
او را میشناختم.
در مسجد، همیشه جلو بود.
سلامها نثارش میشد،
نمازش کامل،
روزهاش پابرجا،
و ظاهرش بینقص.
سؤالی داشتم.
شخصی.
دنبالش رفتم.
چند قدم بعد از مسجد،
ایستادم.
نه از قصد؛
از شوک.
همان مرد
میخندید.
با نامحرم.
نگاهش آزاد،
دستش بیپروا،
و حریمها
ریخته.
برگشتم.
سؤال مرده بود.
جواب، زندهتر از همیشه.
آنجا فهمیدم:
دینداری در سایهی مسجد
تمرین است؛
اما ایمان،
آنجاست که هیچکس نمیبیند.
و مسلمان بودن…
آنجا
هزینه دارد.