نگاهی به منطق ژئوپلیتیک یک بحران
بحث درباره «ضربالاجل» در جنگها اغلب بیشتر یک مفهوم سیاسی و رسانهای است تا یک واقعیت راهبردی. در نظریههای روابط بینالملل و مطالعات جنگ، تجربه تاریخی نشان میدهد که اغلب جنگهای بزرگ نه با ضربالاجلهای کوتاه، بلکه با روندهای فرسایشی و طولانی تعیین تکلیف شدهاند. جنگ جهانی اول و دوم هر کدام حدود چهار سال به طول انجامیدند؛ جنگ ویتنام نزدیک به یک دهه ادامه داشت؛ جنگ کره هفت سال طول کشید؛ جنگ ایران و عراق هشت سال ادامه یافت؛ و جنگهای آمریکا در افغانستان و عراق نیز نزدیک به دو دهه زمان بردند. در این چارچوب، تصور پایان سریع یک جنگ بزرگ معمولاً با واقعیتهای ساختاری قدرت، منابع و ژئوپلیتیک سازگار نیست.
از منظر نظری، طولانی شدن یک جنگ لزوماً به معنای شکست یک طرف نیست؛ بلکه گاهی بخشی از استراتژی آن محسوب میشود. در بسیاری از موارد، کشدار شدن جنگ زمانی به سود یک بازیگر است که بتواند هزینههای درگیری را برای طرف مقابل افزایش دهد، بدون آنکه خود به همان نسبت تحت فشار قرار گیرد. این همان منطق جنگهای فرسایشی است: افزایش تدریجی هزینهها تا جایی که اراده سیاسی یا توان اقتصادی طرف مقابل تحلیل برود.
در مورد ایران، برخی تحلیلها بر این نکته تأکید میکنند که ساختار جغرافیایی، امنیتی و شبکهای کشور میتواند در شرایط خاص، زمینهای برای نوعی جنگ فرسایشی فراهم کند. گستردگی سرزمینی، پراکندگی زیرساختها، و تجربه تاریخی در جنگهای نامتقارن از جمله عواملی هستند که در تحلیلهای نظامی گاه به عنوان مزیتهای بالقوه مطرح میشوند. در مقابل، رقبایی که در خارج از منطقه اصلی عملیات قرار دارند، معمولاً با محدودیتهایی در حوزه لجستیک، هزینههای مالی، و فشارهای سیاسی داخلی روبهرو میشوند.
عامل مهم دیگر در چنین تحلیلهایی، سیاست داخلی کشورهاست. در بسیاری از دموکراسیها، طولانی شدن جنگها میتواند به مسئلهای جدی در سیاست داخلی تبدیل شود. فشار افکار عمومی، هزینههای اقتصادی، و نزدیکی انتخابات میتواند دولتها را برای پایان دادن به جنگ یا تغییر راهبرد تحت فشار قرار دهد. تجربه آمریکا در ویتنام، عراق و افغانستان نشان داده است که حتی قدرتهای بزرگ نیز در برابر جنگهای طولانیمدت با چالشهای سیاسی داخلی مواجه میشوند.
با این حال، یک تمایز مهم در این بحث وجود دارد: تفاوت میان «منافع دولت» و «منافع جامعه». حتی اگر از منظر ژئوپلیتیک یا توازن قدرت، طولانی شدن یک جنگ بتواند برای یک دولت مزیتهایی ایجاد کند، این موضوع الزاماً به معنای سودمند بودن آن برای جامعه و مردم نیست. جنگها تقریباً همیشه با هزینههای انسانی، اقتصادی و اجتماعی سنگینی همراهاند. تلفات انسانی، تخریب زیرساختها، فشار اقتصادی و تعمیق شکافهای اجتماعی از جمله پیامدهایی هستند که معمولاً در هر سناریوی جنگی دیده میشوند.
در مورد ایران نیز این دو سطح تحلیل باید از یکدیگر تفکیک شوند. در سطح کلان ژئوپلیتیک، ممکن است برخی تحلیلها طولانی شدن درگیری را عاملی برای افزایش قدرت چانهزنی یا تغییر موازنه منطقهای بدانند. اما در سطح اجتماعی، هزینههای جنگ برای جامعه میتواند بسیار سنگین باشد و آثار آن سالها یا حتی دههها باقی بماند.
از سوی دیگر، تحولات سیاسی داخلی ایران نیز در چنین شرایطی اهمیت ویژهای پیدا میکند. تاریخ معاصر ایران نشان میدهد که بسیاری از تغییرات بزرگ سیاسی نه در شرایط آرام، بلکه در بستر بحرانها رخ دادهاند. از انقلاب مشروطه تا تحولات دهههای بعد، فشارهای ساختاری و بحرانهای سیاسی و اقتصادی اغلب به دورههای گذار منجر شدهاند.
در یک سناریوی فرضی، اگر روند انتقال قدرت در ساختار سیاسی ایران در شرایط عادی و بدون بحران رخ میداد، احتمالاً نظام سیاسی برای مدیریت دوره گذار ناچار به ارائه برخی امتیازات اجتماعی و سیاسی به جامعه میشد. اما وقوع بحرانهای بزرگ ــ مانند جنگ ــ میتواند این روند را تغییر دهد و فضای سیاسی را بستهتر کند، زیرا در بسیاری از کشورها شرایط امنیتی بهانهای برای افزایش کنترل و تمرکز قدرت میشود.
با این حال، تجربه تاریخی ایران نشان میدهد که حتی پس از دورههای بحران نیز امکان گشایشهای سیاسی وجود داشته است. پس از جنگ ایران و عراق، کشور وارد دورهای شد که با بازسازی اقتصادی و سپس اصلاحات سیاسی همراه بود. این تجربه نشان میدهد که پایان بحرانها گاهی میتواند زمینهای برای تغییرات تدریجی و اصلاحات فراهم کند، بهویژه اگر جامعه مدنی، نخبگان و نیروهای اصلاحطلب بتوانند در فضای پس از بحران نقش فعال ایفا کنند.
بنابراین، تحلیل وضعیت فعلی ایران را میتوان در چند سطح مختلف بررسی کرد: سطح ژئوپلیتیک و توازن قدرت در منطقه، سطح ساختار سیاسی داخلی، و سطح اجتماعی و اقتصادی. هر یک از این سطوح منطق و پیامدهای متفاوتی دارند و گاهی حتی در تضاد با یکدیگر قرار میگیرند. ممکن است آنچه از منظر استراتژیک برای یک دولت مفید تلقی میشود، از منظر جامعه هزینهزا باشد.
در نهایت، مهمترین مسئله برای آینده ایران احتمالاً نه صرفاً نتیجه یک درگیری خاص، بلکه نحوه مدیریت دورههای پس از بحران است. تاریخ نشان میدهد که کشورها پس از جنگها معمولاً وارد مرحلهای از بازتعریف سیاست، اقتصاد و رابطه دولت و جامعه میشوند. اینکه این مرحله به سمت انسداد بیشتر یا به سمت اصلاحات و گشایش حرکت کند، تا حد زیادی به رفتار بازیگران سیاسی، سطح مشارکت اجتماعی و تجربههای تاریخی گذشته بستگی خواهد داشت.
فروردین یکهزار و چهارصد و پنج خورشیدی
مجتبی م. منصوری