ویرگول
ورودثبت نام
mostafa seyedabadi
mostafa seyedabadi
mostafa seyedabadi
mostafa seyedabadi
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

رَمیِ جمراتِ لامرد؛ از سوگِ ایلیا تا عهدِ تاب‌آوریِ اقتصادیِ امت الله

پدر و پسر
پدر و پسر

شب که شد، تهران نه تهران بود و نه خانه؛ آسمان انگار بر سرِ شهر آوار می‌شد و خبرها، مثلِ ترکش‌های سرگردان، قلبِ امنیتِ ما را نشانه گرفته بودند. در آن هیاهویِ کرکننده و اخبارِ ضدونقیض، تماسِ مادرِ همسر، لرزان‌تر از صدایِ آژیرها بود. وقتی نام «ایلیا» را شنیدم، انگار زمان در نقطه ایستاد. ایلیا، آن «ابر مرد کوچک»، در آن سویِ این آشوب پر کشیده بود. هفده ساعت جاده، هفده ساعتِ بی‌پایانِ پیمودنِ فاصله بینِ تهران تا لامرد؛ مسیری که در آن، هر کیلومترِ آسفالت، باری از پرسش‌های بی‌پاسخ بود. در میانه راه، وقتی اخبار از مراکزِ حساس می‌گفتند و وحشت، سایه‌ی سنگینش را بر سرِ شهرها انداخته بود، من فقط به آن صدایی فکر می‌کردم که دیگر در این دنیا نیست. وقتی به لامرد رسیدم، شهر دیگر آن شهرِ همیشگی نبود؛ گویی در صحرایِ مشعر ایستاده بودم، در میانِ جمعیتی که در سوگی بزرگ، حیران و لرزان بودند. روز تشییع، وقتی خبر رسید که تریلیِ حاملِ تابوت‌ها به میدانی بالاتر می‌آید، ناگهان جوش‌وخروشی در مردم افتاد. همه به راه افتادند؛ نه راه رفتن که گویی در حالِ انجامِ رَمیِ جمرات بودند. مردمی که به سرعت، با التهاب، با «حَی علی خیرالعمل»ِ قلبی، می‌دویدند تا خود را به ابتدایِ مسیرِ وداع برسانند. در آن لحظه‌یِ هولناک، وقتی آن تریلی حاملِ تابوت‌ها نمایان شد، معصومیتِ عریانِ فاجعه پیشِ چشمم جان گرفت. تابوت‌های کوچک و بزرگ، کنارِ هم؛ و در میانِ آن همه شیون، دیدم زنی را که عروسکِ خرسیِ خاکستری‌رنگی را با التماس به سمتِ تابوتِ یک کودکِ دوساله دراز کرده بود؛ شاید برای اینکه در آخرین سفر، آن کودک تنها نباشد. کمی آن‌سوتر، عکسِ دختربچه‌ای با لباسِ سرخ بر تابوتش خودنمایی می‌کرد؛ تصویری که قرار بود یادآورِ شادی و جوانی‌اش باشد، اما حالا نمادِ حسرت شده بود. ایلیا، در کنارِ آن کودکِ دوساله، در کنارِ آن دختربچه، در کنارِ زنانِ جوانی که سهم‌شان از زندگی تنها تابوتی بود که بر آن تریلی می‌گذشت، آرام گرفته بود. در آن لحظه، کلامِ پدرِ ایلیا در گوشم پیچید، وقتی با وقاری آسمانی گفت: «آرزوی هر پدری عاقبت‌بخیری فرزندش است. ایلیای من امروز عاقبت‌بخیرترین و زنده‌ترین است.»

آن روز، در کنارِ مزارِ ایلیا، چیزی در درونم تغییر کرد. من به سرنوشتِ جوامعی فکر کردم که از خاکسترِ جنگ برخاستند؛ ویتنام را دیدم که با کلاشینکف در برابرِ ابرقدرت ایستاد و امروز در میدانِ اقتصاد، با ده‌ها میلیارد دلار صادرات، همان ابرقدرت را به زانو درآورده است. این یعنی شکستِ همیشگیِ دشمن در برابرِ ملتی که تاب‌آوری را به استراتژی تبدیل کرده است. من در آن لحظه، ایلیا را نه فقط یک داغ، که یک عهد یافتم. در آن گورستان، وقتی خاک بر تابوت‌ها ریخته می‌شد، من سوگند خوردم که به جای نشستن و نگریستن به ویرانی، کمرِ همت ببندم. جبهه‌ی من مشخص شد: «تاب‌آوریِ صنایع و پایداریِ اقتصادِ امت مسلمان». من در سنگرِ تولید، صنعت و توسعه‌ی زیرساخت‌های اقتصادی، برای ایلیا و ایلیاهایِ آینده خواهم جنگید. بدونِ چشم‌داشتِ مالی، با تمامِ توانم، برای آنکه چرخ‌هایِ صنعت و بنیان‌هایِ اقتصادیِ این امت را آن‌چنان مستحکم کنم که هیچ طوفانی نتواند لرزه‌ای بر امنیت و آرامشِ فرزندانِ این خاک بیندازد. این، عاقبت‌بخیریِ من است؛ ساختنِ جامعه‌ای در امت مسلمان که در برابرِ هر هجومی، سرِ خم نکند. ایلیایِ عزیز، من برای تو، برای لبخندِ آن دختربچه با لباسِ سرخ، و برای آرامشِ آن کودکِ دوساله که عروسکش را با خود برد، اینجا ایستاده‌ام و می‌سازم. این، تنها راهی است که می‌توانیم بگوییم «حسبنا الله و نعم الوکیل».

ایلیاجنگ اقتصادیتاب آوریشهید
۰
۰
mostafa seyedabadi
mostafa seyedabadi
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید