من پیش از تو ...

https://taaghche.com/book/17653

تقدیم به چالش ابان ماه کتابخوانی طاقچه ...

چرا اسم کتاب من پیش از تو 🤨؟؟ ٱه از اون کتابایی که اخرش گفتم کاش نمیخوندم 😐 نه فکر نکنید که نظرم منفیه نه راستش خیلی قشنگ بود لحظه به لحظه شو زندگی کردم چون اخرش دوست داشتم جور دیگه تموم بشه تا پایان کتاب امید داشتم ولی ... البته نمیدونم شاید از نظر ما بد اما از نظر شخصیت های اصلی خوب 🤗خب داستان اینکه یک پسری به نام ویل پر از شور زندگی ، زندگی باهیجان و دایم در حال تجربه اتفاقات و چالش ها اما نه کارهای دیوونگی که بگی الکی خوشه چون مثلا روزی که اون اتفاق افتاد روز بارانی که باموتورش نرفت بیرون چون خطرناک بود اما راستش ادم میگ کاش با موتورش رفته بود ولی بازم معلوم نبود چی میشه هوووف چی بگم والا راستش میدونم هیچ اتفاقی بی دلیل نیست حتی اگر ظاهرش وحشتناک باشه .. مثلا ممکن بود خودش بزنه به کسی واقعا هرلحظه و هر تصمیم ما زندگی مارو تغییر میده ویل اسیب میبینه و انگار زندگیش معکوس شده دیگ حتی کوچکترین کارها رو هم نمیتونه انجام بده و دنبال مردنه که دختری به عنوان پرستار وارد زندگیش میش دختری که ذاتا پر از حس زندگیه اما به دلایلی یادش رفته حتی دیگ نمیدونه چه ارزو یا هدفی دار استعدادش چیه دنبال درامد که زندگیش بگذرونه از طرف خانواده هم تحقیر میشه و در امپاسه 😖 اما بامزه و رک و راسته و قرار میش که به ویل امید به زندگی بده و نجاتش بده اما در واقع این ویل که بهش زندگی میده یادش میاره که باید زندگی کنه باید بره دنبال استعداد و توانایی هاش مثل خیلی از ماها ، باخودم میگم کاش همه ما یه ویل تو زندگیمون داشتیم البته منظورم شخصیت ویله که یادمون بده زندگی کردن رو ...محکم پرتمون کنن تو دریا که ببینیم چقد جهان و زیبایی وجود داره که دنیا چقدر بزرگه .دلم میخواست اخر داستان عوض کنم ولی این انتخاب منه اما زندگی ویل مال اونه انتخاب اونه میدونید ادما وقتی کسی رو از دست میدن گریه و زاری و سوگواری بخاطر اون فرد نیست بخاطر خودشونه چون نمیتونن اون لحظات و تجربه ها و خاطره ها رو دوباره با اون فرد داشته باشن ...خلاصه کلارک هروز اطلاعاتش بیشتر میشد تغییر کرد به قول ویل... دانش قدرت میاره ... قشنگ ترین جمله دانش اگاهی میاره اگاهی قدرت میاره و با قدرت میش زندگی رو ساخت 😉تقدیر یا سرنوشت یا انتخاب؟ سخته ببینی دیگران بخاطر تو توی زحمت میفتن واقعا نه بخاطر خودش بخاطر عزیزانش و راحتی شون حتی پدرش هم منتظر بود تا ویل بره و زندگیش با همسرش تموم کنه و بره .. اما دراخر با تمام تلاش های دختر نشد چیزی که میخواست چون پسر نمیخواست بال پرواز ازش بگیر تازه پرواز یاد گرفته باید ازاد بشه از قفس اگه تصمیمش عوض میشد انوقت خودش میشد وزنه به پاهای دختر و در واقع کار پسر داستانمون بی نتیجه میموند ... اما بازم میگم کاش وسطای داستان رها کنیم و خودمون یه اخر داستان هندی بسازیم 😛😬😂😭😭😭😭