خاطره یک معلم انشا

رفتم سر کلاس و باخودم فکر می کردم امروز چه موضوعی رو برای انشا انتخاب کنم؛

موضوع های کیلیشه ای مثل علم بهتر است یا ثروت من رو به عنوان معلم راضی نمی کرد پس همین طور که داشتم با خودم فکر می کردم ناگهان جرقه ای تو ذهنم زده شد با خودم گفتم همینه پس صدام رو تو گلوم انداختم و گفتم : یک روز خوب چگونه است .

بچه ها شروع کردن به نوشتن و من هم بیست دقیقه بهشون زمان بدم؛

بیست دقیقه بعد

اولین دانش آموز خودش رو آماده کرد انشا اش رو بخونه و گفت روز خوب روزی هست که با خانواده به پارک برویم،دانش آمز بعدی راجب روزی گفت که زنگ ورزش داشت اون روز همین طور که دانش آموز ها نوبتی انشا خودشون رو می خوندن نوبت به یکی از بچه ها رسیید و گفت : روز خوب روزی هست که مامان بزرگم به خانه ما می آید .

این حرف منو به فکر برد که چه طور بعضی از ما روز خوب و بد زندگیمون رو وابسته به اتفاق ها و آدم هایی میکنیم که ما دخالتی توش نداریم و خوشحالی ما دست خودمون نیست و به بچه ها توضیح دادم که روز خوب رو باید خودشون بسازن نه این که وابسته به بقیه قرار بدنش .

نظر شما چیه؟؟؟

این اتفاق در دبستان دخترانه غرب افتاد.