
خودکار را روی میز گذاشتم.
کاغذ را صاف کردم.
به پشتی صندلی تکیه دادم و چند ثانیه فقط به آسمان نگاه کردم.
موشکها از بالای سرمان رد میشدند.
کمتر از بیست و چهار ساعت قبل، ترامپ گفته بود:
«فردا یک تمدن را نابود خواهم کرد.»
آن لحظه در پادگان نگهبان بودم و داشتم برنامه نگهبانی چند روز آینده را تنظیم میکردم.
چند روز آینده.
فکر عجیبی بود.
وقتی موشکها را میبینی، برنامه چند روز آینده چه معنایی دارد؟
به برگه نگاه کردم.
به اسم آدمهایی که قرار بود فردا و پسفردا نگهبانی بدهند.
و برای اولین بار در زندگیام، مرگ یک مفهوم نبود.
یک احتمال واقعی بود.
آنقدر واقعی که بتوانی حضورش را کنار دستت حس کنی.
با خودم گفتم:
«خب مهیار... تموم شد.»
نمیدانم آن لحظه چقدر طول کشید.
چند ثانیه؟
چند دقیقه؟
فقط یادم هست که ذهنم ناگهان چند سال به عقب برگشت.
به روزی که تصمیم گرفتم امریهام را لغو کنم.
آن روز فکر میکردم دارم درباره شغل و مهاجرت تصمیم میگیرم.
نمیدانستم دارم درباره چیزهای بزرگتری هم تصمیم میگیرم.
سالها قبل برای اینکه سربازی را در پادگان نگذرانم، از شهرم به تهران آمده بودم.
فقط در شرکتهای دانشبنیان کار کرده بودم.
سابقه جمع کرده بودم.
رزومه ساخته بودم.
تقریباً همه چیز را طوری چیده بودم که وقتی زمان سربازی رسید، امریه بگیرم و از زندگی عقب نمانم.
اگر آن روز از من میپرسیدید چند سال بعد کجا خواهی بود، احتمالاً جواب نسبتاً دقیقی داشتم.
اما اگر میپرسیدید چند سال بعد در یک پادگان نشستهای، در ماه بیستوسوم خدمت هستی، چهار ماه دیگر از اضافه خدمتت باقی مانده و موشکها را در آسمان نگاه میکنی، احتمالاً میخندیدم.
این از آن چیزهایی بود که در دسته «من عمراً» قرار میگرفت.
جالب است.
بخش بزرگی از زندگی من با همین دو کلمه تعریف میشود.
من عمراً سربازی را در پادگان میگذرانم.
من عمراً اضافه خدمت میخورم.
من عمراً جنگ میبینم.
من عمراً...
آن روزها روی پروژهای کار میکردیم که نزدیک دو سال از عمرمان را گرفته بود. هر بار که صحبت رفتنم به سربازی میشد، میگفتند:
«بگذار پروژه لانچ شود، بعد برو.»
اما آن «بعد» هیچوقت نمیرسید.
همزمان به مهاجرت فکر میکردم.
آیلتس میخواندم.
کار میکردم.
مدارک ترجمه میکردم.
برای دانشگاهها درخواست میفرستادم.
حتی برای روز مبادا کنکور ارشد دادم تا اگر مهاجرت نشد، برنامه دیگری داشته باشم.
فکر میکردم آدم محتاطی هستم.
برای هر سناریویی برنامه داشتم.
غافل از آنکه زندگی آنقدر بزرگ است که همیشه بخشی از آن بیرون از محاسبات ما میماند.
امروز وقتی به گذشته نگاه میکنم، کمتر به این فکر میکنم که کدام تصمیم درست بود و کدام اشتباه.
کمتر از خودم میپرسم اگر امریه را لغو نکرده بودم چه میشد.
آن مهیار باید همان مسیر را میرفت.
باید همان تصمیمها را میگرفت.
باید همان امیدها را میداشت.
من تمام زندگیام را چیده بودم که یک اتفاق نیفتد.
و در نهایت نه تنها همان اتفاق افتاد، بلکه اتفاقهای خیلی بزرگتری هم افتادند...
زندگی بارها ثابت کرده از من خلاقتر است.
شاید تنها چیزی که این چند سال به من یاد داده این باشد که قبل از هر تصمیم مهم، از خودم بپرسم:
«چرا واقعاً دارم این کار را میکنم؟»
خیلی وقتها پشت جاهطلبی، ترس پنهان شده است.
پشت برنامهریزی، فرار پنهان شده است.
و اگر دارم فرار میکنم، بپذیرم که دارم فرار میکنم.
زندگی به اندازه کافی غیرقابل پیشبینی هست.
حداقل میتوانم با خودم صادق باشم...