
یه زمانی هر روز اینجا مینوشتم اما خب الان…
واقعا کلماتم خشک شدن!
یه زمانی انقدر مینوشتم که کلمههام تموم میشدن!
یه دختررو میشناسم
بین یک تا دو ساله که با هم دوستیم
چند وقت پیش درمورد خودکشی صحبت کرد و اینکه قصدش رو داره
باهاش صحبت کردم و تمام تلاشم رو کردم که از در منطق و عقلانی منصرفش کنم و ظاهرا هم خیلی براش کمک کننده بود.
دیشب هم یذره با هم حرف دوستانه زدیم و برام یسری چیزارو تعریف کرد و داشت گلایه میکرد و تهش باز به موضوع خودکشی ختم شد
اما این سری
خودش گفت آخر شبی دارم چرت میگم😂
و این خودش نشونه خوبیه واقعا.
درگیر یه سری کارها و بیزنسا بودم اما خب به دلایلی فعلا کم رنگشون کردم…
تنها برنامه نسبتا ثابتی که دارم ساعت ۷-۹ شب هستش که میرم دوچرخه سواری که واقعا عادتمه
تو این ۱۸ سال، ۱۴ سالش رو بصورت مستمر دوچرخه سواری کردم
هیچ ماهی وجود نداشته که دوچرخه سواری نکرده باشم
قدیما با بچه ها زیاد بودیم، دوچرخه سواری میکردیم به هم فرمون میدادیم
برای کسایی که نمیدونن، فرمون دادن یعنی با دوچرخه سعی میکنی شخص دیگه ای که رو دوچرخه هستو بدی تو باقالی ماقالیا😂
واقعا ریسکی یه زمانی بازی میکردیم
تعریف از خود نباشه، همیشه در زمینه دوچرخه اسمم سنگین بود
در هر هنری که مربوط بهش بشه
لااقل تا الان!
از بچگی همه بهم میگفتن باید مسابقه دو شرکت کنی
الان که یذره ازاد ترم، پِیِشو گرفتم و زنگ زدم فدراسیون اما خب خیلی از خونمون دوره، خیلی
یه کتابیم که خیلی وقت بود میخواستم بخونمش تا حدودی شروعش کردم: عادتهای اتمی
همین!