
آقا قبول نیست! اصلاً قبول نیست! ویرگول برای من مثل اون تهدیگ ماکارونی میمونه که همهاش سهم منه! یهو از هیچ کجا پیداش شد و شد تمام دلخوشی من! یعنی قبلش من چیکار میکردم با این همه کلمه که مثل زامبی تو مغزم وول میخوردن؟ میرفتم سر کوچه برای گربهها سخنرانی میکردم؟ نه والا!
قبل از ویرگول، من یه آدم مأیوس و افسرده بودم که تنها خلاقیتم این بود که یه جفت جوراب لنگه به لنگه رو باهم بپوشم و ادای متفکرا رو دربیارم. ولی ویرگول اومد و یهو دیدم عه! منم میتونم بنویسم! اصلاً انگار چیپ نویسندگی رو از کارخونه انداخته بودن تو وجودم و فقط ویرگول باید میاومد و با یه کلیک، فعالش میکرد! انگار منم یه نابغه خفته بودم و خودم خبر نداشتم!
حالا بذارید یه راز رو براتون فاش کنم (البته یه راز خیلی خندهدار!): من و ویرگول یه داستان عشق و جدایی و برگشتن داریم، از اونا که تو فیلمای هندی هم پیدا نمیکنی! یعنی چی؟ یعنی من چندین بار مثل اون شخصیتهای بیقرار که هی از یه جا میرن و دوباره برمیگردن، با اکانتای مختلف اومدم تو ویرگول و باز رفتم(اولین ورودم اگه اشتباه نکنم سال ۹۹ بود و حدودا فکر کنم به ۳۲ تا دنبال کننده رسیدم)! نه اینکه ویرگول بد باشه ها! خدا نکنه! ویرگول مثل باقلوا با پسته فراوونه! مشکل از من بود، از بیجنبگی و حواسپرتی نویسندگیم! هر بار یه اکانت میساختم و یه عالمه ایدهی ناب و خفن تو ذهنم داشتم، ولی تا میخواستم شروع کنم، یهو یه سریال کرهای جدید میاومد که باید تا صبح تمومش میکردم، یا یهو ظرفا خودشون رو نشسته میموندن و عین کوه دماوند جلوم سبز میشدن! خلاصه که هزار تا بهونه جور میکردم و مثل آدم بدهی فیلم "فرار از زندان" از ویرگول فرار میکردم!
ولی هر بار بعد از رفتن، دوباره مثل کبوتر نامهبر عاشق که تهش میدونه باید برگرده لونه خودش، دلم برای ویرگول تنگ میشد. دوباره میدیدم هیچجای دیگه اونقدر راحت و بیپروا نمیتونم افکارمو بریزم بیرون. پس برگشتم! با یه اکانت جدید و کلی قول و قرار آبکی که "این دفعه دیگه میمونم و مینویسم و قهرمان المپیک نویسندگی میشم!" تا اینکه بالاخره این ته دیگ جادویی منو به خودش جذب کرد و دیگه نمیتونم دل بکنم! فکر کنم باید از اینجا زن بگیرم!
اینجا انقدر آزادی بیان زیاده که هر وقت میخوام پست بذارم، اول پنج دقیقه به دیوار خیره میشم تا مطمئن شم کسی منو نمیبینه که دارم این همه دریوری مینویسم. بعدش با یه حالتی بین افتخار و شرمندگی، دکمه انتشار رو میزنم و منتظر میمونم تا ببینم چند نفر مثل خودم هستن که به این چیزا میخندن!
ویرگول مثل یه شوخی بزرگ میمونه که همه ما نویسندههای خفن (با خودم بودم!) توش شرکت داریم. یهو میبینی یکی اومده در مورد اینکه "چرا سوسکها از تاریکی خوششون میاد؟" یه مقاله ۱۵۰۰ کلمهای نوشته و تو از خنده داری جر میخوری. اینجا دیگه خبری از "استاد" و "فهم" و این اداها نیست. اینجا همه رفیقیم، همه خنگولیم، و همه دنبال یه راهی هستیم که عقدههای کلماتیمون رو خالی کنیم!
خلاصه که ویرگول برای من یه چاله فضایی خنده، یه معدن طلای کلماتِ بیربط و یه تیمارستان مجازیه که همه بیمارانش عاشق همدیگن. و من از اینکه تو این لجنزار پر از الماس هستم، از اعماق وجودم شادمانم!

پس پاشین بیایید که ویرگول داره وارد ۸ سالگی و بیصبرانه منتظر یه اتفاق هیجانانگیز در پایان این کمپین هستم! حتی اگه شده با ته دیگ ماکارونی مدیر ویرگول رو رشوه بدم!
البته ناگفته نماند که تمام این چیزایی که درمورد شخصیت خودم و یه سری شوخیایی که با ویرگول و اعضاش داشتم صرفاً یک سری مبالغه و خیالپردازی دوستانه بود برای اینکه لبخند رو لبتون بیاد! و یه نکته دیگه: اون عکسای خفن و عجیب و غریب بالا رو هم هوش مصنوعی درست کرده، پس اگه یه وقت زیادی واقعی به نظر نمیان، بدونید تقصیر من نیست!