور ها، عقاید، رفتار و سبک زندگی قابل تغییر باشند اما شخصیت خیر..
شاید بتوانید خود را از هر نظر به فردی شبیه کنید ( حتی با جراحی پلاستیک و….) اما شما شمایید و او اوست.
اصلا چرا راه دور برویم حتی دو قلو های همسان با 99 درصد دی ان ای مشترک، محیط و تربیت یکسان از لحاظ شخصتی با یکدیگر متفاوت اند چون کسی که درون یکی است در دیگری نیست و برعکس..
و این چیزی است که باعث تفاوت آدمیان می شود.
باید همواره آگاه باشیم که خیلی از چیز هایی را که در زندگی به دست می آوریم مانند طبقه خانوادگی، درجه ی مدرسه/ دانشگاه در حال تحصیل، جایگاه اجتماعی، رشته ی تحصیلی، مدرک دانشگاهی، شغل، دارایی مالی،غرور، پرستیژ شخصی/ شغلی و … را با هویت اصلی خود جایگزین نکنیم..
بنابراین هر انسان، از لحظهای که چشم میگشاید، متوجه میشود که هست. او همانگونه که هست، وجود دارد و باید پذیرفته شود و اگر فردی از او خوشش نیامد هیچ مسئله ای نیست، چرا که اولاً دنیا و آدمی فراخ است وانسان ها متفاوت اند و قرار نیست همه مانند هم و یا مطابق میل دیگران باشند و همینطور قرار نیست همه از هم خوششان بیاید و دلیلی هم ندارد شما هم از همه خوشتان بیاید. و باید بدانیم برای هر کسی انسان دلخواهش وجود دارد.
از این رو جلمه ای وجود دارد که می گوید من همین هستم که هستم اگر خوشت نیامد بقیه هستند؛ دنیا کارخانه ی مجسمه سازی نیست تا من را مطابق دلخواه خود سازی.
بنابراین خودتان را همانطور که هستید دوست بدارید و بدون اینکه چیزی بیرونی را کسب کنید خودتان و دیگران را تماماً ارزشمند دانسته و دست به فرستنده های خود نزنید، چرا که باید منتظر گیرنده های موافق باشید
کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز.
بسیار طبیعی است که در جامعه هر شخض مجذوب و وارد ارتباط با کسی می شود که از او خوشش می آید و برای این کار و حتی برای جذب نشدن به کسی دلیلی نیاز نیست.
دوم آنکه خداوند در قرآن کریم می فرماید شخصیت و ویژگی های خلقی و شخصیتی هر فرد، منحصر به فرد است و هر کس طبق همان شاکله برخورد و رفتار دارد و به هیچ عنوان با هیچ شخصیت دیگری مجاز به مقایسه و ارزش گذاری نیست ( کل یعمل علی شاکله)
اما در این مسیر، باید مراقب خودبرتربینی و خودکافیپنداری نیز بود.
ما از درون به خود اشراف داریم، در حالی که دیگران را فقط از بیرون میبینیم؛ همین امر باعث میشود ناخودآگاه برای خود ارزش بیشتری قائل شویم. در حالیکه خودِ دیگران هم از درون مانند ماست و ما باید متوجه این موضوع باشیم و دیگران را نیز مانند خود بدانیم، چرا که همه ی ما انسان ها از یک پیکر و از یک گوهریم. پس در امور زندگی از تکروی و تندروی بپرهیزیم، مشورت کنیم، و تجربههای آزمودهشده را بیدلیل تکرار نکنیم. امروز با یک جستوجوی ساده میتوان دید که بسیاری از پرسشهای ما، پیشتر پرسیده شده و پاسخ گرفته است؛ و میتوان با بهرهگیری از علم و تجربهٔ دیگران، مسیر روشنتری ساخت.
هر انسان باید جایگاه خود را در میان میلیاردها انسان بشناسد: اینکه او یکی از آنهاست، نه بیشتر و نه کمتر.
همین اندازه از شناختِ جایگاه، انسان را به تعادل میرساند. در این میدان، هر کس مسئول زندگی خویش است؛ باید تجربه کند، بشناسد و مسیر خود را مدیریت نماید.
در این میان هر کمک خیرخواهانهای که به دیگران میکند، توشهای برای آخرت اوست، و باید حواسش باشد تا به دیگران و حقوق آنها آسیبی نرساند.
گاهی خود کم بینی کاذب به سراغ انسان می آید.و انسان ممکن است به فعالیت ها و یا کسب چیز هایی از مال، علم و مهارت ها، کسب مقام هایی در مسابقات و…. بپردازد تا خود کم بینی کاذب خود را از بین ببرد اما بعد از آن با مقایسه خود و دیگران به خود بزرگ بینی و خود برتر بینی دچار شود.
در دنیایی که هر کس به نوعی سعی می کند خاص و غیر معمول به نظر برسد باید بدانیم که غیر معمول ترین و بهترین چیز، معمولی و بی ادعا بودن است. این سادگی، انسان را از زندان کوچک ذهنش آزاد میکند و او را به جهان و مردمانش نزدیکتر میسازد. آنگاه دنیا با آغوشی گشودهتر پاسخ میدهد و احساس تنهایی و طردشدگی جای خود را به آرامش در اجتماع میدهد. بنابراین خود و نتیجه مسیر خود را از دیگران جدا ندانیم.
ما از نظر ظاهر، شخصیت و عقاید با یکدیگر متفاوتیم، اما هیچ برتری ذاتی نسبت به هم نداریم.
چه بسا اگر در جایگاه کسی قرار بگیریم که امروز او را نقد میکنیم، همان کاری را انجام دهیم که او کرده است.
در حدیثی از امام صادق(ع) آمده است:
«به هر کسی که میرسی، بگو او از من برتر است.»
و قرآن میفرماید:
ان اکرمکم عندالله اتقاکم
وقتی این حقیقت را درک کنیم، بسیاری از چیزها تغییر میکند؛ آرام میگیریم، در جای درست خود میایستیم و برکات آن را در زندگی میبینیم.
البته باید پذیرفت که در اجتماع، نگاه بسیاری از مردم به ظاهر است و تلاش معقول برای آراستگی و بهبود روابط اجتماعی طبیعی و مفید است؛ اما نباید به جایی برسد که
برای داشتن روابط سالم و آرام، باید از رفتارهایی که رابطه را مخدوش میکند پرهیز کرد.
خودنمایی، به رخ کشیدن دانستهها و مهارتها، یا نصیحتگری مداوم—حتی با پوشش روانشناسی یا مذهب—اغلب بنیان رابطه را سست میکند. هدف رابطه، حال خوب، آرامش و رضایت است، نه اثبات برتری.
برای داشتن رابطهای سالم، کافی است بیادعا و همسطح دیگران وارد اجتماع شویم. تلاش برای خاص جلوهدادن خود، معمولاً به طرد و انزوا میانجامد؛ و حس خودبرتربینی، هرچند پنهان، بهسرعت توسط دیگران درک میشود.
شرط ورود سالم به اجتماع، همانند دانستن خود با دیگران است.
در جمع، بیش از هر چیز به دنبال حال خوب و فضای خوشایند باشید.
بگذارید احساسات بهتدریج و بهطور طبیعی شکل بگیرند، تا بتوانید شخصیت واقعی افراد را بشناسید، نه تصویری ذهنی و شتابزده از آنها.
این موضوع باید به شکلی عادی ادامه پیدا کند تا به مرور زمان شخصیت واقعی آنها را بشناسیم و نه صرفا با ذهنیت خودساخته ای که از آنها داریم، با ایشان وارد ارتباط شویم.
و چه زیبا فرمود امیرالمؤمنین علی(ع):
**«با مردم نه چندان درشت باش که از تو دوری کنند،
و نه چندان نرم که بر تو دلیر شوند.»**
معنی زندگی از نظر لغوی
یکی از پرسشهای بنیادین انسان این است:
آیا زندگی ذاتاً معنا دارد، یا این ما هستیم که به آن معنا میبخشیم؟
پیش از هر پاسخ، لازم است یک تمایز اساسی را روشن کنیم؛ تمایزی که نادیدهگرفتن آن، سرچشمهٔ بسیاری از سردرگمیها در بحث «معنی زندگی» است.
معنا و تعریف: دو مقولهٔ متفاوت
ما برای بیان معنای زندگی، ابتدائاً باید خود کلمه ی معنا را بشناسیم. در واقع شاید این یک غلط مصطلح است که معنا را به جای کلمه ی تعریف به کار می بریم. در واقع معنا یک مفهوم است نه یک تعریف. مثلا یک کنایه، معنا دار است و حتی کلماتی که برای سپاس گذاری، بیان دوست داشتن و حتی توهین به کار می روند معنا دارند، اما تعریفی که برای واژه ی تعریف به کار می رود، بیان ویژگی های یک چیز است که آن شیئ و عملکرد هایش را توصیف می کند.
به عنوان مثال اگر بخواهیم یک در را در نظر بگیریم، شاید برای تعریف، این جمله را به کار ببریم: دَر وسیله ای چوبی یا آهنین است که قابلیت باز و بسته شدن داشته و برای رفت و آمد از مکانی به مکان دیگر به کار می رود. اما خودِ ( دَر ) معنایی ندارد. یک خانه، معنایی ندارد، گل و درخت و آسمان معنایی ندارد و همچنین یک تابلوی نقاشی با تمام زیبایی اش معنایی ندارد، همینطور زیباترین آبشار ها و مخلوقات خدا؛ که اشیائی حیرت انگیز در هستی می باشند و همچنین فعالیت های انسان از نفس کشیدن، دیدن، شنیدن، خوردن، نوشیدن، حرکت کردن، دویدن، نشستن، برخاستن، کشاورزی، دام داری، فعالیت های تولیدی و اقتصادی و ….. معنایی ندارند.
بنابراین همانطور که در کتاب معنی زندگی ویل دورانت نیز اشاره شده است آنچه در هستی است و هر کنشی که به طور طبیعی از او سر می زند معنایی ندارند.
گاو شیر می دهد، شیر می درد و انسان، فوتبال و تنیس بازی می کند و هیچ کدام معنایی ندارند.
اعمال و فعالیت ها معنایی ندارند، ولی ما به عنوان انسان ( یک موجود متفکر ) سعی میکنیم مفهوم یا هدفی را با هم مرتبط کنیم تا معنایی برای زندگی بسازیم.
انسان موجودی است که نمیتواند بدون معنا زندگی کند.
ذهن انسان بهطور مداوم در حال نسبتدادن، تفسیرکردن و معناساختن است.
حتی بعضی کار های معنا داری که انسان انجام می دهد در مرحله اول و صرف خود آن عمل به خودی خود یک کار بی معناست آنگاه ما از این عمل بی معنا، معنایی را می سازیم و منظورمان را به دیگران منتقل می کنیم. به عنوان مثال زمانی که اخم می کنیم، با انگشت خود به جایی اشاره می کنیم و یا هنگامی که بوق ماشین را به صدا در می آوریم قصد انتقال معنا و منظوری را داریم اما این معنا را خود ما انسان ها به طور آگاهانه و یا غریضی به وجود آورده ایم، در غیر اینصورت خود آن کار در ابتدا بی معنا بوده است. حتی تمام صدا هایی که از دهان انسان خارج می شود تنها، صدایی بی معنا بوده اند؛ ولی ما انسان ها با ربط دادن ترتیبی از این صدا ها، به یک شیء خارجی و یا حالتی درونی، به آنها معنا داده ایم. همینطور راجع به نوشتن؛ که اشکالی بی معنا را با یکدیگر مرتبط ساخته و به آوایی ارتباط می دهیم؛ آنگاه با دیدن آن نشانه، صدای مرتبط شده در ذهن ما تداعی می شود، با خواندن مجموع آوا ها به یک کلمه، از مجموع کلمه ها به جمله و از مجموع جملات به معنا و مفهوم می رسیم.
حتی طبیعت به خودی خود زبانی ندارد اما انسان ها آن را در قالب معانی، نماد ها و فرمول های فیزیکی، زیستی، شیمیی، ریاضی و….. درآورده اند. همچنین نجوم در گذشته، به ارتباط حرکت و جایگاه ستارگان و تاثیر آن بر زندگی انسان ها می پرداخته که آن هم از قسم فعالیت های معنا داری بوده است که توجه انسان را به خود معطوف کرده بود.
همچنین ذهن انسان قادر است میان پدیدههای کاملاً نامربوط نیز رابطه بسازد و به آنها معنا بدهد.
بنابراین علم، تلاشی است برای مهار معناپردازی بیضابطه.
تا جاییکه در تعریف انسان می توان گفت که او یک سیستم معنایی تمام عیار است. به این صورت که هر چه برای انسان می گذرد و در زندگی و ارتباط با دیگران به کار می برد عمدتاً در ذهن اوست.
مولانا بهزیبایی میگوید:
ای برادر تو همه اندیشه ای ما بقی خود استخوان و ریشه ای ( مولانا )
یعنی انسان در ارتباطات و کنش های خود با معنا سر و کار دارد و معانی را از/به دیگران به صورت مستقیم و همینطور به صورت غیر مستقیم در غالب کنایه، ضرب المثل، اشاره و ….. دریافت/ارسال می کند.
معنا عامل خوشحالی و غم
در مواقعی بدون اینکه هیچ چیز بیرونی از حواس پنج گانه مانند خوردن نوشیدن، دیدن، شنیدن، بوییدن و لمس کردن دریافت کنیم، می توانیم خوشحال و یا غمگین شویم و آن مربوط به سیستم معنایی ماست.
معنا، یکی از مهمترین عوامل رنج یا آرامش انسان است؛
و شناخت آن،
نه فقط یک بحث فلسفی،
بلکه هنر زیستن است.
گاهی معانی می تواند برای انسان همانند واقعیت باشند.
به عنوان مثال وقتی کسی بگوید برنده ی جایزه ی ویژه ی بانک شده اید با اینکه هنوز آن هدیه به دست شما نرسیده است خوشحال می شوید و همینطور خیلی چیز ها هستند که فکر نداشتن شان بیشتر از خود نداشتن آنها ما را اذیت می کند.
همینطور هنگامی که به کسی دروغ گفته می شود، به او توهین یا ناسزایی گفته می شود و…… با اینکه اینها صرفاً حرف و صحبتی بیش نیستند اما باعث عکس العمل و واکنش توسط انسان می شوند.
شاید تا به حال با شوخی به کودکی گفته باشید بینی تو را در جیب خود گذاشتم، آنگاه شاهد بودید که کودک بی تابی می کند و می خواهد بینی خود را از جیب شما بیرون آورده و سر جایش بگذارد.
این مسئله راجع به بزرگتر ها نیز به شکل دیگر نمایان می شود. به عنوان مثال ممکن است کسی با سخنان خود قصد آزار و اذیت شما را داشته باشد و به شما بگوید تو چنین هستی و چنان نیستی، چنان چیز را نداری، فلان موقعیت را نداری، به اندازه کافی ارزشمند نیستی، پول زیاد نداری، مدرک تحصیلی بالایی نداری، خانه ، ماشین و لوازم لوکس نداری و….. و اینگونه احساسات فرد را از روی غرض یا….. جریحه دار می نمایند. بنابراین افکار و صحبت های مغرضانه، این چنین می توانند موجب رنجش آدمی شوند، ذهن او را از پای در آورده و راحتی و آسایش را از او بگیرند. معنا آنقدر قدرتمند است که می تواند ویرانه ای را آباد کند و همینطور بودی را نیست کند. گلوله یکبار انسان را می کشد اما گاهی فرد با شنیدن یک حرف، هزار بار آرزوی مرگ می کند. بنابراین معنا جایگاه ویژه ای در نظام ذهنی، روان و زندگی فرد دارد.
ذهن ناآگاه، میدان تاختوتاز دیگران است.
از این رو داشتن یک ذهن قوی و منسجم برای مقابله با چنین حملات معنایی ضرورت دارد که سنگین ترین هجمه ها نیز لرزه ای بر آن وارد نسازند و فرد چنان شناخت و اعتماد به نفسی داشته باشد که با پاسخی هوشمندانه، جوابی دندان شکن به طرف مقابل بدهد.
آنچه از کتاب های فلسفی، سخنرانان انگیزشی، موفقیت و …. می خوانیم و می شنویم غالباً همین طرز تفکراتی است که به شکل صحیح، صورت و شکل گرفته اند و وجود آن در ذهن آدمی می تواند انسجام بخش و روحیه آفرین باشد و بهترین نتیجه را در سیستم ذهنی و حال خوب فرد ایجاد نمایند.
به عنوان مثال جمله ی مهمی که در کتاب آیین زندگی دیل کارنگی است به ما می گوید: اگر می خواهید در موقعیت های سخت و گرفتاری ها آرامش داشته باشید، ابتدا بدترین نتیجه ی ممکن را بپذیرید، آنگاه هر چه کنید وضعیت تان بهتر خواهد بود.
بنابراین یکی از عوامل مهم خوشبختی و رضایت از زندگی، معنا می باشد؛ تا جاییکه یک نفر با کمترین امکانات مادی می تواند خوشبخت ترین باشد اما شخص دیگر با وجود ثروت و امکانات فراوان، سرگردان و ناراضی .
جهت دهی معنا
برداشت انسان ها از یک چیز یا رفتار می تواند متفاوت باشد یعنی می توان حتی دو معنای متناقض را از یک پدیده دریافت نمود. به عنوان مثال هنگامی که یک کودک از خوراکی خود به کودک دیگری می دهد فردی با مشاهده ی این صحنه می گوید چه کودک ساده لوحی که آذوقه و خوراکی خود را به نصف تقلیل داد اما فرد دیگر با مشاهده همین صحنه با خود می گوید چه کودک سخاوتمندی که از غذای خود به دیگران بخشید. ( تفکر زائد / محمد جعفر مصفا )
بنابراین حقیقتی که میبینیم، همواره تابعی از سطح آگاهی ماست، نه مطلق واقعیت بیرونی.
بعد از تمامی این صحبت ها می توان گفت که معنا را خود ما انسان ها خلق کرده ایم و در طبیعت معنایی وجود ندارد؛ زیرا آنچه که در طبیعت می بینیم و می فهمیم صرفا منجر به شناخت و علم می گردد و نه معنا، اما طبق توضیحات یاد شده آنچه که از معنا وجود دارد تنها در ارتباط انسان با انسان های دیگر است.
باید به این نکته توجه کرد که خودِ زندگی اساساً چیزِ قابلتعریفی نیست.
هرچه بیشتر بکوشیم زندگی را در قالب واژهها و مفاهیم توضیح دهیم،
از کیفیت حقیقی آن فاصله میگیریم.
شاید بتوان گفت همانطور که مزه کباب قابل بیان نیست، در رابطه با معنی زندگی نیز جنین است؛ زیرا ماهیت کیفی و تجربی دارد و نه توصیفی و به عبارت دیگر کیفیت درونی تجربه که قابل انتقال زبانی نیست.
شاید شنیده باشید که ارزش یک تصویر برابر با 1000 کلمه و یا گاهاً بیشتر است؛ دقیقاً راجع به درک زندگی نیز همین موضوع صدق می کند و درک هر لحظه از زندگی در شرایط و موقعیت های گوناگون و اصلاً درک یک لحظه از هستی و حیات مان برابر با هزاران کلمه است؛ بنابراین ما نمی توانیم زندگی را در چند خط و یا حتی چند صد کتاب درک کنیم بلکه این کار را بدون کلمات و جمله ها و فقط با درکی از جنس تجربه و شهود می توان ممکن ساخت. بنابراین معنای زندگی چیزی از جنس حس و تجربه است و نه گزاره ای ذهنی.
گاهی انسان به عمق چیز ها فکر می کند و می خواهد از کنه آنها سر در بیاورد. در صورتی که همیشه این کار جایز نیست. گاهی فهم عمیق و بنادین چیزی، مشکل و پیچیده است و ممکن است از درک انسان خارج باشد ( مانند تفکر در ذات خداوند ) و حتی او را در وادی تفکر، سرگردان رها کند و همچنین گاهی نیز دانستن و فهمیدن چیزی، ضرورت خاصی هم ندارد. بنابراین اینکه شدیداً درگیر آن باشیم که زندگی به چه معناست و کنه آن چه چیزی است؟ در جواب می گوییم: زندگی همان چیزی است که هست. همینقدر ساده. همانگونه که در زبانهای دیگر گفته میشود:
it is what it is
یعنی: حقیقت در خودِ بودن نهفته است، نه در تفسیری که بر آن میافزاییم.
این جمله به معنای نوعی سکون ذهنیست؛یعنی رها کردن جستجوی بیپایان برای معنا.
در واقع زندگی شامل همین چیز هایی است که وجود دارد که ما آنها را می بینیم و با آنها ارتباط برقرار می کنیم و هر چیز که در این دایره و کره خاکی قرار دارد همان مفهوم زندگی را می سازد.
جمعبندی
معنا، ساختهٔ ذهن انسان است؛
زندگی، تجربهای است که باید زیست؛
و آرامش، زمانی آغاز میشود که
بهجای وسواس در تعریف،
با زندگی روبهرو شویم و آن را بپذیریم.
زندگی، پیش از آنکه مسئلهای برای حلکردن باشد،
واقعیتی است برای زیستن.
تمایل به بقا
تنها داشتن شرایط خوب و مساعد باعث تمایل به زنده ماندن نیست تا جاییکه دکتر ویکتور فرانکل، کتاب انسان در جستجوی معنا را بر اساس تجربه واقعی خود در زندان های سخت و اردوگاه های کار اجباری به نگارش درآورده و در این کتاب می گوید با وجود تمام سختی های طاقت فرسایی که در آنجا وجود داشت، سرمایی که تا مغز استخوان فرو می رفت، بی خوابی ها و کارهای کشنده ای که در شرایط نا مساعد به او تحمیل می شد، او همچنان نمی خواست بمیرد و تمایل به بقا و زنده ماندن، باعث می شد ادامه دهد و برای آن تلاش کند.
زندگی، پیش از آنکه معنا داشته باشد، خواسته میشود
از اینرو میتوان گفت:
در نخستین گام، انسان زندگی میکند چون میخواهد زنده باشد.
و تنها در گام دوم است که به «چگونه زیستن» میاندیشد.
معنای زندگی، دغدغهای ثانویه است؛
اما خواستِ زندگی، غریزی و بنیادین است.
رضایت و خوشحالی خواسته ی انسان از زندگی است.
همه ی انسان ها به دنبال یک زندگی تامین از خواسته ها و نیاز ها هستند. به دنبال آرزو های دست نیافته و……..
و هنگامی که انسان مدام به آنچه ندارد فکر می کند
از آنچه دارد غافل می شود؛ بنابراین از آنها احساس خوشحالی و رضایت به دست نمی آورد.
کافی است لحظهای تصور کنیم:
اگر سلامت جسمی نداشتیم،
اگر دچار نقص عضو میشدیم،
اگر عزیزی را از دست میدادیم،
اگر آزادیمان سلب میشد،
یا اگر به هر دلیلی زندگیمان دچار محدودیتی جدی میگردید،
آنگاه درمییافتیم که
از همان ابتدا، دلایل بسیاری برای خوشحال بودن وجود داشته است.
چیزهایی در اختیار ماست
که آرزوی بسیاری از انسانهاست.
پس خدا را شکر که سالم، سلامت و آزادیم و پس از آن حداقل ها نیز خیلی کارها می کند.
شکرگزاری؛ تغییر نگاه، نه انکار رنج
از اینرو، گاه میتوان
بهجای اندوه خوردن برای نداشتهها،
برای داشتهها خوشحال بود.
میتوان آنها را نوشت،
یا با دیگری در میان گذاشت،
تا این حس رضایت، سراسر وجود انسان را دربرگیرد.
چنانکه قرآن میفرماید:
«وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّث»
(و نعمت پروردگارت را بازگو کن)
و امیرالمؤمنین علی (ع) نیز میفرماید:
«در امور مادی به پایینتر از خود بنگرید
و در امور معنوی به بالاتر از خود.»
جمعبندی
انسان ابتدا زنده میماند،
سپس میاندیشد چگونه زندگی کند.
و در این مسیر،
رضایت نه از افزودن بیپایان خواستهها،
بلکه از دیدنِ درستِ داشتهها آغاز میشود.
گاهی،
همین که سالمیم،
آزادیم،
و هنوز فرصت زیستن داریم،
برای شروعِ یک زندگی رضایتبخش کافی است.
معنی زندگی در چه چیزی است؟
کسی که به دنبال معنای زندگی است،
اغلب ناخودآگاه این پرسش را چنین صورتبندی میکند:
«باید معنای زندگی را در چه چیزی جست؟»
در حالی که همین پرسش،
در خود، یک پیشفرض پنهان دارد؛
اینکه گویی معنا، در چیزی خاص نهفته است.
برخی زندگی را در ثروت میبینند،
برخی در علم،
عدهای در هنر، ورزش، مهارت یا آباد کردن دنیا،
گروهی در فداکاری و ازخودگذشتگی،
و برخی در رسیدن به مقامات عرفانی یا اجتماعی.
در این نگاهها،
همه ی فکر و ذکر انسان،
پیرامون همان «چیز» میچرخد.
چنانکه مولانا میگوید:
تا در طلب گوهر کانی، کانی تا در هوس لقمه نانی، نانی
و انسان، آرامآرام به همان چیزی تبدیل میشود که زندگی را در آن خلاصه کرده است.
وسواسِ مفید بودن
برخی نیز، تحت تأثیر آموزههای دینی، انگیزشی یا باورهای شخصی،
دچار این تصور میشوند که
باید همیشه مفید باشند.
در حالی که اگر نیک بنگریم،
تحت هر شرایطی نیاز به مفید بودن نیست.
انسان، بهطور طبیعی،
در زمان و مکان مناسب خود،
و متناسب با استعدادها و شرایطش،
مفید واقع میشود.
واقعیت این است که
همه لحظات زندگی سرنوشتساز نیستند؛
و چه بسا یک تصمیم درست در یک موقعیت خاص،
از صد سال فعالیت مفید، ارزشمندتر باشد.
مفید بودن ارزشمند است،
اما چیزی نیست که بخواهیم نسبت به آن دچار اضطراب شویم.
قرآن میفرماید:
برترین توشهٔ آخرت، تقواست.
یعنی برای رستگاری،
لزومی ندارد زندگی به پروژهای سنگین از «کارهای بزرگ» تبدیل شود؛
گاهی همین که انسان،
زندگی را به دلخواه خود،
بیانتظار و بیاحساس گناه،
و بدون آلودگی به گناه طی کند،
به رستگاری دنیا و آخرت خواهد رسید.
اما اگر انسانی به ارزش، معنا و پاداش کار خوب آگاه شود،
خودبهخود مشتاق انجام آن میشود؛
بیآنکه به آزادی، رضایت و جریان طبیعی زندگیاش لطمه بزند.
در این حالت،
مفید بودن، نتیجهٔ آگاهی و شوق است؛
نه فشار و اظطراب درونی.
جدای از معنویات و کار های سودمند، ممکن است برخی دچار مادیات شده و زندگی را در آن ببینند.
یکی از مهمترین موضوعاتی که فرد در زندگی با آن مواجه است مسئله پول و دارایی است. چرا که می داند هر چه پول بیشتری داشته باشد می تواند زندگی مرفه تری داشته باشد و اسباب و لوازم لوکس تری برای خود و نزدیکانش تهیه کند. توجه به پول و درآمد بیشتر اتفاق خوبی است اما اگر باعث شود انسان مسحور پول شود و تمام وقت به پول و کار کردن فکر کند و اغلب اوقات و دغدغه او را کار و پول اشغال کند، روح زندگی اش تباه می شود.
انسان باید در حد تعادل کار کند و همیشه به هر مقدار درآمدی که دارد راضی باشد چرا که پولدار ترین انسان هم اگر حریص باشد باز هم خوشحال نیست و در دغدغه داشتن پول بیشتر است و این احساس او را تا پایان عمر رها نخواهد کرد.
به طور کلی انسان باید رها و آسوده زندگی کند و با بداند هر چیز که دارد را در نهایت باید بگذارد و برود و همچنین به این موضوع واقف باشد که قبل از او خداوند این دنیا را و بعد از او نیز اداره خواهد کرد. پس اولاً به شغل و فعالیتی که به آن علاقه دارد بپردازد،به طور متعادلی تلاش کند و همچنین به اندازه وسعی که خداوند به او داده راضی و خوشحال باشد و از آن به نیازمندان انفاق کند.
آری در واقع زندگی شامل همه چیز می شود و ترکیبی متعادل از آنها لازمه ی زندگی است. به عنوان مثال پول به اندازه ی کافی مورد نیاز انسان است اما اگر انسان حرص بزند و پول بیشتری بخواهد باید زمان و دغدغه ی فکری بیشتری به آن اختصاص دهد که این امر، آرامش و فراغت ذهنی او را می گیرد و زمانی که می توانست برای عزیزان خود بگذارد را باید در ازای به دست آوردن پول بیشتر از دست بدهد.
پول برای زندگی مهم است اما اصل نیست که به جای زندگی، به آن توجه کنیم}
همانطور که برق برای کار کردن با کامپوتر اینگونه است. }
کتاب داستانی و شگفت انگیز کافه چرا در باب معنی زندگی که حتماً پیشنهاد می کنم آن را از نویسنده خوش طبع و داستان نویس قهار، جان استرلکی بخوانید، به ما گوش زد می کند که با اینکه ما کار می کنیم تا اسباب رفاه و آسایش مان را فراهم کنیم اما زمانیکه در میان آنها هستیم آنقدر به فکر پول و کاریم که هیچ لذتی از داشتن آنها نمی بریم؛ گویی که حسگر های دریافت حس زندگی مان از کار افتاده و دغدغه، حرص، طمع و تفاخر، آنها را پر کرده است تا جاییکه حتی اگر کاری هم برای انجام نباشد نسبت به این موضوع شرطی شده ایم.
در واقع معضل حرص، راجع به معنویات و هر امر ارزشمند دیگری نیز صدق می کند.
بنابراین انسان آگاه، هر آنچه که لازمه ی یک زندگی سالم از آرامش، لذت، حال خوب، ثروت، علم، مهارت، هنر و..... است را لحاظ می کند و به همه چیز به شکل متعادلی توجه دارد و تک بعدی پیش نمی رود.
من به عنوان یک آموزگار به دانش آموزانم می گویم هدف ما از آمدن به مدرسه که نیمی از عمر خود را در آن می گذرانیم صرفاً یاد گیری و داشتن تنها چند زنگ تفریح نیست. بلکه ما به مدرسه می آییم تا اوقات خوبی را در کنار هم تا هنگام ظهر داشته باشیم و در کنار آن چیز های مفیدی را نیز یاد بگیریم. و آن هم یادگیری واقعی، بدون استرس و به دور از حفظیات طوطی وار.
{ ما زندگی نمی کنیم تا به کمال برسیم بلکه کمالات را کسب می کنیم تا بهتر زندگی کنیم. }
اما در هر صورت اگر بگوییم زندگی چنان است و فلان کار را کردن یعنی زندگی، اشتباه است؛ چرا که ما و زندگی مان را محدود می سازد و ما را از خیلی ابعاد دیگر و مهم زندگی محروم می سازد. پس زندگی در چیزی و انجام دادن کار خاصی نیست اما می تواند جزئی از آن باشد.
در نهایت، همهٔ این سخنان از آنرو گفته شد که انسان، زندگی را بهگونهای پیش نبرد که گویی فردی یا احساسی از درون، دائماً چیزی از او طلبکار است؛
احساسی پنهان که به او القا میکند «تو به هستی بدهکاری» و باید مدام کاری انجام دهی تا این بدهیِ موهوم را تسویه کنی.
در حالی که انسان، اگر آزادانه و آگاهانه زندگی کند،
میتواند با توجه به استعدادها، علایق و آرمانهای خود،
اهداف مهم و اصیلی برای زندگی برگزیند؛
اهدافی که نه از ترس، نه از اجبار،
بلکه از فهم و میل درونی برمیخیزند.
من بر این باورم که هر انسان، در ژرفای وجود خود،
قطبنمایی درونی دارد که میداند چگونه باید زندگی کند.
و اگر به او اجازه داده شود
بیاحساس گناه،
بیفشارِ «بایدها»،
و بیتقلای اثبات خویش،
راه خود را بجوید،
آن راه ـ هرچه که باشد ـ
در نهایت به شکوفایی خواهد انجامید.
انسانی که آزادانه مسیرش را انتخاب میکند،
در همان مسیری که با آن یکی شده است،
به ستارهای درخشان بدل میشود.
از زندگی چه میخواهی؟
از زندگی چه میخواهی؟
یکی از مهمترین دلایل رضایت در زندگی این است که
بدانیم واقعاً چه میخواهیم.
نه آنچه دیگران از ما انتظار دارند،
نه آنچه از ترسِ قضاوت یا از عقدههای پنهان شکل گرفته،
بلکه آنچه
در سکوتِ دل
خودِ ما آن را میخواهیم.
اگر انسان بداند چه میخواهد،
مسیر ناگهان ساده میشود.
دیگر برای هر چیزی دستوپا نمیزند
و انرژیاش را صرف هر راهی نمیکند.
از خودت بپرس:
اگر همین حالا قرار باشد
چیزی در زندگی داشته باشی،
آن چیست؟
(جای خالی را صادقانه پر کن.)
من در زندگی ..................... را میخواهم.
وقتی پاسخ روشن شد،
تلاش و برنامهریزی معنا پیدا میکند
و بسیاری از تقلاهای بیهوده
خودبهخود کنار میروند.
اما گاهی
انسان به جایی میرسد که
میبیند چیز دیگری از زندگی نمیخواهد.
نه به این معنا که همهچیز کامل است،
بلکه به این معنا که
آن عطشِ خواستن فروکش کرده است.
در این نقطه،
نوبتِ بودن است.
یادم میآید در دوران کودکی و نوجوانی،
ذهنم اینقدر درگیر تحلیل و سردرگمی نبود.
زندگی سادهتر بود.
من در جایی بودم،
در کنار همسالانم،
با وظایفی مشخص
و بازیهایی ساده.
مسئلهای جز «همینجا بودن» وجود نداشت.
اگر بخواهم آن حس را توصیف کنم،
انگار انسان
ناخودآگاه میداند
جایی که اکنون در آن ایستاده،
جای اوست.
نه از سر اجبار،
بلکه از سر پذیرش.
و وقتی این را بپذیری،
تمام توجهات
به همین لحظه،
همین آدمها
و همین امکانها معطوف میشود.
یکی از چیزهایی که بارِ زندگی را سبکتر میکند،
این است که بدانی
جهان بر دوش تو نیست.
پیش از آنکه تو به دنیا بیایی،
خدا جهان را اداره میکرد.
پس از رفتن تو هم
همچنان اوست که آن را اداره خواهد کرد.
و در هر لحظه،
تمام هستی
در یک آن
در تدبیر اوست.
بسیاری از آنچه داریم
انتخاب ما نبوده است:
پدر و مادر،
محل تولد،
شرایط اولیه زندگی
و حتی بعضی مسیرهای مهم.
و حتی آنجاهایی که گمان میکنیم
کاملاً انتخاب خودمان بوده،
اگر دقیقتر نگاه کنیم،
میبینیم در دلِ طرحی بزرگتر
برای ما مقدر شده بود.
فهم این جایگاه،
قرار نیست انسان را منفعل کند؛
قرار است آرامش بیاورد.
آرامشی که از رها کردنِ وسواسِ کنترل میآید.
از پذیرفتنِ اینکه
قرار نیست همهچیز
به دست ما مدیریت شود.
آنوقت
انسان میتواند
در میان آنچه هست،
با رضایت زندگی کند؛
نه با تقلا برای تغییر اوضاع.
مرکز توجه ( دایره ی زندگی )
اگر زندگی و ذهن انسان را به شکل یک دایره در نظر بگیریم،
آنچه در مرکز این دایره قرار میگیرد،
در عمل معنای زندگی او را میسازد.
زیرا انسان، بیشترین توجه، انرژی، فکر و زمان روزانهٔ خود را
ناخواسته یا آگاهانه
صرف همان چیزی میکند که در مرکز دایرهٔ توجهش قرار دارد.
این مرکز میتواند هر چیزی باشد:
پول، دانش، مهارت، تفریح، لذتجویی افراطی، ورزش، موفقیت، یک انسان دیگر، یاد خدا
و یا هر چیز دیگر.

همانطور که از ابتدا گفتیم هدف ما رسیدن به آرامش، حال خوب و رضایت در زندگی است. مواردی که در دایره نوشته شده است مهم ترین مواردی است که می تواند آن شادی، افتخار و داشتن یک زندگی خواستنی را به انسان ببخشد. اما بیایید بررسی کنیم که اگر هر یک از این موارد در مرکز دایره باشد چه نیتجه ای در بر خواهد داشت و آیا ما را به آرامش، حال خوب و رضایت خواهد رساند یا خیر؟ از آنجا که وقتی یک چیز در مرکز دایره قرار می گیرد قدرت، تاثیر، میزان توجه و صرف انرژی برای آن نسبت به حالت عادی چندین برابر می شود، چنانچه پول در مرکز دایره باشد انسان را حریص می کند، وقت و دغدغه ی او را اشغال می کند و فرد ممکن است از خانواده، دوستان و سایر عزیزان خود غفلت کند. اگر تفریح افراطی، بیخیالی یا لذتجویی بیمرز عادت فرد باشد انسان را به تباهی می کشاند و استعداد ها و فرصت های دنیوی و اخروی او را نابود می سازد.
اگر علم و دانش در مرکز قرار گیرد، هرچند ذاتاً ارزشمند است، اما افراط در آن نیز میتواند تعادل زندگی را برهم بزند و انسان را از زیستنِ متوازن دور کند.
اگر یک انسان دیگر
در مرکز دایره زندگی قرار گیرد،
علاوه بر آسیب به تعادل رابطه و عزت نفس،
بیشترین ضربه در صورت فقدان، تغییر یا بیمهری
به روح انسان وارد خواهد شد.
با تأمل در این موارد، روشن میشود که
هر چیزی ـ جز یاد خدا و حضور آگاهانه در لحظهٔ حال ـ
اگر در مرکز دایرهٔ ذهن و زندگی انسان قرار گیرد،
دیر یا زود
او را دچار رنج، وابستگی یا اضطراب میکند
و نمیتواند عشق، آرامش و رضایتی پایدار ببخشد.
پس بهتر است هر چیز در همان پیرامون دایره بماند. زمانیکه هر یک از آنها در پیرامون باشند؛ به اندازه نیاز به هر یک توجه خواهد شد و حال خوب مورد نیاز را از آنها خواهیم گرفت در حالیکه از سایر موارد نیز غافل نمی شویم، به هیچ چیز بیشتر از آنچه که باید بها نمی دهیم تا از چیزی که انتظارش را نداریم ضربه بخوریم. نگرانی ها از بین خواهد رفت و همه چیز را به خدا خواهیم سپرد که او مراقب و نگهبان همه چیز هست و در نهایت با حضور بصیرت، آگاهی و مدیریت در مرکز، زندگی و هر چیزی را در آن به نحوی شایسته کنترل خواهیم نمود.
جمع بندی:
زیستنِ آگاهانه همان معنای حقیقی زندگی است
آیا زندگی کردن را بلدی ؟
من در این قسمت سعی دارم به نقد توهم «اگر داشته باشم، راضی میشوم» بپردازم.
گاهی انسان همه چیز دارد؛ پول، خانواده سالم، مدارج تحصیلی عالی، دوستان خوب و….. اما ممکن است از زندگی احساس رضایت نداشته باشد.
اینجاست که باید به او گفت تو از زندگی همه چیز داری اما زندگی کردن را بلد نیستی. بنابراین مهم است که اگر امکانات زیادی هم نداشتیم، زندگی کردن را بلد باشیم و با همان امکانات محدود از زندگی لذت ببریم.
در واقع هر کسی به دنبال یک زندگی خوب است و طبیعتاً هم باید اینطور باشد. اما تعریف یک زندگی خوب چیست؟
زندگی خوب زندگی است که:
رنجهای غیرضروری به حداقل برسند، بارِ انتظارات تحمیلی و نقشهای ناخواسته کمتر شود، مسئولیتها متناسب با توان روانی فرد پذیرفته شوند و همچنین تا حد امکان حداکثر آسایش، فراغت، آرامش، ثروت، سرگرمی و رضایت وجود داشته باشد و فرد بتواند به آنچه که نیاز و تمایل اوست از امکانات و شرایط دلخواه دسترسی داشته باشد و آسوده علایق خود را پیش گیرد.
هر چند این یک زندگی آرمانی است و برای هر کسی و در هر شرایطی مقدور نیست اما از نظر من فرد باید حتی الامکان خود را به آن نزدیک سازد.
هنر زندگی
یکی از آفات زندگی انسان، معضل نتیجه گرایی و حرص می باشد. زمانیکه انسان زندگی خود را مشروط بر داشتن و یا رسیدن به چیزی خاص می بیند،ذهن او نیز به گونه ای برنامه ریزی می شود که همیشه، زندگی را در وهله بعدی و در آینده بجوید؛ یعنی حتی وقتی که انسان به چیزی می رسد که برای آن تلاش زیادی کرده بود و با خود می گفت اگر به آن برسد دیگر به خوشبختی و راحتی دست می یابد، باز هم می بیند که انگار باید کار دیگری انجام دهد تا آرام بگیرد و ذهن او نمی تواند رضایت و آسودگی را برای لحظه ی حال هضم نماید؛ بنابراین دوباره هدف و دغدغه دیگری پیدا می کند تا با امید رسیدن به آن، وجود بی تاب خود را آرام نماید.
اغلب حرص نیز به کمک نتیجه گرایی می آید و برای انسان آرزو های بزرگ می سازد و با تحمیل انتظارات زیاد بر خود، او را فرسوده ساخته و زندگی او را تباه می نماید.
بنابراین اگر انسان به تامین آنچه نیاز خود اوست، اکتفا کرده و راضی باشد و انتظارات بزرگ تر از توان خود را که به هر دلیلی بر خود فرض کرده، کنار بگذارد، می تواند یک زندگی با فراغ بال و رو به پیشرفت را تجربه نماید.
اما نتیجه گرایی در حد اعتدال و کفایت، نه تنها مضر نیست بلکه می تواند هم در امور دنیوی و هم در امور اخروی فایده بخش و حتی نجات دهنده باشد.
چرا که هدف زندگی دنیا در کره ی زمین، برای آزمایش و امتحان انسان است؛ و غفلت از این موضوع و بی توجهی برای کسب توشه، موجب حسرت در پایان این فرصت خواهد بود.
در رابطه با این موضوع، مثالی می توان زد.
برای روشنتر شدن این معنا،
میتوان زندگی را به کشتیای در دریای پهناور تشبیه کرد.
کشتیای را تصور کنید
با ملوانی هوشیار،
مقصدی معلوم
و نقشهای مشخص.
و در مقابل،
کشتیای دیگر
بیملوان،
بیمقصد و بیبرنامه
که در دل امواج رها شده است.
آیا کشتی دوم هرگز رنگ خوشی واقعی را خواهد دید؟ جز آنکه خود را با خوشی های سطحی غافل سازد و تا نابودی خود، سرخوش باشد.
در واقع زندگی معجونی از انتخابات عقل و دل است و هنر زندگی کردن مبتنی بر ترکیب ظریفانه ی نتیجه گرایی و لحظه گرایی است؛ به طوریکه مقصد، هدف، نقشه راه، اصول و خط قرمز ها معین باشد و آنگاه با لحظه گرایی و خوشی های زندگی، از مسیر لذت برد.
جمع بندی:
زندگیای که به نتیجه گره بخورد، از لحظه تهی میشود؛
و زندگیای که فقط در لحظه غرق شود، از مقصد تهی خواهد شد.
هنر زندگی، جمعِ این دو است.
شوق زندگی
زندگی، بیش از آنکه مجموعهای از وظایف و تکالیف باشد،
صحنهای است که ما در آن حضور داریم.
و اگر قرار است این حضور معنادار باشد،
ضرورت دارد آنچه در طول عمر انجام میدهیم—
از کار و تلاش گرفته
تا انتخابها، ارتباطها و مسیر زندگی—
تا حد امکان
به اجبار، زور و کراهت آلوده نباشد.
زیرا زندگیای که با اکراه سپری شود،
حتی اگر «درست» بهنظر برسد،
در درون، تهی و فرساینده خواهد بود.
آنچه انسان را به حرکت وامیدارد،
نه صرفاً منطق،
نه بایدها،
و نه فهرستی از دلایل عقلانی،
بلکه شوق است.
تا زمانی که انسان به چیزی اشتیاق دارد،
میتواند مسیر آن را ادامه دهد،
رشد کند
و حتی به مرزهای توان خود نزدیک شود،
بیآنکه دائماً نیازمند توجیههای ذهنی باشد.
در مقابل،
بارها میبینیم انسانهایی را
که با بهترین دلایل منطقی کاری را آغاز میکنند،
اما پس از مدتی،
بیصدا و بیانگیزه،
آن را رها میکنند.
اینجاست که تفاوت روشن میشود:
**منطق میتواند آغازگر باشد،
اما تنها شوق، توان ادامهدادن میدهد.
اشتیاق، یا انگیزه ای درونی دارد، یا پاداشی بیرونی و یا یک مشوق، که به خاطر آن کاری را انجام می دهیم.
بنابراین همیشه اشتیاقات، ما را سرزنده نگاه داشته و تمایلاتی که از درون می جوشند باعث انگیزه و تحرک ما در طول روز می شوند.
شاید فکر کنید که باید حتماً فکر کنید تا ببینید به چه چیزی علاقه مندید و سپس آن را انجام دهید؛ اما در واقع تمایلات، هیچ احتیاجی به فکر کردن ندارند و انسان را به سمت خود می کشانند.
مثلا کودکان فکر نمی کنند که من بازی کردن را دوست دارم پس باید بازی کنم. خیر؛ در واقع کودکان فقط می خواهند بازی کنند و بازی می کنند.
بنابراین برای داشتن یک زندگی دلخواه و همچنین با قاعده، دو مورد را مد نظر قرار دهید.
1- دلتان می خواهد چه کار هایی را انجام دهید.
2- چه کارهایی را باید انجام دهید؟ (این سوال برای آن است که موارد مهم و دارای اولویت در پشت خواسته ها و تمایلات ما نا دیده گرفته نشوند.)
با این حال،
زندگی سالم تنها با رهاشدن در تمایلات شکل نمیگیرد.
برای داشتن یک زندگی دلخواه و در عین حال متعادل،
دو پرسش باید همزمان در نظر گرفته شوند:
1. دلم میخواهد چه کارهایی را انجام دهم؟
2. چه کارهایی را باید انجام دهم؟
پرسش دوم برای آن است
که امور مهم، مسئولیتها
و اولویتهای بنیادین زندگی
در سایهی خواستهها نادیده گرفته نشوند.
جالب آنکه انسان،
در دوران کودکی،
این تعادل را بهطور ناخودآگاه رعایت می کند.
از مدرسه به خانه بازمیگردد،
تکالیفش را انجام میدهد
و سپس
برای زندگی دلخواهش رها میشود.
نه تکلیف، دشمن زندگی است
و نه بازی، دشمن مسئولیت.
شادی اصل زندگی
شادی نه لزوماً به معنای خنده و قهقه بلکه به معنای حس خوبی است که به انسان دست می دهد.
و من فکر می کنم انسان باید طوری زندگی کند که در هر لحظه از زندگی، شادی را دنبال کند و همیشه غرق در شادی باشد.
شادی عمیق است و مانند خوشی سطحی نیست چرا که می توان با پول خوشی ها را به دست آورد اما شادی را هرگز.
شادی از عمق جان می خیزد و همچنین خود مانند آهن ربایی آنچه را که باعث شادی انسان می شود را جذب می کند فقط کافی است دست و پای آن را با فریب ذهن و بیراهه روی ها نبندیم.
یکی از عواملی که باعث شادی انسان می شود ارتباط با دیگر انسان هاست. زمانیکه با انسان موافق خود وارد تعامل می شوی همواره لحظات خود را در حضور او به شادی می گذرانی.
انسان شاد در اجتماع
انسان ذاتاً اجتماعی است؛ و در میان انسان های دیگر است که زندگی او معنا پیدا می کند
احساسات انسان و فعالیت های او در ارتباط با انسان های دیگر شکل می گیرد و در واقع می توان گفت حتی انگیزه ی زندگی انسان نیز به خاطر وجود انسان های دیگر است.
این نکته مهمی است که در فیلم سینمایی مسافران فضا نیز به خوبی نمایش داده شد و نشان داد که انسان حتی با وجود آخرین تکنولوژی ها، سرگرمی ها و امکانات، نهایتاً بتواند یک یا دو سال تاب بیاورد و پس از آن واقعاً به انسان دیگری در زندگی خود احتیاج دارد.
بنابراین نباید از نقش دیگران در انگیزه، نشاط و شادابی غافل شد و باید دانست که انسان در اجتماع نفس می کشد.
.
قلب زندگی
بسیاری از مردم، و گاهی حتی خودِ ما،
خوشبختی را در پرتوِ ثروت و داراییهای مادی میبینیم.
میپنداریم هرچه بیشتر بیندوزیم،
زندگی رضایتبخشتر خواهد شد؛
از همین رو شب و روز میکوشیم تا سهم بیشتری از جهان بهدست آوریم.
در صورتی که ثروت واقعی و احساس عمیق خوشبختی نه با آن، بلکه با چیز های دیگری است که فی الواقع آنها گنج واقعی و ثروت حقیقی هستند و بخش اعظم احساس رضایت و خوشبختی از آن نشات می گیرد.
و آن چیز عشق است.
در واقع عشق احساس بسیار خوبی است که همچون آهن ربا باعث جذب ما به چیز هایی می شود که از بودن در کنار آنها و یا داشتنشان احساس خوبی داریم. و این عشق نه لزوما به معنای رابطه عاطفی یک زن و مرد بلکه با دامنه وسیع تر می تواند بین هر کسی مانند مادر و فرزند، دایی و خواهر زاده ، دو دوست، حتی گاهی با فاصله سنی بسیار زیاد و یا حتی به یک چیز یا فعالیت، رخ دهد؛ به طوریکه فرد، امور سخت و ناخوشایند روزانه خود مثل کار، تحصیل و.... را به شوق رسیدن به این افراد یا چیز ها می گذراند.
آری عشق به این چیز هاست که انگیزه زیادی برای شوق زندگی به انسان می بخشد و در واقع قلب زندگی است و حقیقتاً شاکله زندگی فرد بر آن بنا شده است.
جمع بندی:
خوشبختی، نه در آنچه میاندوزیم،
بلکه در آن چیزی است که دلمان برایش میتپد.
زندگی گردش رنج و لذت
. بیشتر انسانها در آرزوی زندگیای راحت، آسوده
و فارغ از کارهایی هستند که دوستشان ندارند.
تصویری که در ظاهر جذاب است،
اما تصویری کامل از زندگی نیست.
زندگی، در واقع،
حرکت پیوسته میان رنج و راحتی است؛
گریز از سختیها
و رفتن بهسوی علایق و خواستههای دل.
وجود رنج برای زندگی ضروری است.
اگر رنج نباشد، راحتی بیمعنا میشود؛
همانگونه که اگر شب نباشد، روز مفهوم خود را از دست میدهد.
همین چرخه است که به زندگی شوق، انگیزه و پویایی میبخشد.
انجام دادن کارهایی که دوستشان نداریم،
نه دشمن زندگی،
بلکه زمینهساز لذت عمیقتر از آن چیزی است
که دوستش داریم.
به همین دلیل است که
وقتی به سر کار، مدرسه یا دانشگاه میرویم،
اشتیاق بیشتری برای پایان یافتن آنها
و رفتن بهسوی علایق و عزیزانمان داریم.
اما زمانی که برنامهای نداریم
و روزها بینظم میگذرند،
حتی آزادی نیز طعم خود را از دست میدهد.
زندگی، نه حذف سختیهاست
و نه ماندن در آنها؛
بلکه حرکت آگاهانه در این چرخه است.
بگذار حوصله ات سر برود
گاهی آنقدر درگیر چیزهای مختلف میشویم
که دیگر نمیدانیم به کجا چنین شتابان میرویم.
شاید هدف،
نه دویدن بیشتر،
بلکه آرام گرفتن باشد.
کمتر پرداختن به این و آن،
تا ذهن کمی آرام شود
و بتوانیم ببینیم واقعاً چه کاری باید بکنیم.
لباسهای کثیفمان،
لامپ سوختهای که باید عوض شود،
عزیزی که هفتههاست به او سر نزدهایم…
اینها مسائل واقعی زندگیاند.
نه پر کردن دهانمان با نامِ کارهای بزرگی
که در حقیقت ممکن است تنها پروژههای توخالیِ رشد فردی، موفقیت و رسالتهای ساختگی باشند.
بگذار حوصلهات سر برود.
در این سکوتهای ساده،
زندگی خودش را نشان میدهد.
آرام شویم؛
خبری نیست.
این همه غوغا، بیهوده است.
*** در لحظه زندگی کن ***
زندگی در آسمان ذهن
در واقع می توان گفت زندگی صرفاً آنچه که هست و آنچه می بینیم نیست و در واقع کیفیت تجربه آنها به اینکه چگونه آنها را مبی بینیم و با چه حس و حال و فضای ذهنی آنها را مشاهده می کنیم بستگی دارد.
آری این کیفیت نگاه است که می تواند ماه را یک شیئ سرد و روشن در آسمان ببیند یا چون شاعران و عاشقان اوج زیبایی را در آن تماشا کند.
در واقع کیفیت نگاه ما، حال درونی ما یا به طور کلی تم ذهن ما، هر چه زیباتر و خیال انگیز تر باشد تجربه های بیرونی دو چندان و حتی بیشتر جلوه می نماید و در نتیجه حس و حال و شعفی که از آن حاصل می شود نیز شیرین تر، دلپذیر تر و رویایی تر است.
اگر سعی داشته باشیم به چیز ها با دید منطقی نگاه کنیم و برای سر در آوردن از چگونگی و راز آنها ذهن را دخیل نماییم نمی توانیم آن احساسات خیال انگیز و سرمست کننده را دریافت و تجربه نماییم. اما اگر محو تماشای صحنه ها شویم مخصوصاً در مسافرت ها، گشت و گذار ها و نگاه به مغازه ها و حتی چیز های ساده، لذت زندگی را بیش از پیش احساس خواهیم نمود.
و این راز خیال انگیز، همان شیوه نگاهی است که کودکان به زندگی دارند.
{ منطق ابزار فهم است، نه ابزار تجربهٔ زندگی }
{ «چگونه و چرا» اگر غالب شوند،«حضور و شگفتی» را میکشند. }
بیذهنی؛ راز حال خوش کودکی
یکی از دلایل حالِ خوبِ کودکی،
ذهنِ خلوت ما بود.
در آن سالها،
ذهن ما مدام مشغول نبود،
درگیر تحلیل، قضاوت و پیشبینی نمیشد.
و به همین دلیل،
هر آنچه را که با آن روبهرو میشدیم
خالص دریافت میکردیم.
صدا،
رنگ،
بو،
حسِ فضا
و حتی حضورِ آدمها
بیواسطه به ما میرسیدند.
اما با بزرگتر شدن،
ذهن آرامآرام پر شد؛
از فکرها،
نگرانیها،
خاطرهها
و پیشداوریها.
در بزرگسالی،
وقتی با یک پدیده روبهرو میشویم،
اغلب فقط «معنای» آن را دریافت میکنیم
و بخش حسیاش را نادیده میگیریم.
ذهن میگوید:
«این را میشناسم.»
«چیز جدیدی ندارد.»
و درست همینجا
درها بسته میشوند.
در حالی که زندگی
فقط معنا نیست؛
زندگی
حس است.
وقتی ذهن، پیشاپیش انتظارِ دریافت بعضی حسها را ندارد،
آن حسها
فیلتر میشوند،
دیده نمیشوند،
و ما بیآنکه بدانیم
از بخش بزرگی از تجربهٔ زندگی محروم میمانیم.
بیذهنی،
به این معنا نیست که فکر نکنیم؛
بلکه یعنی
فکر،
تمام صحنه را اشغال نکند.
وقتی پردازش ذهنی به حداقل میرسد،
آرامش بیشتر میشود،
آسایش عمیقتر میآید
و انسان
در دسترسِ زندگی قرار میگیرد.
در چنین لحظههایی،
انگار حسگرهای درونی ما
بازتر میشوند؛
و آنچه از زمین و آسمان
بر ما میبارد،
واضحتر حس میشود.
و این تجربهای آشناست:
بیشترِ انسانها اعتراف میکنند
که بهترین ایدهها،
در شلوغی ذهن نمیآیند؛
در سکوت میآیند.
وقتی ذهن فارغ است،
زندگی فرصت پیدا میکند
خودش را
نشان دهد.
دشمنان پنهانِ بیذهنی
وقتی اهمیتِ بیذهنی را فهمیدیم،
آگاهیم که رسیدن به آن کافی نیست؛
بلکه باید هنرمندانه از آن نگهداری کرد.
بیذهنی،
ظریف است.
و دشمنانش
اغلب پنهاناند،
نه آشکار.
یکی از مهمترین آنها،
نگرانیِ مداوم دربارهٔ آینده است.
ذهنی که مدام جلوتر از اکنون زندگی میکند،
فرصتِ حضور را از دست میدهد.
اضطرابهای عصر مدرن،
احساس عقبماندن،
و این تصور دائمی که
«در مسابقهای نابرابر هستم»،
ذهن را پیوسته در حالت آمادهباش نگه میدارند.
به ما القا میشود که
در هر لحظه
چیزی را از دست میدهیم؛
خبری،
فرصتی،
دانشی،
یا موفقیتی.
ترسی پنهان شکل میگیرد:
مبادا جا بمانم.
و درست در همین هیاهو،
چیزهایی از دست میروند
که واقعاً مهماند:
آدمهایی که کنار ما هستند،
لحظههایی که تکرار نمیشوند،
و حضوری که میتوانست
زندگی را زنده کند.
رسانهها و فضای مجازی
با دعوتهای مداوم،
ذهن را پراکنده میکنند.
نه لزوماً با چیزهای بیارزش،
بلکه با چیزهایی که
در ظاهر مهماند،
اما ما را از مهمترها غافل میکنند.
در کنار اینها،
طمع و حرص برای بهدست آوردن
مال، جایگاه و دستاورد،
ذهن را همیشه ناآرام نگه میدارد؛
گویی هیچگاه کافی نیست.
تفکرات منفی،
بدبینی،
و عادت به دیدن نیمهٔ تاریک زندگی
نیز
آرامآرام
فضای ذهن را اشغال میکنند.
اما شاید خطرناکترین دشمنِ بیذهنی
این باور نانوشته باشد که:
«اگر ذهنت درگیر نباشد،
آدم مفیدی نیستی.»
این تصور که
در هر لحظه
باید به چیزهای مهم فکر کنی،
تحلیل کنی،
برنامه بریزی،
وگرنه بیارزش هستی.
در حالی که
بخش بزرگی از زندگی،
نه با فکرِ بیشتر،
بلکه با حضورِ بیشتر
جان میگیرد.
بیذهنی
نه تنبلی است،
نه غفلت؛
فضایی است
که در آن
زندگی فرصت میکند
خودش را نشان دهد.
برکت زمان
بسیاری از متفکران،
عصر ما را «عصر اضطراب» نامیدهاند.
عصری که در آن هر کس
در شتاب و مسابقهای نانوشته گرفتار است
و احساس میکند باید کارهای زیادی انجام دهد
تا روز مفیدی داشته باشد.
اما این طرز فکر،
نهتنها نادرست،
بلکه از نظر روانی فرساینده است.
نتیجهٔ آن، بیقراری انسان
و از بین رفتن برکت زمان است.
هرچه بیشتر میدویم تا کارهای بیشتری انجام دهیم،
زمان نیز با شتاب بیشتری میگذرد؛
تا چشم بر هم میزنیم،
روز تمام شده
بیآنکه آن را لمس کرده باشیم
یا در آن حس حضور و قرار یافته باشیم.
برای بازگشت برکت به زمان،
لازم است انتظار زیادی از خود نداشته باشیم
و در طول روز
به انجام یک یا دو کار واجب اکتفا کنیم.
به این ترتیب،
زمان فراغت بیشتری در اختیار خواهیم داشت
و زندگی مجال نفسکشیدن پیدا میکند.
اگر نیاز امروز ما
اصلاح صورت یا تعویض یک لامپ سوخته است،
همان را انجام دهیم
و تصور نکنیم که
انجام کارهای بهظاهر بزرگتر
روز مفیدتری برایمان خواهد ساخت.
عجله نکنیم.
برای زمان حریص نباشیم.
اضطرارهای ذهنی را رها کنیم.
زندگی، بیش از آنکه به شتاب نیاز داشته باشد،
به آرامش نیاز دارد.
اگر میخواهیم
حضور، آرامش و برکت زمان را حس کنیم،
کافی است
کمیت کارها را کمتر
و کیفیت زندگی را بیشتر کنیم.
جمع بندی:
شتاب → بیقراری
بیقراری → از بین رفتن حس حضور
و در نهایت → بیبرکتی زمان
هدف زندگی
تا اینجا بسیار دربارهٔ معنای زندگی گفتیم
و دیدیم که در نهایت،
خواستهٔ مشترک همهٔ انسانها
داشتن زندگیای زیبا، امن
و همراه با رضایت درونی است.
اما باید دانست که غایت زندگی انسان، همین زندگی دنیا نیست بلکه به فرموده خداوند دنیایی بسیار بزرگ و هیجان انگیز تر در انتظار انسان است و نباید از فرصت دنیا برای دستیابی هرچه بیشتر به امکانات آنجا برای عمری نامحدود غافل شد.
لطفاً به اولین سخنان خداوند در نخستین ملاقات حضرت موسی با ایشان توجه کنید:
إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِي ( طه 14 )
من خدا هستم. خدای دیگری جز من نیست. پس از من اطاعت کن و برای اینکه به یاد من باشی نماز بخوان.
إِنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ أَكَادُ أُخْفِيهَا لِتُجْزَى كُلُّ نَفْسٍ بِمَا تَسْعَى ( طه 15 )
شک نکن که قیامت می آید و من می خواهم کسی زمان آن را نداند، تا هر کس به میزان سعی و تلاشش جزا داده شود.
فَلَا يَصُدَّنَّكَ عَنْهَا مَنْ لَا يُؤْمِنُ بِهَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَتَرْدَى ( طه 16 )
پس مبادا آنکه از هوای نفسش پیروی کرده و [به این سبب] به قیامت ایمان ندارد، تو را [از توجه به آن] باز دارد که هلاک میشوی.
( الذی خلق الموت و الحیاه لیبلوکم ایکم احسن عملا ) کلام خالق هستی، مُلک 2
( و تزودوا فان خیرالزاد التقوی ) کلام خالق هستی، بقره 197
در واقع هر کس تنها به فکر منافع خودش است و به منفعت دیگری فکر نمی کند و هر جا که فکر کند در آنجا برای او سود و مالی است، حضور دارد. بنابراین راجع به زندگی دوباره هم اینگونه است و هر کس باید به فکر آینده زندگی خودش باشد و برای آن برنامه ریزی کند؛ حتی پیامبر خدا نیز سعی نداشت دیگران را به این خبر متقاعد سازد و خداوند فقط از ایشان خواست که این موضوع را اطلاع رسانی کنند. حال چنانچه هر کس شنید و فهمید به نفع خودش بوده و هر کس نشنید، نفهمید و آماده نشد شرایط بد آینده تنها دامان خودش را می گیرد.
مکانی با وجود میلیارد ها انسان، هزارن فکر، عقیده، مسیر و سبک زندگی و وجود بی شمار انسان سرگردان که باید از میان آنها عبور کرد، راه را پیدا کرد، خود را در آن حفظ نمود، با نگاه به جاذبه های بیراهه وسوسه نشد و خود را به سلامت به مقصد رساند.
أَوَمَنْ كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا ( انعام 122 )
آیا کسی که مرده بود و او را ( با علم و ایمان ) زنده ساختیم و برای او نوری قرار دادیم که در میان مردم راه ( نجات ) خود را پیدا می کند و در مسیر درست می رود مانند کسی است که در جایی تاریک گیر افتاده و راه خروج را پیدا نمی کند؟
همانطور که گفتیم در واقع خداوند، موهبت زندگی را به انسان عطا نمود و سپس ما را در یک محیط محدود و آزمایشی قرار داد تا نیات، رفتار و تعاملات ما را مورد ارزیابی قرار دهد. و اینکه هر کس بداند استحقاق برخورداری از چه چیزی را دارد.
بنابراین ما باید به عنوان یک فرد، که تنها به این دنیا آمده ایم و تنها نیز به سمت خالق خود باز می گردیم تا آنچه را کسب کردیم دریافت کنیم، خیلی باید مراقب خودمان باشیم و همانگونه که سعی می کنیم در دنیا موجبات امن و آسایش خود را فراهم سازیم، همینطور باید با اعتقاد به خدا، دوری از حرام و انجام واجبات، زندگی ابدی خود را بیمه کنیم.
آری باید دانست که زندگی این دنیا تنها یک مسیر است، و مشخصا هر مسیری انتهایی دارد و آنچه مهم و ارزشمند است مطمئناً مقصد و سکونت گاه دائمی است که آسایش و لذتش بیشتر از مسیر است.
اما این نگاه،
به معنای رها کردن زندگی نیست.
نه افراط در دنیا درست است
و نه افراط در دلکندن از آن.
برنامهریزی عاقلانه برای زندگی،
ترکیبی است از دو دغدغهٔ مهم:
آمادهکردن توشهای برای زندگی ابدی،
و در عین حال،
حسکردن زندگی،
حال خوب،
و رضایت از بودن در این جهان.
زندگی زیباست؛
و با آگاهی، تعادل
و عمل به هدایت الهی (قرآن )،
ایمنتر و معنادارتر میشود.
مسیر زندگی
گاهی انسان در خلوت خود میاندیشد:
چرا راست گفتن دشوار است؟
چرا چشمپوشی از غیبت یا لذتی ناحق،
چنین سخت مینماید؟
گویی اگر این کارها را کنار بگذارم،
زندگی رنگِ شادیاش را از دست میدهد.
در ظاهر، آری.
بعضی پرهیزها تلخاند؛
چون دل هنوز دلبستهٔ لذتهای فوری است.
اما درست همانجاست که معنای زندگی روشنتر میشود.
وقتی چیزی را ترک میکنیم
بهخاطرِ «درست بودن»،
نه بهخاطرِ «سود دنیایی»،
آن ترک، تبدیل به نور میشود.
نه فقط در دیگری،
که پیش از آن در درونِ ما.
گناه، هرچند در لحظه لذت میدهد،
اما آرامش را میبرد
و حق دیگری را میشکند —
و مهمتر از آن،
حرمتِ سخن خدا را.
اما چگونه میتوان از این لذتهای ظاهری گذشت،
بدون آنکه رنجِ ترکشان ما را خسته کند؟
برای این، مثالی ساده دارم.
من در شهری کوچک زندگی میکنم،
دامغان.
در فاصلهی هفتاد کیلومتریِ ما،
شهر شاهرود است.
اگر تصمیم بگیرم تنها تا شاهرود بروم،
راه برایم طولانی مینماید؛
اما اگر مقصدم مشهد باشد،
هفتاد کیلومترِ اول،
به چشم بر هم زدنی طی میشود.
زندگی دنیا نیز چنین است.
اگر آن را تنها همین هفتاد، هشتاد سال بدانیم،
پرهیز از گناه سخت به نظر میرسد.
چون دلمان میگوید:
چرا از همین چند سال لذت نبریم؟
اما اگر دریابیم که این مسیر،
بخشی کوتاه از سفری بیانتهاست،
آنگاه رنجِ خویشتنداری،
نه تنها سنگین نیست،
که شیرین هم میشود؛
چرا که در پسِ آن،
آرامشی ابدی در انتظار ماست.
در آن نگاهِ بلند،
دنیا دیگر نهایی نیست،
بلکه مقدمه است.
و هر کاری در این مقدمه،
بهایی دارد در بینهایتِ پس از آن.
آری، این یک معامله است:
کمی سختی،
در برابرِ لذتی بیپایان.
آزمایشی پنهان نیز در آن هست؛
تا خداوند ببیند
چه کسی باور دارد به وعدهٔ او،
و چه کسی
تنها با لذتِ چند صباحِ دنیا
خوشنود میشود.
حرمتها و قوانین الهی،
شاید بهظاهر محدودکننده باشند،
اما در حقیقت،
دروازههاییاند برای آزادی ابدی.
آنکه در این دنیا
به خاطرِ باور، صبر میکند،
در آن دنیا
به خاطرِ همان صبر،
زندگیِ بیپایان را درمییابد.
و خوشا به حالِ آنان که صبر میکنند؛
نه از ترس،
بلکه از یقین.
یقینِ اینکه
آنچه در پیش است،
ارزشِ همهٔ این فداکاریها را دارد.
و بشّر الصابرین.
سخن پایانی
در آغاز این مسیر،
گمان میکردم میتوان معنای زندگی را
جمعبندی کرد،
تعریف نمود
و در قالب جملههایی روشن به پایان رساند.
اما هرچه پیشتر رفتم،
بیشتر فهمیدم که
معنای زندگی، پایانِ باز دارد.
چیزی نیست که بتوان آن را
در ظرف محدود ذهن گنجاند؛
چرا که معنا،
اگر در قالب تعریف حبس شود،
همانجا میمیرد؛
چنانکه پرنده در قفس
و ماهی بیرون از آب.
در نهایت،
به ندانستن رسیدم؛
و این ندانستن،
نه شکست که حکمت بود.
اگر قرار بود همهچیز دانسته شود،
شوق زندگی از میان میرفت.
اعتراف به ندانستن،
بزرگترین درس عالمان و فیلسوفان تاریخ بوده است؛
زیرا انسان،
آنگاه که گمان میکند میداند،
درهای یادگیری را به روی خود میبندد.
ندانستن است که ما را به جلو میراند،
زندگی را غیرقابلپیشبینی نگه میدارد،
و هر روز،
شوق تازهای برای زیستن میآفریند.
و این شوق،
از منبعی نامتناهی تغذیه میشود.
البته انسان،
مأمور به دانستن همهچیز نیست.
دانستن تا حد نیاز کافی است؛
حرصِ احاطه،
ذهن و روان را فرسوده میکند
و بسیاری از حقیقتها،
در حیطهٔ علم الهی باقی میمانند.
آنچه در این کتاب گفته شد،
پایههای اساسی زندگی بود؛
اما رؤیاها، احساسات،
و زیباییهای ناب زیستن،
چیزی نیست که بتوان آن را نوشت.
هر کس،
باید آن را شهودی
و به شیوه خود زندگی کند.
با این همه،
در میان تمام اهمیتها،
هیچچیز به اندازه
سبکبار رفتن از این دنیا مهم نیست.
اگر لازم باشد،
بسیاری از دلبستگیها
فدای این مقصد شوند،
ارزشش را دارد.
زیرا آنچه از حال خوب،
آرامش و رضایت گفته شد،
در زندگی دوباره نیز هست؛
اما بسیار گستردهتر،
عمیقتر
و بیپایان.