میگویند بعضی ماشینها روح دارند.
من باورم نمیشد، تا وقتی پیکان سبز پدرم را فروختیم و هنوز بعد از ده سال، هر بار بوی بنزین سوخته به مشامم میخورد، دلم میلرزد مثل موقعی که اسم کسی را بشنوی که دیگر نیست.
آن پیکان مدل ۷۵ بود، با رنگ سبزی که انگار از حسرت خود درختها ساخته شده بود. صندلیهایش ترکخورده، فرمانش لق، و بوقش مثل صدای خندهی پیرمردی بود که دیگر توان ندارد ولی هنوز شوخی میکند.
پدرم همیشه میگفت:
«ماشین خوب مثل زن خوبه، باید حواست بهش باشه، وگرنه یه روز وسط جاده میذارتت میره»
من آن موقع خندیدم. حالا که خودم ماندهام و سکوت، میفهمم منظورش با ماشین نبود.

اولین باری که پیکان را تنها بردم بیرون، هوا ابری بود. تازه گواهینامه گرفته بودم و حس قهرمانهای فیلمهای دهه شصت را داشتم.
آهنگ "سیاوش قمیشی – فرشته" پخش میشد و من فکر میکردم زندگی تازه دارد شروع میشود.
اما هنوز صد متر نرفته بودم که دندهعقب گرفتم و محکم خوردم به دیوار همسایه!
پدرم از در بیرون دوید.
«چیکار کردی بچه؟!»
من فقط گفتم: «میخواستم دندهعقب بزنم به گذشته...»
و همان لحظه، برای اولین بار در زندگی، دیدم که پدرم وسط دعوا خندید.
سالها گذشت.
پیکان هنوز نفس میکشید، اما هر بار که استارت میزد، انگار جان یک پیرمرد را میکشیدی از سینهاش بیرون.
با آن ماشین، به خواستگاری رفتم، با آن دعوا کردم، آشتی کردم، تا شمال رفتم، تا آخر دنیا شاید.
یک بار وسط جادهی هراز، ماشین جوش آورد و من با بطری آب معدنی ایستاده بودم کنار جاده. یک مرد رهگذر نگه داشت و گفت:
«داداش، موتور پیکان مثل عشق قدیمیه. نمیسوزه، ولی همیشه قل قل میکنه»

آخرین باری که پیکان را دیدم، روزی بود که فروختیمش.
خریدار مردی بود با سبیل پرپشت و لبخندی مصنوعی. گفت برای پسرش میخواهد، برای تمرین رانندگی.
پدرم کلید را تحویل داد و من حس کردم چیزی از خانهی ما جدا شد.
وقتی ماشین دور شد، دود خاکستریاش مثل روحی بود که داشت خداحافظی میکرد.
چند ماه بعد، از همان مسیر رد میشدم.
ماشین جدیدی داشتم، با نمایشگر دیجیتال و دکمههای بیروح.
رادیو تصادف پیکانی را گزارش میداد که در همان حوالی آتش گرفته بود.
نگفتم، اما دلم لرزید. حس کردم آن، پیکان خودم بود. یا شاید من، که بالاخره سوختم.

سالها گذشته، اما هنوز گاهی بوی بنزین و خاک بارانخورده مرا به جادههای دور میبرد.
به روزهایی که خیال میکردم همهچیز را میدانم، بیآنکه حتی بلد باشم درِ باک پیکان پدر را باز کنم.
زمان گذشت، ماشینم نوتر شد، خیابانها عوض شدند، موهایم کمپشتتر و روشن تر، نگاههایم آرامتر.
اما هنوز در من چیزی هست که هر از گاه در میانهی راه خاموش میشود.
پدر میگفت:
«ماشین مثل آدم است؛ اگر قهر کرد، نه فریاد میخواهد، نه خواهش. فقط باید بدانی کِی خسته شده.»
اکنون که میان جادهها تنها ماندهام، میدانم هر سخن او، بذر اندوهی بود که روزی در من خواهد رویید.
گاهی خیال میکنم هر انسانی دفترچهی راهنمایی دارد که هیچکس آن را نمیخواند.
ما عجولانه حرکت میکنیم، بیآنکه بفهمیم دلِ هر چیز، حتی آهن، مراقبت میخواهد.
پدرم بلد بود دلِ ماشین را بفهمد، و من هنوز در فهمیدنِ دلِ خودم ماندهام.
دنیای امروز پر از سرعت است و کم از مقصد.
هر روز میرویم، اما کمتر میرسیم.
کسی دنبال عشق است، کسی دنبال آرامش، و من… دنبال آن حسِ سادهام؛
بادی که از پنجره میپیچد، بوی لاستیک داغ، و آوای رادیویی که هنوز همان آهنگ را پخش میکند.
هر بار که در آینهی بغل، تصویر محوی از پیکان سبز میافتد، لبخند میزنم.
میدانم آن تصویر، سایهی پدر است که هنوز از دور، نگاهم میکند.
میخواهم تا ته جاده بروم،
نه برای رسیدن،
بلکه برای فهمیدنِ حرفی که سالها پیش شنیدم و تازه حالا معنیاش را میدانم:
«اگر مراقبش نباشی، زندگی هم روزی وسط راه، بیهیاهو، میگذرد و میرود.»
حالا، هر وقت باران میبارد و صدای چکچک قطرهها روی سقف ماشینم میخورد، چشم میبندم و حس میکنم دوباره پشت همان پیکانم.
رادیو خشخش میکند، بوی بنزین و خاک خیس بلند میشود، و پدرم از صندلی کناری میگوید:
– دندهعقب بزن پسرم... بعضی وقتا باید بری عقب تا بفهمی از کجا اومدی.
شاید حق با اوست.
گاهی گذشته تنها جایی است که هنوز راه میدهد.
و من هر بار دندهعقب میزنم، نه برای پارک،
برای مرور همهی چیزهایی که دیگر ندارم.

پن: برای دنده عقب.
مبین