با دستانش پلک هایم را از هم باز میکرد
لبخندم هنوز سرجایش بود
دندان هایم از خون گلگون شده بود
طعم آهنِ خون روی زبانم موج میزد
هنوز نیمچه ضربانی در رگ هایم رد و بدل میشد
تمام بدنم بی حس بود و بوی خون بود که در مشامم چرخ میزد
و خون و خوناب بود که دور بدنم طواف میکرد
و انگار من ، شبیه تکه ابری در هوا معلق بودم و به سرعت رو به بالا و بی نهایت ها حرکت میکردم
و ستاره و سیاهی بود که به من نزدیک میشد
و این فاصله ای که تا کنون بین جسم و روحم نبود ، حالا پدید آمده بود .
و این عجیب بود و مرگ نام داشت؛
و مرگ عجیب است!