ویرگول
ورودثبت نام
مجتبی م. منصوری
مجتبی م. منصوری
مجتبی م. منصوری
مجتبی م. منصوری
خواندن ۱۱ دقیقه·۳ روز پیش

ایران رنجور و مهجور

فراخوانی برای بازپس‌گرفتن سرنوشت ایران و ایرانی؛

نه با نفرت و اتکا به بیگانه، بلکه با آگاهی، مسئولیت و همبستگی ملی

    این روزها، هرگاه از «مظلومیتِ ایرانِ وطن» و «حرمتِ ایران میهن» سخن می‌گوییم و حرفی به میان می‌آید، پاسخی تلخ بر لب‌های بسیاری می‌نشیند: «کدام وطن؟ کدام میهن؟ این ایرانِ فرسوده، این کشور فشارزده و دوپاره، که مردمانش به جان هم افتاده‌اند و با یکدیگر در ستیزند و هر روز زخمی تازه بر تنش می‌نشیند؟ از چه چیز دفاع می‌کنید؟ امید این مردمان پژمرده‌ست.»

این پرسش‌ها را نمی‌توان با خشم یا انکار کنار زد و جدی نگرفت. این‌ها پژواکِ خستگی نسلی است که زیر بار خطاها، بی‌تدبیری‌ها و تنگناهای معیشتی و روحی، کمر خم کرده است.

این صدا، صدای تجربه‌ای واقعی است: تجربۀ زیستن در ایرانی که گاه سنگینی بحران‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، نفس جامعه را تنگ می‌کند. اما همین جاست که باید میان دو ساحت تمایز نهاد:

میان «وطنِ روزمره» و «میهنِ تاریخی».

اما چرا این واقعیتِ تلخ، ما را از اندیشیدن به «ماهیتِ وطن» و «حقیقتِ میهن» بی‌نیاز نمی‌کند؟

آیا می‌توان به بهانۀ زخمِ امروز، ریشۀ چند هزار ساله را برید و خانۀ جمعی را فروخت؟

وطن، آن فضای ملموس زندگی ماست؛ جایی که در آن نان می‌خوریم، کار می‌کنیم، می‌کوشیم و رنج می‌بریم. اما میهن، گستره‌ای ژرف‌تر است: حافظۀ تاریخی یک ملت، تداوم فرهنگی نسل‌ها، و رشته‌ای نامرئی که گذشته، حال و آینده را به هم پیوند می‌دهد.

    میهن چیزی نیست که تنها در یک دولت، یک نظام سیاسی یا یک دورۀ اقتصادی خلاصه شود. میهن، در مقیاس تاریخ سخن می‌گوید. اما برای فهم و پاسخ به بسیاری سوالات و مسائل، ناگزیر باید یک‌بار دیگر، با درنگ و تأمل، به خودِ این دو واژه بازگردیم: «وطن» و «میهن».

 

وطنِ خستۀ امروز و میهنِ دیرپای دیروز

 

    در زبان روزمره، «وطن» سایۀ نزدیک‌تری است بر زندگی ما. همان است که در آن به دنیا می‌آییم، نان می‌خوریم، فرزند می‌پروریم و با واقعیات سختِ روزگار دست‌وپنجه نرم می‌کنیم. وطن، عرصۀ زیستِ مادی و فردی ماست؛ جایی که بی‌کاری، گرانی، امنیت، ناامنی، آرامش و اضطراب، همه در آن چهرۀ عینی پیدا می‌کنند. از این رو، امروز که فشار اقتصادی و نابسامانی، حلقوم مردم را فشرده، وطن در نگاه بسیاری، به «جایی برای گریز» بدل شده است، نه «جایی برای ساختن».

     اما «میهن» نامِ دیگری است بر همین خاک، وقتی که از سطح روزمرگی فراتر می‌رویم و آن را در افقِ تاریخی و فرهنگی‌اش می‌بینیم. میهن، همان سرزمینِ رنج‌کشیده‌ای است که شاعران بسیاری آن را نه صرفاً قطعه‌ای جغرافیایی، که «پیکره‌ای زنده از تاریخ، فرهنگ و هویت ملی» ترسیم می‌کند؛ همان جایی که در آن، نسل‌های بی‌شمار، در سکوتِ زمان، عرق ریخته‌اند، خون داده‌اند، رنج برده‌اند و بنایی را که امروز نامش «ایران» است، آجر به آجر برافراشته‌اند.

     «وطنِ امروز» ممکن است بیمار، فرسوده و گرفتار باشد؛ اما «میهن»، یعنی این پیوستارِ تاریخی - فرهنگی، یعنی ریشه‌های عمیقِ ما در خاک و حافظه، چیزی نیست که با چند سال خطا و بحران، نابود شود. ما امروز بر روی پشته‌ای از «دسترنج و رنج» ایستاده‌ایم؛ بر روی کار و کارزارِ نیاکان، بر خانه‌ها و شهرهایی که تباه و آباد شده‌اند، بر زبان و شعری که از دلِ این خاک برخاسته است. از همین‌جاست که مسئولیت آغاز می‌شود.

 

 

 میهن به ‌مثابۀ امانت، نه کالای قابل تعویض

 

     اگر بپذیریم که آنچه به نام «میهن» می‌شناسیم، تنها یک «نقشه» و «مرز سیاسی» نیست، بلکه حاصلِ کوشش و شرافتِ نسل‌هایی است که پیش از ما زیسته‌اند، آنگاه دیگر نمی‌توانیم با آن همچون کالایی معامله‌پذیر رفتار کنیم؛ چیزی که اگر شرایط اقتصادی نامطلوب شد، بتوان آن را از سرِ خشم یا ناامیدی، به دستِ هر قدرتِ بیرونی سپرد یا در بازارِ نفرت و انتقام، چوبِ حراج بر آن زد.

 

     این میهن، امانتی است که تاریخ به کف دستان ما گذاشته است؛ امانتِ نان و نمکِ مشترک، امانتِ رنجِ افزونِ کارگر و دهقان و معلم و سرباز، امانتِ استخوان‌هایی که در گورستان‌های بی‌نام و نشان این سرزمین خفته‌اند. ما مجاز نیستیم این امانت را، به‌سبب خشمِ بر حقّ خود بر حکومت‌ها، به ورطۀ تجزیه، جنگ داخلی یا وابستگی به قدرت‌های بیگانه برانیم. خطای بزرگِ روزگار ما، خلطِ دو چیز است:
خشمِ مشروع بر ناکارآمدی و بی‌عدالتی، با بی‌مهری نسبت به خودِ سرزمین.

 

     حاکمیت‌ها می‌آیند و می‌روند؛ دولت‌ها و نظام‌ها دگرگون می‌شوند؛ اما ایران "به‌عنوان میهن" در طول هزاران سال، با همۀ فراز و فرودها، باقی مانده است. آن‌که از رویِ کینه‌جویی با یک حکومت، زبان به ساده‌سازی می‌گشاید و کلِ این سرزمین را به شماره‌ای در محاسباتِ سیاسی قدرت‌های خارجی تقلیل می‌دهد، در حقیقت، مرز میان «حاکمیت» و «میهن» را نابود می‌کند.

 

 

ایران: پیکره‌ای کهن‌تر از دولت‌ها

 

     اگر تاریخ ایران را همچون رودخانه‌ای دراز در نظر آوریم، دولت‌ها و حکومت‌ها موج‌هایی‌اند که بر سطح آن پدید می‌آیند و فرو می‌نشینند؛ اما خودِ رودخانه، همچنان جاری می‌ماند.

     درس بزرگ تاریخ اما در میان همۀ این فراز و فرودها، یک حقیقت پابرجا مانده است:
ایران هرگز با تکیه بر بیرون نجات نیافته است. هرگاه اصلاح و نوسازی در این سرزمین رخ داده، ریشۀ آن در درون جامعه بوده است؛ در بیداری فکری، در اصلاح فرهنگی، در همبستگی اجتماعی و در تلاش مردمانی که تصمیم گرفته‌اند سرنوشت خود را به دست خویش بسازند. وابستگی فکری به بیرون، همواره نتیجه‌ای جز تضعیف ارادۀ جمعی نداشته است. قدرت‌های خارجی، در تاریخ جهان، بیش از آن‌که دغدغۀ آزادی ملت‌ها را داشته باشند، در پی تنظیم منافع خویش بوده‌اند. از این رو، هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند آیندۀ خود را بر امید به دخالت بیرونی بنا کند.

 

 

خطای نگاه به بیرون: رخوت، انتقام و «عاشقی» برای بیگانه

 

     در روزگار ما، رخوتی خطرناک در برخی لایه‌های جامعه رخنه کرده است: رخوتِ نشستن در گوشۀ گله‌مندی، چشم دوختن به آن‌سوی مرزها و انتظار این‌که «دیگران» بیایند و به جای ما، کار اصلاح و تحول را به انجام برسانند؛ رخوتی که با نوعی «عشقِ بیمارگونه به بیگانه» همراه است؛ دولتی خارجی، شبکه‌ای رسانه‌ای، سازمانی اطلاعاتی، یا گروهی از «هم‌وطنان سابق» که اکنون در سرزمین‌های دیگر می‌زیند.

در این حالت، بسیاری، نارضایتیِ خود را از وضع موجود، در قالبِ امید بستن به نسخه‌هایی که از بیرون تجویز می‌شود، بیان می‌کنند:

نسخه‌هایی که گاه صریحاً یا ضمنی، تجزیۀ سرزمین، براندازی خونین، جنگ داخلی و الگوهای موسوم به «آلبانیایی» را به‌ عنوان «راه رهایی» پیش می‌نهند.

این‌جا باید مکث کرد و پرسید:

آیا کشوری که به دستِ نیروهای خارجی یا تحتِ خط‌دهی و پول و منفعتِ آن‌ها «آزاد» شود، هنوز چیزی از استقلال و عزت برایش باقی می‌ماند؟

آیا تجربه‌های تلخ همین سال‌ها، در گوشه و کنار جهان و حتی در همین منطقه، نشان نداده است که آن‌چه در ظاهر «کمک» و «حمایت از مردم» نامیده شده، در عمل، دروازۀ ویرانی و فروپاشی بوده است؟

تجربه‌ی همین سال‌های اخیر در ایران نیز نشان داد که چگونه فشارهای اقتصادیِ برنامه‌ریزی‌نشده و خطاهای سیاست‌گذاری، از سویی، و مصادرۀ آن نارضایتی‌ها توسط برخی گروه‌های داخلی و خارجی، از سوی دیگر، می‌تواند اعتراضِ طبیعی مردم را به مسیر خشونت، براندازی و نهایتاً شکست و انسداد بکشاند؛ مسیری که نهایتاً، بهانه‌ای شد برای حملات خارجی و تشدید ناامنی، و باز، خونِ همین مردم بر زمین ریخت.

 

ما حق داریم از ناکارآمدی‌ها برآشفته باشیم؛ اما حق نداریم با دستِ خود، خانۀ مشترک‌مان را آتش بزنیم.

 

 

 

 نقد درون‌زا، اصلاح درون‌سرزمینی

 

     این‌که «مسائل درونِ سرزمینی، تنها باید توسط خودِ اهلِ آن سرزمین فهم، تحلیل و اصلاح شوند»، یک تعارف شاعرانه نیست؛ بلکه شرطِ اولیۀ هر نوع استقلال واقعی است. این استقلال، البته به معنای بی‌نیازی از تجربۀ بشری نیست؛ ما موظفیم از دانش، تجربه و اندیشۀ دیگر ملل و متفکران استفاده کنیم، اما با یک قید بنیادی:

«بومی‌سازی».

     بومی‌سازی یعنی ترجمۀ آن تجربه‌ها به زبانِ شرایط تاریخی، فرهنگی و اجتماعی خودمان. سرنوشتِ این سرزمین را نمی‌توان به اتاق‌های فکر آن‌سوی اقیانوس‌ها یا به محاسبات سرویس‌های اطلاعاتی دشمنان و رقیبان سپرد؛ حتی اگر برخی از آن «نسخه‌‌ها»، در ظاهر، حرف‌هایی جذاب دربارۀ آزادی و عدالت بزنند. تجربۀ تاریخی نشان داده است که قدرت‌های خارجی، بیش از آن‌که دل‌نگران آزادیِ ما باشند، در اندیشۀ تنظیمِ نقشۀ منافع خویش‌اند. ادعای «نجات» ایران از بیرون، در بهترین حالت، ساده‌لوحی و در بدترین حالت، خیانت است.

     آن‌چه این سرزمین را می‌تواند دگرگون کند، آگاهی، همفکری و همبستگی درونیِ خودِ مردم است؛ آغاز از فرد، از اصلاحِ منش و ذهن و خلق، و امتدادِ آن در شبکه‌ای از گفت‌وگو و همکاری که بر عقل، صداقت و منافع بلندمدت ملی استوار باشد.

 

 

ضرورت صفر کردن کینه، انتقام و تعصب

 

اما چگونه می‌توان چنین همفکری و همبستگی‌ای را در جامعه‌ای که زخم‌خورده، تقسیم‌شده و خسته است، بنا کرد؟ پیش‌شرط آن، نوعی «پاکسازی درونی» است؛ همان‌گونه که خانه‌ای را پیش از آغازِ بازسازی، از آوار و زباله خالی می‌کنند، ذهن و دلِ ما نیز نیازمند آن است که از انباشتِ نفرت، انتقام‌جویی، کینه، یأس و غرور کور، پاک شود.

این سخن به معنای نادیده گرفتنِ ظلم و خطا نیست؛ بلکه دعوتی است به این‌که عدالت را نه در قالبِ «انتقام کور»، که در قالبِ «اصلاحِ ساختار و رفتار» جست‌وجو کنیم؛ یعنی به جای آن‌که تنها آرزوی سقوطِ دیگری را در سر بپرورانیم، به این بیندیشیم که چگونه می‌توان ساختاری عادلانه‌تر، شفاف‌تر و پاسخ‌گوتر بنا کرد، بدون آن‌که بنیانِ میهن را به قمار بگذاریم.

ما به یک «صفر کردنِ» بزرگ نیاز داریم: صفر کردنِ نفرت و تعصب، صفر کردنِ خودشیفتگی و خودکم‌بینی، تا بتوانیم روی صفحه‌ای تازه، با عقل و منطق و صداقت، برای امروز و فردا و نسل‌های بعدی، طرحی نو دراندازیم. در غیر این صورت، هر حرکت سیاسی، هر اعتراض، هر شعار و هر شورشی، دیر یا زود، ابزاری می‌شود در دستِ کسانی که نه دلسوز مردم‌اند و نه پاسدار میهن.

 

 

از توده‌های منفعل تا "مردم" شدن

 

مردم، نه تودۀ منفعل، که امانت‌دارِ آگاه در این میان، مردم چیست و مهمتر آن که نقش مردم چیست؟

مردم نباید خود را «توده‌ای بی‌شکل» تصور کنند که تنها وظیفه‌اش، خشم‌گرفتن و انتظارکشیدن است. در اندیشه‌ای که به کرامت انسان باور دارد، هر فرد از مردم، امانت‌دارِ بخشی از این میهن است: امانت‌دارِ یک زبان، یک فرهنگ، یک خاک، یک خاطره‌ جمعی، و نیز امانت‌دارِ آیندۀ فرزندان خویش. وظیفۀ ما، در مقام امانت‌داران این گنجینۀ هویتی، سه‌گانه‌ای است از:

۱. کوشش افزون در کار و خلاقیت و سازندگی؛

۲. راستیِ کردار در زندگی فردی و اجتماعی؛

۳. پاکی و شرافتِ اندیشه در قضاوت‌ها و انتخاب‌ها، به‌ویژه در لحظات بحرانی.

 

     با این سه، ما نه تنها می‌توانیم خانۀ خود را از درون تعمیر کنیم، بلکه قادر خواهیم بود میهن را، به‌عنوان «حاصلی ارزشمند» و «جوهر یک مکتب محترم»، به آیندگان بسپاریم؛ سپردنی که نه تسلیم منفعلانه، که ادای دین به گذشته و پیمان با آینده است.

مرزبندی با تقدیس کاذب و ملی‌گرایی خشن

 

     در عین حال، باید هوشیار بود که «وطن» و «میهن»، به شعارهایی توخالی و ایدئولوژی‌هایی خشونت‌بار تبدیل نشوند. تاریخ، نمونه‌های بسیاری از ملی‌گرایی‌های کور و تقدیس‌های کاذب سراغ دارد که در آن، نامِ میهن بر زبان بود و در عمل، جز ستم، تبعیض، جنگ و نفرت، بهره‌ای نصیب مردم نشد. ما موظفیم، با چشمانی باز، میان «عشق به میهن» و «تعصب ملی‌گرایانه» خطی روشن بکشیم: اولی، پاسداشتِ میراث مشترک و پیوند انسانی است؛ دومی، اغلب، ابزاری در خدمت قدرت‌طلبی و سرکوب و حذفِ دیگری. میهن را باید چنان دوست داشت که به‌خاطرش، دروغ نگوییم، ظلم نکنیم، آزادی را خفه نکنیم، و «دگر» را نابود نخواهیم.

     میهن، اگر قرار است ارزشمند باشد، باید خانه‌ای باشد که در آن، کرامت انسان پاس داشته شود؛ وگرنه نامِ مقدسش نیز بی‌محتوا می‌گردد.

 

 

از وطنِ خسته تا میهنِ سربلند

 

     ایرانِ امروز، بی‌شک، وطنی خسته است؛ فشارِ اقتصادی، بحران‌های سیاسی، زخم‌های تازۀ اعتراض و سرکوب، التهاب‌های مرزی و تهدیدات خارجی، همه بر پیکرۀ آن نشسته است. اما در زیر این خستگی، میهنی دیرپاتر و سرسخت‌تر نفس می‌کشد؛ میهنی که از هزاره‌ها گذشته است؛ از هجوم‌ها و تجزیه‌ها و قحطی‌ها و جنگ‌ها عبور کرده، اما هنوز زبانش را از دست نداده، فرهنگش را به یغما نسپرده، و رگِ هویت‌اش را نگسسته است. وظیفۀ ما، در این میان، نه ترکِ وطن است و نه نفیِ میهن، نه تسلیمِ منفعلانه به وضع موجود، و نه سپردنِ سرنوشت‌مان به دستِ بیرونی‌ها. وظیفۀ ما این است که در دلِ همین وطنِ زخمی، با اصلاحِ خویشتن، با نقدِ عاقلانه و صادقانه، با گفت‌وگو و همبستگی، و با طردِ هر نوع خط‌گیری و تحریک که از بیرون مرزها می‌آید، راهی برای ترمیم و تغییر بیابیم؛ راهی که شاید آهسته‌تر و پررنج‌تر از نسخه‌های هیجان‌آلود براندازی و انتقام باشد، اما تنها راهی است که می‌تواند هم «ایران» را نگه دارد و هم «ایرانی» را سرافراز کند.

      این سرزمین، خانۀ مشترک ماست؛ خانه‌ای که سقفش ترک برداشته، دیوارهایش رطوبت گرفته، و پنجره‌هایش غبارآلود است. می‌توان از این خانه قهر کرد و از دور، فروپاشی‌اش را تماشا کرد؛ و می‌توان، به‌رغم همۀ رنج‌ها، آستین بالا زد، کینه را از دل شست، عقل را به میدان آورد، و با دست‌های خود، آن را از نو ساخت. انتخاب، با ماست؛ اما تاریخ، نسل‌های آینده و استخوان‌های خفته در خاک این میهن، بر دوش ما نگران‌اند؛ که این امانت را چگونه تحویل خواهیم داد:

 ویران و فروپاشیده، یا ترمیم‌شده، شریف‌تر و استوارتر از آن‌چه تحویل گرفته‌ایم.

 

 

آن روز که خورشید تار و سیاه گردد
حقیــقت را بـه چوبــۀ دار خواهند ‌سپــرد
و دروغ را چون ورد در دهان‌ها نشخوار خواهند کرد
راست‌گویان شهید سرب‌های خودکامگی‌
با کفنی خونین در سینۀ میهن
چون بذر طوفان کاشته‌ خواهند شد
و زخمیان خنجر زهرآگین جهالت و خیانت
باغچه‌های لاله‌های سرخ خواهند شد
شما ای برادران و خواهران وفادار
بر سرزنش خارهای تیز شکیبا باشید
ولو هستی‌تان چون لقمه‌ای
در کام نفرت و جهالت و کین گم گردد
که چاپار تاریخ همواره با اسب زمان
پیامی از پایان شب با خویش همراه دارد

 

فروردین یکهزار و چهارصد و پنج خورشیدی

مجتبی م. منصوری

ایراناغتشاشاتجنگانقلابآینده
۰
۰
مجتبی م. منصوری
مجتبی م. منصوری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید