تعادل سخت

تعادل سخت،تعادلی هست که امروزه در حال دست و پنجه نرم کردن با آنیم.

از طرفی کارفرما نیاز به نیروی کاری دارد که خودساخته بود، با هزینه خود بروز شده، فن و حرفه خود را خود یادگرفته باشد و این بین کارفرما بتواند با هزینه اندک از خیل بسیار نیروی زیردست خود استفاده کند. از طرفی افراد می‌بایست بین کارهای کم ارزش و با درآمد متوسط و کارهای پر ارزش با درآمد کم و -در بیشتر زمان‌ها نزدیک به مجانی- خود را به جامعه نشان دهند. زیرا این یکی از روش های ورود به گِده بخش بالادستی جامعه هست. کارفرما انتظار دارد که کارمندان با حداکثر امکانات، را داشته بدون اینکه آن امکانات برای کارفرما هزینه ای در بر داشته باشد. کارمندان می‌بایست به امکاناتی دست پیدا یابند که توان انجام کارهای بزرگ دارا بوده و در نتیجه به کارفرماهای بزرگتر دست یابند.

این مدل کسب کار امروز است به ایده من، نه واقعا مدل ایده آل، که بسیار دور از ایده آل هاست. کارفرماهایی که برای بروز بودن کارمندان خویش حاضر به هیچگونه هزینه ای نیستند و در صورتیکه کارمندان بروز نباشند آنها را با کارمند خودساخته و بروز دیگری جایگزین خواهند کرد. مدیریت کسب و کار به این معنی تغییر پیدا کرده: انجام کارها با هزینه بسیار اندک توسط کارمندان و حاشیه سود بسیار بالای کارفرما توسط صرفا حضور کارفرما بین کارمند و مشتری، یک چرخه کاملا مریض که به بزرگ شدن کارفرما ، فقیر شدن و از بین رفتن کارمند و عدم رضایت مشتری می انجامد، چراکه مشتری کالایی نامتناسب با هزینه ای که پرداخت کرده کسب کرده، اوکارمندان را مورد مذمت قرار میدهد و کارفرما نیز کارمندان را مذمت خواهد کرد .این غذه سرطانی با مشتری بعدی و تغییر کارمند به کارمند خودساخته و خودبروز شده و استثمار بعدی همراه خواهد شد. در این بیماری حفظ تعادل صرفا با از بین رفتن کارمند عاریه ای صورت می‌گیرد. مشتری ها ناراضی اند، کارفرما هر روز بزرگتر می‌شوند بدون اینکه حتی یک سر سوزن به پیشرفت جامعه انسانی بی‌انجامد.

 زمانی ایده بر آن بود که تشکل های کارگری و کارمندی و ایجاد سندیکا می‌تواند مهر ابطالی بر این چرخه باشد، اما وجود نیروی کار زیاد و بیکار و تقلای جمعی برای جانشینی کارمندان از رده خارج از طرفی، بزرگ شدن بی دلیل کارفرمایان و عدم رضایت مشتری ها که نتیجه آن اسرار بر ناکارآمدی سیستم است نیز جلوی این اتحاد را می‌گیرد.

بعنوان مثال ،کارفرمایی با اخراج نیروهای قبلی خود دست به استخدام نیروی جدیدی میگیرد، در این امر نیروهایی که برای وی هزینه بهمراه نداشته باشند ،حرفه ای بوده و بروز باشند در اولویت هستند، این نیروها انتخاب شده و استخدام می‌شوند .از آنجا که کارفرما کمترین تعهدی به حرفه،بروز بودن و ابزار کارمند خویش ندارد، لذا براحتی با گذر زمان از انجام کار مشتری قبلی، عذر کارمند را میخواهد و برای استخدام کارمند جدید بروز با ابزار نوین تر تلاش میکند.

درآمد کارفرما صرفا از راه جابجایی و استخدام نیروی کار جدید ،انجام کار با هزینه کم و فروش آن به بالاترین حد ممکن به مشتری است. این مدلی است که یکشبه انسان ها را به پول زیادی میرساند و از آنجا که وی(کارفرما) این درآمد را صرف از راه دلالی زمان و نیروی افراد دیگر کسب کرده پس انتظار سرمایه گذاری آن در مکان دیگری نیست. از این کارفرما نمیتوان انتظار کارآفرینی داشت. کارآفرینی سخت است.

 آنها فقط پول میخواهند
آنها فقط پول میخواهند

از مغازه داری که میتواند محل درآمد خود را به سیستم مریضی بنام بانک اجاره دهد و هر ماه پول هنگفتی بعنوان اجاره دریافت کند دیگر نمیتوان انتظار کار داشت. برای درآمد وی سیستم های عجیب دیگری صابون به دل خود میزنند که بحث دیگریست.

بحث نهایی اینکه، کارمندی که نتوانسته با هزینه اندک خود و ابزار خود را بروز کند، محکوم به انزوا شده، هر روز از طبقه کاری و شغلی به طبقه پایین تر افول میکند. کارمندی که از طبقه بالای اجتماع با جیب پر پول است کارمند نمیشود. کارمندی که در طبقه متوسط بزرگ شده با پس انداز خود که محدود است اقدام به بروزسازی خود و ابزار خود خواهد کرد که مسلما انتهای این اقدام معلوم است. میرسیم به ایجاد شوک در پس انداز که با استفاده از تسهیلات بانکی اتفاق می‌افتد. ناگفته پیداست که برای پرداخت اجاره به مغازه دار خانه نشین بانک می بایست درآمدی کسب کند،اینجاست که دوباره به همان کارمند خواهیم رسید.