لطفا اهدافت را جار نزن!

تلاش برای به پرواز در آوردن اولین هواپیما در تاریخ بشر، مبارزه ای سخت و طاقت فرسا بین برادران رایت و یک نجیب زادۀ کمتر شناخته شده به نام ساموئل پیِرپونت لانگلی[1]بود

"><iframewidth="100%"height="166"scrolling="no"frameborder="no"allow="autoplay"src="https://w.soundcloud.com/player/?url=https%3A//api.soundcloud.com/tracks/703401271&color=%23ff5500&auto_play=false&hide_related=false&show_comments=true&show_user=true&show_reposts=false&show_teaser=true"></iframe>"> </iframe>"><iframewidth="100%"height="166"scrolling="no"frameborder="no"allow="autoplay"src="https://w.soundcloud.com/player/?url=https%3A//api.soundcloud.com/tracks/703401271&color=%23ff5500&auto_play=false&hide_related=false&show_comments=true&show_user=true&show_reposts=false&show_teaser=true"></iframe>

احتمالا همانطوری که در کتاب های ابتدایی شما را مجبور به خواندن داستان کرده اند، یادتان می آید که برادران رایت، اولین هواپیمایی را که به طور موفق به پرواز درآمد، درست کردند. یادتان هست؟؟

« 17 دسامبر سال 1903 میلادی، یک روز سرد که باد هم می وزید، در تپه های کیل دِویل کارولینای شمالی، اورویل رایت، برادرش ویلبر را تماشا کرد که سوار هواپیمای ساخت خودشان شد و به طرز معجزه آسایی 59 ثانیه در هوا پرواز کرد و نزدیک به یک کیلومتر را هم طی کرد.»

با این که امروز، همه با شنیدن کلمۀ پرواز و هواپیما احتمالا یاد برادران رایت می افتند، اما زمانی بود که این دو نفر، به هیچ عنوان افراد شناخته شده ای نبودند. راستش را بخواهید، در مسابقۀ فتح آسمان، همگان روی آدم دیگری شرط بسته بودند. همان کسی که اسمش را تا حالا نشنیده بودید؛ آقای لانگلی!

آقای لانگلی، یک ستاره شناس، فیزیک دان و پیشگام هوانوردیِ شدیدا مشهور بود که در میانۀ راه ماموریت تاریخ ساز خود قرار داشت. شهرت بالای لانگلی به عنوان یک مقام دولتی در یک موسسۀ علمی معروف، هم اعتبار لازم و هم انگیزۀ کافی را برای جلب حمایت و توجه تمام امریکا برایش دست و پا کرده بود.

لازم به گفتن هم نیست که لانگلی، حمایت بی چون و چرای وزارت جنگ امریکا را هم با خود داشت. یک بودجۀ 50 هزار دلاری برای به پرواز درآوردن اولین پرندۀ ساخت دست بشر در آسمان ها.

خلاصۀ سخن این که علی رغم همۀ این هیجان ها و سروصداها، در نهایت ماشین پرندۀ لانگلی سقوط کرد و آتش گرفت؛ اما هواپیمای ساختۀ برادران رایتِ بی ادعا و گمنام، به پرواز درآمد و هر لحظه بیشتر از پیش اوج گرفت.

دقت کردید که چه شد؟ یکی از رقبا حمایت همۀ دنیا را در پشت خود داشت. همۀ منابع و پول لازم را هم در اختیار داشت؛ در حالی که آن یکی، فقط و فقط یک مغازۀ کوچک دوچرخه فروشی و میزان زیادی اشتیاق به پرواز داشت.

حالا یک بگذارید بپرسم... به نظر شما چرا هواپیمای برادران رایت با موفقیت به پرواز درآمد و لانگلی به هدف خودش نرسید؟

تمجید و تشویق زودهنگام به انسان حس برنده شدن و موفقیت را می دهد

پیروزی برادران رایت بر لانگلی ناشی از اشتیاق و انگیزۀ درونی و ذاتی آن ها بود؛ در حالی که لانگلی شخصیت مشهوری بود و دائما در حال ستایش و تشویق شدن از سوی سایرین بود.


در حالی که لانگلی مشغول به اشتراک گذاشتن ایده های جاه طلبانه اش با دنیا و دریافت تشویق ها و ستایش های بی اندازه بزرگ برای قله هایی بود که هرگز آن ها را فتح نکرده بود، کسی برادران رایت را نمی شناخت و به آن ها توجهی نداشت.

بعضی از متخصصان معتقدند که تحسین زودهنگام، ممکن است در شخص این حس را به وجود بیاورد که او همین حالا هم به اهداف خود رسیده است... و این باعث می شود که شخص از تلاش برای ادامۀ مسیری که برای موفقیت خود و رسیدن به اهدافش برنامه ریزی کرده بود، دست بکشد.

برای نمونه، پیتر گولویتزِر، در مقالۀ خود با عنوان «زمانی که نیات، به طور عمومی بیان می شوند» این سوال را مطرح می کند:

آیا دانشمندان وقتی در مورد ایده های علمیِ خودشان با همکاران و دوستانشان حرف می زنند، بیشتر مقاله می نویسند یا زمانی که در مورد آن حرف نمی زنند؟

گولویتزر و محققان هم تیمی اش، مطالعات زیادی را انجام داده اند که خلاصۀ آن ها را در زیر مشاهده می کنید:

«توجه دیگران نسبت به ایده ها و مقاصدی که تا حد زیادی به هویت ما ربط دارد، حسی نارس و گول زننده از تکامل و دستیابی به آن مقاصد را در ما پدید می آورد.»

به زبان ساده، گولویتزر فهمیده بود که وقتی شخص، اهدافی را تعیین می کند که تا حد زیادی به شخصیت و هویت او گره خورده و سپس آن اهداف و مقاصد را با دیگران در میان می گذارد، احتمال رسیدن او به این اهداف کم تر می شود.

مثال: اگر هدف شما این باشد که از این به بعد بیشتر آب بنوشید و این هدفتان را به دوستان و خانواده تان هم بگویید، احتمالا این عمل شما، تاثیری در این که آیا واقعا زیاد آب خواهید نوشید یا نه، ندارد.

چرا؟ به دلیل این که نوشیدن آب، چیزی نیست که نزدیکی چندانی با هویت شما داشته باشد. ولی اگر هدف شما کاهش 20 کیلو وزن یا کم کردن 2 تا 3 سایز باشد، به احتمال زیاد، در میان گذاشتن این هدف با دوستان فیسبوکی تان، کار عاقلانه ای نخواهد بود. چرا که ظاهر شما، تا حد زیادی به هویت و شخصیت شما گره خورده است. پس اگر که به مردم بگویید که قصد دارید وزن کم کنید و آن ها هم به شما بگویند که «به به! این هدف، عالی است« و «خیلی بعد از کاهش وزن خوشتیپ می شوید» و از این دست حرف ها، احتمالا دیگر رغبتی به انجام رژیم و ورزش برای کاهش وزن نخواهید داشت.

این یافته ها البته تا حدی با پیش فرض های ما در تناقض هستند. تا بحال فکر می کردیم که اگر در مورد اهداف خودمان با اساتید، معلمان و دوستانمان حرف بزنیم، احساس مسئولیت بیشتری برای انجام کارهای مورد نیاز خواهیم داشت.

اما بخواهیم یا نخواهیم، این یافته ها به نظر واقعا درست هستند. این همان ایده ای است که برخی از بزرگ ترین کارآفرینان دنیا، مانند درِک سیوِرس، بنیانگذار ebay از آن استفاده کرده اند.

سیورس، یک تِدتاک (Ted Talk) دارد در مورد همین موضوع؛ آن هم حدود یک دهه قبل! برای اثبات این ادعا هم از مخاطبین پرسید که وقتی اهدافشان را با دیگران در میان می گذارند، چه حسی دارند؟...

«تصور کنید که آن ها به شما تبریک می گویند و هدف والای شما را ستایش می کنند. حس خوبی است که هدف خودتان را فریاد بزنید. نه؟ حالا آیا خودتان را به هدفتان یک قدم نزدیک تر احساس نمی کنید؟ گویی که این هدف به بخشی از هویت شما تبدیل شده است؟
خب... خبر بدی برایتان دارم. باید دهانتان را بسته نگه می داشتید. این احساس خوبِ ناشی از تشویق و حمایت دیگران، احتمالا باعث می شود که اهتمام کمتری برای دستیابی به آن هدف خاص به خرج دهید.»

سیورس ادامه می دهد و می گوید که این «حسِ گرم» است که ما را از مبارزه و درگیری «واقعی» برای دستیابی حقیقی به اهدافمان باز می دارد. وقتی با گشودگی تمام، در مورد هدف هایتان حرف می زنیم، حسی از موفقیت را تجربه می کنیم که به طور معمول فقط زمانی رخ می دهد که به آن هدف مورد نظر رسیده باشیم.

نتیجه؟ دیگر حقیقتا پیگیر رسیدن به هدف یاد شده نمی شویم!

جایگزین هایی برای به اشتراک گذاری اهداف

حالا بیایید در مورد این حرف بزنیم که چه کارهایی به معنی کلمه، دستیابی به اهداف را میسر می کند.


اگر از اینجا به بعد کمی و فقط کمی بحث پیچیده می شود ببخشید. در این جا، دو روش و فلسفۀ مهم به نام «ترس گذاری[2]» و «محاصره کردن خود با رقابت» را پیشنهاد می کنیم.

به جای «به اشتراک گذاری اهداف»، به سمت «ترس گذاری» بروید.

تیم فریس که یک کارآفرین و سرمایه گذار بزرگ است. او یک تدتاک فوق العاده دارد که در آن در مورد ترس گذاری و تاثیر ساختاری آن در دستیابی به اهداف بحث می کند. او پیشنهاد می دهد که به جای به اشتراک گذاری بیش از حد اهداف، باید در مورد تمام ترس هایی حرف بزنید که مانع رسیدن شما به اهدافتان می شوند.

برای مثال فرض کنید که هدف شما راه اندازی یک کسب و کار باشد. فریس پیشنهاد می دهد که تمام ترس هایی را که به راه اندازی آن کسب و کار مربوط می شوند، روی کاغذ بنویسید.

لیست شما ممکن است چیزی توی این مایه ها باشد: «از دست دادن تمام پول هایم... اخراج از شغلی که الان در آن کار می کنم... مورد تمسخر و تحقیر قرار گرفتن در صورت شکست خوردن» و...

وقتی که همۀ این ترس ها را نوشتید، باید در مورد این بنویسید که چطور می شود جلوی به وقوع پیوستن این ترس ها را گرفت، یا دست کم احتمال رخ دادن آن ها را کاهش داد.

برای مثال، برای اولین ترستان که همان «از دست دادن تمام پول هایم...» بود، راهکار پیشگیری می تواند این باشد که: «فعلا فقط می خواهم 5 میلیون تومان در این کار سرمایه گذاری کنم. بنابراین همۀ پول هایم را از دست نخواهم داد.»

در نهایت، بعد از این که راهکارهای پیشگیری را هم نوشتید، باید راهکارهای کنترل و مهار اثرات ترس ها در صورت وقوع را بنویسید. پس برای کنترل از دست دادن 5 میلیون تومانتان، می توانید این را بنویسید: «پیدا کردن یک کار پاره وقت در کنار کار فعلی مثل گارسون تا زمانی که 5 میلیون تومانم را برگردانم».

تمرکز بر ترس گذاری به جای اشتراک اهداف، به شما اجازۀ از بین بردن ترس هایی را که «واقعا» ممکن است مانع شما در رسیدن به اهدافتان می شود، می دهد.

خودتان را با رقابت محاصره کنید

علاوه بر ترس گذاری، ایدۀ خوبی است که انواع رقابت ها را برای خودتان ایجاد کرده و خودتان را با آن ها احاطه کنید.

میزان متناسبی از رقابت، ممکن است حتی برای کسب و کارتان خوب هم باشد. کسب و کارهای موفق، معمولا از مزیت های ایجاد رقابت و حتی برگزاری رویدادهایی در این زمینه استفاده می کنند.

پژوهشی که 2 سال پیش در یکی از نشریات معتبر پزشکی منتشر شد، میزان تاثیر رقابت در دستیابی به اهداف را به صورت علمی بررسی کرده است:

پژوهشگران، 800 دانشجو و فارغ التحصیل دانشگاه پنسیلوانیا را در یک برنامۀ بدنسازی 11 هفته ای مورد بررسی قرار دادند. برنامه ای که در آن، به هریک از افراد، وظیفۀ تمرین با تیم یا به تنهایی داده شده بود. علاوه بر این، تیم ها باید انتخاب می کردند که می خواهند حمایتی یا رقابتی فعالیت کنند.

در انتهای پژوهش، محققان دریافتند که دانشجویانی که در تیم های رقابتی فعالیت می کردند، 90% بیش از افرادِ تیم های دیگر، در جلسات تمرینیِ تیم به صورت منظم شرکت می کردند.

این درصد تفاوت، علاوه بر این که بسیار سرسام آور است، به خوبی اثبات می کند که رقابت تا چه حد می تواند تعهد افراد را در مسیر اهداف خود افزایش دهد.

البته وقتی خودتان را با رقابت های گوناگون محاصره می کنید، باز هم به این معنی نیست که باید همۀ اهدافتان را با رقبایتان در میان بگذارید. لزومی ندارد به هم باشگاهی هایتان، همکلاسی ها و همکارانتان در مورد اهداف مهمی که دارید چیزی بگویید.

بررسی علمی دستیابی به اهداف، همیشه موضوع جذابی برای محققان بوده است. راستش را بخواهید، من انقدر از این موضوعات خوشم می آید که دوست دارم همواره در موردش مطلب بنویسم. برای همین هم هست که مطلب «احمقانه ای در ارزش هدف» را در همین سایت نوشته ام و با شما به اشتراک قرار داده ام.

این را یادتان باشد که چیزها و کارهایی که برای دیگران جواب می دهند ممکن است دردی از شما دوا نکنند و کارهایی که شما انجام می دهید ممکن است از نظر دیگران دیوانگی باشند. چیزی که امروز جواب می دهد ممکن است راه حل مناسبی برای استفاده در مشکل مشابهی که فردا خواهید داشت نباشد.

من مجتبی مویدی هستم و این مطلب را با اضافه کردن تحلیل های خودم برای شما نوشتم. منبع مطلب اصلی هم این جاست.

امیدوارم باز هم به صفحه و وبسایت شخصی من سر بزنید، مطالب من را بخوانید و نظراتتان را در مورد آن ها با من در میان بگذارید.

[1] Samuel Pierpont Langley

[2] Fear-Setting