ویرگول
ورودثبت نام
خانم میم
خانم میم
خانم میم
خانم میم
خواندن ۸ دقیقه·۱۳ روز پیش

روزی که داشتیم تو زاینده رود خشک غرق میشدیم!

تابستان پارسال بود. من و دوستم ماتیسا، به پارک کنار زاینده رود رفته بودیم. با هم می‌گفتیم و می‌خندیدیم و از هر دری حرف می‌زدیم. من براش داستانی رو که نوشته بودم می‌خوندم، داستانی با ژانر عاشقانه و فانتزی در مورد شاهزاده ها و شاهدخت های خیالی! اون هم با ذوق به من گوش میداد و بعد، با هم در مورد شخصیت های داستان و ماجراهاشون صحبت میکردیم.

همه چیز داشت خوب پیش میرفت. دیگه به اندازه کافی حرف زده بودیم. ماتیسا پیشنهاد داد توی پارک بگردیم و من هم از خداخواسته قبول کردم. همیشه راه رفتن رو به نشستن ترجیح می‌دادم؛ حتی ۶ سال پیش وقتی در مدرسه راهنمایی با هم همکلاس بودیم، زنگ‌های تفریح که می‌شد به ماتیسا اصرار می‌کردم در حیاط مدرسه راه بریم. اما اون نشستن روی جدولِ لبه‌ی باغچه رو ترجیح می‌داد.

حالا که خودش پیشنهاد راه رفتن داده بود من هم با کمال میل قبول کردم.

همین طور که راه میرفتیم به لبه زاینده رود رسیدیم، زنده رودی که اون موقع از سال مرده تر از همیشه بود و آبی در اون جریان نداشت. به جاش، پر از علف هایی شده بود که میانه رود، روییده بودن. بیشتر از این که شبیه رودخونه باشه، شبیه یه دشت بود.

ماتیسا پیشنهاد داد از عرض رودخونه رد بشیم و بریم اون طرفش. مامانم به تازگی زنگ زده بود و گفته بود که اون و پدرم تازه رسیدن و توی ماشین منتظر اومدنم هستن؛ برای همین خیلی با پیشنهاد ماتیسا موافق نبودم. اون قدری وقت نداشتیم که بخوایم از عرض رودخونه رد بشیم و اون طرفش هم گشت بزنیم؛ اما گوش ماتیسا به این حرف ها بدهکار نبود. به اصرارش، پا در زمین خشک رودخونه گذاشتیم. تقریبا وقتی به میانه‌ی عرض رودخونه رسیدیم، زمین پر از علف هایی شده بود که تا زانومون میرسیدن.

ماتیسا با خوشحالی دور خودش چرخید و گفت: «حس میکنم وارد سریال ها شدم. انگار توی یه دشتم و...» بعد هم ادامه تخیلاتش رو به زبون آورد و من هم با ذوق باهاش همراهی کردم.

عکسی از ماتیسای خوشحال، لحظاتی قبل از فاجعه
عکسی از ماتیسای خوشحال، لحظاتی قبل از فاجعه

دوباره راه افتادیم. هرچه جلوتر می‌رفتیم علف‌ها بلندتر می‌شدند و پشه‌های بیشتری به سر و صورتمون برخورد می‌کردند. چند بار از ماتیسا خواستم برگردیم. بهش میگفتم وقتی زمین پر از علفه نمیفهمیم پامون رو کجا میگذاریم و بهتره برگردیم؛ اما اون که شیطنتش گل کرده بود قبول نمی‌کرد. کم کم به جایی رسیدیم که باریکه کوچکی از آب جریان داشت؛ اما حتی اون هم نتونست ماتیسا رو متوقف کنه. احتمالا میخواست از روش بپره!

من چند متری عقب تر از اون راه میرفتم، به این امید که پشیمون بشه و برگرده؛ اما اثری نداشت! همین طور که به سختی سعی میکردم علف ها رو کنار بزنم، صدای جیغ مانند ماتیسا رو شنیدم: «مینا! پام گیر کرده نمیتونم تکونش بدم!»

شاید ماتیسا نمیدونست توی چه دردسری افتاده، اما من خوب میدونستم! اون توی باتلاق گیر افتاده بود. مامانم قبلا بهم هشدار داده بود که هیچ وقت با بی دقتی از زمین خشک رودخونه رد نشم با این تصور که خشکه. آخه خودش یه بار تقریبا توی باتلاق گیر کرده بود و بعد، به سختی و با کمک خاله ام بیرون اومده بود. ماتیسا هم دقیقا توی همین دردسر افتاده بود و پاش توی باتلاق گیر کرده بود.

در همون حین که سعی میکردم چند قدم فاصله بینمون رو پر کنم و به سمتش برم، چند باری غر زدم: «مگه من نگفتم نریم؟ نگفتم برگردیم؟ ببین چی شد!»

ماتیسا که معلوم بود یکم ترسیده و همزمان از بی دقتی خودش خنده اش گرفته، با کلافگی گفت: «مینا الان وقت این حرفا نیست. به جاش بیا کمکم!»

می ترسیدم خیلی نزدیکش بشم و من هم توی باتلاق گیر بیفتم. اون وقت دیگه کسی نبود که بیاد و نجاتمون بده. خیلی خجالت آور میشد اگه به مامانم زنگ میزدم و میگفتم: «ما دو تا به دلایل نامعلومی تصمیم گرفتیم از عرض رودخونه رد بشیم و بعد توی باتلاق گیر افتادیم.»

پس سعی کردم فقط تا حدی به ماتیسا نزدیک بشم که خودم در خطر قرار نگیرم. دستمو دراز کردم تا دستشو بگیرم اما فایده ای نداشت. دستامون به هم نمی رسید.

گفت: «بیا جلوتر!»

هر چه جلوتر میرفتم زمین سست تر و گلی تر میشد و خودم هم بیشتر در معرض فرو رفتن قرار میگرفتم. اما چاره ای نبود.

بهش گفتم: «میخوای به مامان و بابام زنگ بزنم و بگم بیان کمک؟»

چهره اش مضطرب شد: «نه تو رو خدا! نگیا! آبروم جلوشون میره. میگم راستی، چرا این قدر آب و باتلاقش سیاه و بدبوئه؟»

لبخند شیطانی ای زدم و گفتم: «خب معلومه. چون آب نیست، فاضلابه!»

قیافه ماتیسا که حالا یکی از پاهاش تا بالای مچ گیر افتاده بود، دیدنی بود. حتما چندشش شده بود.

گفت: «چی؟ گفتی فاضلاب؟»

جواب دادم: «آره دیگه. آبِ خود رودخونه که بسته است، پس این آبی که الان توشه فاضلابه!»

ماتیسا وقتی این رو شنید بیشتر از قبل دلش میخواست خودشو نجات بده. جلوتر رفتم تا دستامون به هم برسه. زمینِ زیر پای خودم هم سست بود و کمی از کفشم داشت فرو میرفت، اما خطر جدی ای متوجهم نبود؛ حداقل نه به اندازه ماتیسا!

نگاهی به کفشای سفیدم انداختم که مامانم تازه شسته بود و تاکید داشت کثیف نشن اما حالا فاضلابی شده بودن. به خاطرش دوباره به جون ماتیسا غر زدم.

ماتیسا همونطور که سعی داشت با کمک من بیرون بیاد، گفت: «الان من مهمترم یا کفش‌های تو؟ منو بکش بیرون!» با تمام توانم کشیدمش و بعد از مدتی تقلا بالاخره نجات پیدا کرد. قیافه هر دومون دیدنی بود!

کسانی که با بیست یا سی متر فاصله از ما، لبه رودخونه نشسته بودن؛ قطعا شاهد یه سیرک تمام عیار بودن. البته اگه متوجهمون شده باشن که امیدوار بودم نشده باشن!

با تمام سرعت مسیر اومده رو برگشتیم. با این که حالا از باتلاق دور شده بودیم چندین پشه روی صورت ماتیسا در حال راه رفتن بودن؛ اما اون که هنوز ذهنش درگیر ماجرای فاضلاب بود متوجهشون نشده بود. با دستم پشه های روی صورتش رو کنار زدم. خنده امون گرفت. راسته که میگن وقتی دو تا دوست صمیمی به هم میرسن آی کیوشون چند درجه ای کاهش پیدا میکنه.

از پله های کنار رودخونه بالا اومدیم. هر جا ماتیسا قدم میگذاشت، رد پای سیاه و کثیفی به جا میموند.

ماتیسا با خنده گفت: «ولی وضعیتمون یکم شبیه سریالا نبود؟ من توی یه موقعیت بد گیر افتاده بودم و این جا دقیقا...» حرفش رو قطع کردم و ادامه دادم: «دقیقا همون جاییه که شاهزاده با اسب سفید میاد تا دختر شخصیت اصلی رو نجات بده! البته متاسفانه این جا خبری از یه شاهزاده واقعی نبود و من کسی بودم که در این نقش ظاهر شدم.»

بعد به کفش های سفیدم نگاه کردم که دیگه کاملا سفید نبودن. البته وضعیت ماتیسا صد برابر بدتر از من بود؛ چون پاش تا مچ و حتی بالاتر از مچ توی باتلاق فرو رفته بود. احتمالا اون موقع، کفشش لزج و پر از فاضلاب بود. پاچه شلوارش هم همین طور.

به قیافه کمی متعجب مردم بی توجهی کردیم و به درخواست ماتیسا تصمیم گرفتیم به دستشویی عمومی پارک بریم تا بتونه کمی از اون همه چرک و کثافتی رو که به پاهاش چسبیده بود بشوره.

خوش بختانه کسی توی دستشویی نبود‌. ماتیسا وارد یکی از اتاقک های دستشویی شد و در حالی که در رو نیمه باز گذاشته بود، آب شیلنگ رو روی پاچه شلوارش گرفت. چنان آب سیاهی روی زمین جریان پیدا کرد که من تا حالا آبی به اون تیرگی ندیده بودم!

به مامانم زنگ زدم و گفتم که چون ماتیسا دستشوییش گرفته یکم دیرتر میام. بعد هم به وضعیت ماتیسا نگاه کردم که هر چه قدر آب می‌گرفت اثری نمیکرد و حتی سیاهی آب جریان یافته هم کم رنگ تر نمیشد! من و ماتیسا از وضعیتمون خنده مون گرفت.

از اون جایی که کمی بعد چند تا خانم وارد دستشویی شدن، ماتیسا در رو بست تا کسی فضاحت به وجود اومده رو نبینه. تا ده دقیقه بعدش هم که اون خانم ها رفتن در رو باز نکرد.

وقتی بیرون اومد هنوز هم وضعیتش تعریفی نداشت و هر جایی قدم میگذاشت یه رد پای سیاه باقی میموند. بیچاره کسی که مسئول تمیز کردن سرویس بهداشتی های پارک بود!

وقتی کارمون تموم شد رفتیم پیش مامان و بابام. اونا که توی ماشین نشسته بودن و وضعیت زانو به پایین ماتیسا رو نمیدیدن خیلی اصرار کردن سوار بشه تا برسونیمش؛ اما اون قبول نمیکرد. میگفت خونه شون نزدیکه و به ما زحمت نمیده و خودش میره. اما من میدونستم چرا سوار نمیشه! چون میدونست به محض این که بشینه توی ماشین چه اتفاقی برای کفپوش های ماشین میفته.

من هم بهش اصرار کردم بشینه و اون که دیگه نمیتونست در برابر اصرارهامون مقاومت کنه، ناچار قبول کرد. معلوم بود خیلی معذبه و از این که ممکنه ماشین کثیف بشه احساس عذاب وجدان داره. هر دو روی صندلی عقب ماشین نشسته بودیم. زیرچشمی به هم نگاه کردیم و به وضعیت کثیفی که دچارش شده بودیم خندیدیم. واضحه که مامان و بابام نمیدونستن علت خنده مون چیه و فکر میکردن از بس از بودن کنار هم خوشحالیم داریم میخندیم!

اون روز، به محض این که ماتیسا به خونه شون رفته بود، چند ساعتی رو توی حموم گذرونده بود و سعی کرده بود شلوار و کفشش رو بشوره.البته میگفت خیلی کار سختی بوده چون چرک و کثافت تا عمق تار و پودشون رفته بوده. آخرش هم مجبور شد شلوارش رو کلا بندازه چون هیچ جوره تمیز نمیشد!

مادر ماتیسا هم خیلی تعجب کرده بود که چرا اون، که همون روز حموم رفته بوده، دوباره رفته حموم و این قدر هم حمومش طول کشیده؛ اما خب خدا رو شکر چیزی به روش نیاورده بود.

قسمتی از چتمون بعد از برگشتن به خونه
قسمتی از چتمون بعد از برگشتن به خونه

خاطره کثیفی بود اما نوشتمش تا شما حواستون باشه و فکر نکنین رودخونه های به ظاهر خشک(!) بی خطرن.🥶

زاینده روددوست صمیمیدوستخیالبافیشاهزاده
۷
۰
خانم میم
خانم میم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید