۲۶ سالمه و هنوز وقتی از خودم میپرسم «کیام؟» جواب مشخصی ندارم. نه اینکه هیچ تصوری از خودم نداشته باشم، بیشتر شبیه اینه که هر تعریفی که میکنم، یه جایی ناقص میمونه. انگار هر بار که فکر میکنم به خودم نزدیک شدم، یه بخش جدید از درونم ظاهر میشه که همه چیز رو تغییر میده.
راستش، من میدونم میخوام چی بشم. حتی میتونم تصورش کنم، واضح و واقعی. اما بازم یهجوری حس میکنم نمیدونم کیام. شاید به این خاطره که هیچوقت واقعاً برای رسیدن به اون چیزی که میخوام، تلاشی نکردم. شاید عجیب باشه که آدم بهعنوان اولین پستش چنین چیزی رو، اون هم توی فضایی مثل اینجا، بنویسه… ولی دلم میخواست چیزی که واقعاً حس میکنم رو بگم.
گاهی حس میکنم بین چیزی که میتونم باشم و چیزی که هستم، فاصلهای هست که خودم ساختمش. و خب… انگار یه جایی از مسیر، اعتمادم به خودم رو از دست دادم. شاید برای همینه که نمیتونم خودم رو تعریف کنم.
نه کاملاً گمشدهام، نه کاملاً پیدا. فقط هنوز وسط راهام؛ جایی بین شک و شناخت، بین خواستن و نشدن.