ویرگول
ورودثبت نام
مجتبی م. منصوری
مجتبی م. منصوری
مجتبی م. منصوری
مجتبی م. منصوری
خواندن ۱۸ دقیقه·۱۲ روز پیش

دی ماه خونین در ایران: چگونه شوک اقتصادی، شکاف‌های اجتماعی و «صلح از طریق قدرت» به هم برخورد کردند

اواخر سال ۱۴۰۴—تقریباً از اواخر ۲۰۲۵ تا اوایل ۲۰۲۶—ایران وارد یکی از آن لحظه‌های کمیاب و سرنوشت‌ساز شد که در آن، مرز بین «داخلی» و «خارجی» کمرنگ می‌شود؛ جایی که یک رویداد همزمان می‌تواند خودجوش و مهندسی‌پذیر به نظر برسد، هم آشوبناک باشد و هم الگوهایی قابل شناسایی در آن دیده شود. اعتراضاتی که پیش‌تر هم تجربه شده بودند، ناگهان شکل و جنس دیگری پیدا کردند: موج‌هایی کوتاه‌تر، خشونتی تیزتر، و نشانه‌هایی از هماهنگی تاکتیکی که با تصویر کلاسیک «تجمع خیابانی و برخورد نیروهای امنیتی» همخوانی کامل نداشت.

هم‌زمان، محیط امنیتی منطقه هم از قبل شکننده بود. یک تقابل کوتاه اما سنگین—که در برخی تحلیل‌ها «جنگ ۱۲ روزه» خوانده می‌شود—اگرچه به یک پایان روشن و قاطع نرسید، اما اثر مهم‌تری گذاشت: منطقه را از وضعیت «جنگ آشکار» به وضعیت خطرناک‌تری برد؛ وضعیتی که می‌توان آن را تعلیقِ خصومت نامید. در چنین تعلیقی، طرف‌ها باور دارند دور بعدی درگیری محتمل است، اما همه منتظر «پنجره مناسب» هستند.

«دی ماه خونین» برای بسیاری همان پنجره شد.

برای فهم دقیق‌تر ماجرا، لازم است دو گزاره را همزمان کنار هم نگه داریم؛ حتی اگر از نظر روانی، ذهن ما به دنبال یک روایت ساده و تک‌علتی باشد:

بحران ایران ریشه‌های داخلی عمیق دارد: فرسایش قرارداد اجتماعی، شکاف‌های رو‌به‌گسترش، فشارهای زیست‌محیطی، و جامعه‌ای که برای بخش قابل توجهی از آن، سیاست دیگر «گفت‌وگو» نیست؛ بلکه تجربه‌ای از تحقیر، ناامنی و بقاست.

همین ضعف‌ها اکنون در نگاه رقبای منطقه‌ای و برخی بازیگران بیرونی، به زمین بازی راهبردی تبدیل شده‌اند: چیزی که می‌توان از طریق دیپلماسیِ قهری، فشار اقتصادی، عملیات اطلاعاتی، و احتمالاً گزینه‌های «ضربه‌های جراحی‌شده» از آن بهره‌برداری کرد؛ بدون آن‌که هزینه‌های اشغال و جنگ تمام‌عیار پرداخت شود.

این مقاله تلاش می‌کند سازوکار برخورد این دو سطح را روشن کند: از زمینه منطقه‌ای شروع می‌کنیم، به آسیب‌پذیری‌های داخلی و شوک اقتصادیِ موسوم به «کودتای تراستی» می‌رسیم، سپس تغییر الگوی اعتراضات، نقش رسانه‌های الگوریتمی و «جامعه پلتفرمی» را بررسی می‌کنیم و در نهایت، به دکترین بیرونیِ «صلح از طریق قدرت» و وسوسه «مدل ونزوئلا» می‌پردازیم؛ اینکه چرا چنین الگویی برای برخی استراتژیست‌ها جذاب است و چرا پیاده‌سازی آن در مورد ایران، به مراتب پرریسک‌تر از چیزی است که در نگاه اول به نظر می‌آید.

۱) ثبات شکننده پس از جنگ: وقتی بازدارندگی به خلأ تبدیل می‌شود

در ژئوپلیتیک کلاسیک، ثبات معمولاً از یک نتیجه روشن به دست می‌آید: پیروزی قاطع، توافق پایدار، یا یک توازن قدرت قابل پیش‌بینی. وضعیت فعلی در مورد ایران—دست‌کم در برداشت بخشی از تحلیلگران—هیچ‌یک از این سه را به طور کامل ارائه نکرده است.

پس از دوره‌ای که از آن با عنوان «جنگ ۱۲ روزه» یاد می‌شود، منطقه وارد وضعیتی شد که می‌توان آن را ثبات شکننده نامید: نه صلح واقعی، بلکه یک مکث پرتنش؛ مکثی که در آن، هیچ طرفی به «نتیجه نهایی» نرسیده و همین، میل به «تمام کردن کار» را برای دور بعد افزایش می‌دهد—به‌خصوص اگر یک طرف احساس کند طرف مقابل در حال فرسایش داخلی است.

نقش عجیبِ نظارت و شفافیت در «عدم‌جنگ»

یکی از ویژگی‌های شاخص این دوره، اتکای سنگین به ISR (اطلاعات، مراقبت و شناسایی) است؛ یعنی اشباع محیط از پرنده‌ها، سامانه‌های مراقبتی، پلتفرم‌های ارتفاع بالا و ابزارهای تحلیل داده که با کمک هوش مصنوعی، میدان را «شفاف‌تر» می‌کنند. در تئوری، این شفافیت باید احتمال خطا را کم کند. اما در عمل، گاهی اثر معکوس دارد.

وقتی تصمیم‌گیران باور کنند «مه جنگ» کمتر شده و نقاط ضعف حریف را دقیق‌تر می‌بینند، ممکن است به این جمع‌بندی برسند که یک ضربه «تمیز» و کم‌هزینه ممکن است. و هیچ باوری در سیاست بین‌الملل به اندازه «باور به ضربه تمیز» بی‌ثبات‌کننده نیست.

مسئله زمان‌بندی: چرخه‌های جایگزینیِ پدافند

در منطقه‌ای که موشک و پدافند نقش محوری دارد، بازدارندگی فقط روانشناسی نیست؛ لجستیک هم هست. سامانه‌های دفاع موشکی به موجودی رهگیرها وابسته‌اند و در درگیری‌های اشباعی، مصرف رهگیرها بالاست. همین، چرخه‌های جایگزینی ایجاد می‌کند که می‌تواند زمان‌بندیِ دور بعدی تنش را شکل دهد: برخی منتظر می‌مانند تا ذخایر دفاعی تکمیل شود، برخی دیگر می‌ترسند طرف مقابل «قبل از تکمیل» اقدام کند.

جابه‌جایی ادراک: «ضعف نامتقارن» و آسیب‌پذیری مرکز

عامل دیگر، تغییر ادراک در بخشی از محافل اطلاعاتی و امنیتیِ رقیب است: این تصور که شبکه‌های بازدارنده منطقه‌ای ایران (آنچه گاه «سپر نیابتی» نامیده می‌شود) تضعیف شده و در نتیجه، «مرکز» (خود ایران) آسیب‌پذیرتر شده است.

درستی یا اغراق‌آمیز بودن این ادراک، مهم است؛ اما مهم‌تر این است که همین ادراک می‌تواند رفتار را تغییر دهد. سیاست از «مهار» به «فرصت» منتقل می‌شود: این ایده که اگر ایران در نقطه ضعف تاریخی قرار دارد، باید از آن برای تحمیل یک نتیجه پایدار استفاده کرد.

و از همین‌جا، بحران داخلی دیگر فقط تهدیدی برای تهران نیست؛ بلکه برای رقبای بیرونی، به «علامت» تبدیل می‌شود: علامت اینکه فشار ممکن است بالاخره جواب بدهد.

۲) مواد قابل اشتعال در داخل: هشت شکاف اجتماعی و جغرافیای محرومیت

اعتراضات و بحران‌های ایران را نمی‌شود با روایت‌های تک‌علتی توضیح داد: «فقط تحریم»، «فقط فساد»، «فقط شکاف نسل‌ها»، «فقط دخالت خارجی». واقعیت تلخ‌تر است: ایران با نوعی بحران انباشته روبه‌روست؛ مجموعه‌ای از شکاف‌ها که همدیگر را تقویت می‌کنند و تاب‌آوری سیستم را پایین می‌آورند.

یک راه فهم این بحران، نگاه کردن به هشت شکاف یا گسل اجتماعی است؛ شکاف‌هایی که وقتی هم‌زمان گسترش پیدا کنند، قرارداد اجتماعی را از درون فرسوده می‌کنند.

هشت شکاف تعیین‌کننده

شکاف جنسیتی: تنش‌های مربوط به آزادی‌های مدنی، اختیار بدن، سبک زندگی و حقوق اجتماعی؛ تشدیدشده پس از موج‌های اعتراضی مرتبط با «زن، زندگی، آزادی».

شکاف نسلی: فاصله عمیق بین الیت حکمرانی و نسل جوانی که تجربه جهانی‌تر، دیجیتال‌تر و متفاوتی از کرامت و آینده دارد.

شکاف قومی: نارضایتی‌های تاریخی در مناطق پیرامونی درباره توزیع منابع، سیاست‌های امنیتی و مطالبات هویتی.

شکاف مذهبی: اصطکاک بین قرائت رسمی و واقعیت زیسته جامعه؛ از تنش‌های شیعه-سنی در مناطق حساس تا شکاف سکولار-مذهبی.

شکاف مهاجرتی: فشارهای اجتماعی و اقتصادی ناشی از مدیریت جمعیت‌های مهاجر (از جمله افغان‌ها)، رقابت در بازار کار و مسئله ادغام اجتماعی.

شکاف دولت-مردم: فروپاشی اعتماد به نهادها؛ وقتی شهروند حس می‌کند سیستم قادر به اصلاح خود نیست.

شکاف طبقاتی: فرسایش طبقه متوسط، گسترش «فقیر شاغل»، و احساس وجود طبقه‌ای «مصون از هزینه‌ها».

شکاف کرامت/شأن انسانی: شاید انفجاری‌ترین شکاف. وقتی مردم احساس کنند دیده نمی‌شوند، تحقیر می‌شوند و شأنشان لگدمال شده، سیاست دیگر با «یارانه» آرام نمی‌شود.

یک جامعه ممکن است با دو یا سه شکافِ جدی هم دوام بیاورد. اما هم‌زمانی و تشدید همه این گسل‌ها، خطر «آستانه» را بالا می‌برد؛ لحظه‌ای که یک شوک کافی است تا سیستم به هم بریزد.

کمربند توسعه ناپایدار: جایی که بحران جسم پیدا می‌کند

این شکاف‌ها در سراسر کشور به یک اندازه بروز نمی‌کنند. یک مفهوم کلیدی در تحلیل‌های اخیر، کمربند توسعه ناپایدار/ناپایدارساز است؛ مسیری از شهرها و مناطق که از مراکز صنعتی تا دروازه‌های جنوبی امتداد دارد و هر کدام، ترکیبی از شکایت‌ها و رنج‌های ساختاری دارند: از قزوین، اراک، اصفهان، یزد، کرمان تا بندرعباس.

در این کمربند، توسعه اغلب «یک‌طرفه» بوده است: کارخانه آمده، اما سلامت و محیط زیست نیامده؛ اشتغال آمده، اما آب نیامده؛ رشد شهری آمده، اما کرامت و کیفیت زندگی نیامده. نتیجه، نوعی بی‌ثباتی خاص است: نه صرفاً اعتراض ایدئولوژیک، بلکه خشمِ بقا.

این، مواد قابل اشتعال است. اما مواد قابل اشتعال به‌تنهایی «دی ماه خونین» را توضیح نمی‌دهد.

برای آن، باید جرقه را فهمید—و بحثی را که حول این جرقه شکل گرفت: آیا این جرقه اتفاقی بود یا عامدانه؟

۳) وقتی اقتصاد به ابزار تبدیل می‌شود: منطق «کودتای تراستی»

فشار اقتصادی در هر کشوری می‌تواند اعتراض بسازد. اما آنچه در برخی روایت‌ها درباره ایران برجسته شد، این بود که بحران اقتصادی فقط «سوءمدیریت» نبود؛ بلکه ممکن است به شکل یک مکانیزم بی‌ثبات‌سازی عمل کرده باشد—با نقش‌آفرینی شبکه‌هایی که هم دسترسی به منابع ارزی دارند و هم می‌توانند با نگه‌داشتن، رها کردن یا جهت‌دهی منابع، سرعت سقوط را بالا ببرند.

این روایت، با عنوان «کودتای تراستی» شناخته می‌شود: سناریویی که در آن، واسطه‌ها و شبکه‌های مالیِ مرتبط با دور زدن تحریم‌ها یا مدیریت جریان ارز، از بازگرداندن منابع در لحظه حساس خودداری می‌کنند یا با اقدامات هم‌زمان، بازار را به سمت شوک می‌برند.

حتی اگر کسی این روایت را «توطئه‌محور» بداند، یک نکته روشن است: مکانیزم‌هایی مانند شوک ارزی، اگر ناگهانی باشند، اثر سیاسی‌شان به شدت مخرب است.

چرا شوک ارزی از تورم معمولی خطرناک‌تر است؟

تورم تدریجی دردناک است، اما مردم تا حدی با آن تطبیق پیدا می‌کنند. شوک ارزی اما وحشت تولید می‌کند: پس‌اندازها دود می‌شود، قیمت‌گذاری از منطق می‌افتد، خرید روزمره به قمار تبدیل می‌شود و شهروند احساس می‌کند بازی «از قبل باخته» است.

در روایت کودتای تراستی، شوک از طریق ترکیبی از اقدامات یا ترک‌فعل‌ها تشدید می‌شود؛ از جمله:

نگه داشتن منابع ارزی در لحظه نیاز بازار

اجرای ناگهانی سیاست‌های حساس مثل «یکسان‌سازی نرخ ارز» در شرایط نامناسب

تصمیم‌های دیرهنگام یا ناهمگون در نرخ بهره و سیاست‌های تثبیت

اختلال یا ناکارآمدی در رساندن حمایت‌های رفاهی، به‌خصوص در امنیت غذایی

جهش قیمت کالاهای اساسی، به‌ویژه پروتئین (گوشت و مرغ)

اثر سیاسی این چرخه فقط «فقیرتر شدن» نیست؛ فلج‌شدنِ تصویر دولت است. شهروند نتیجه می‌گیرد سیستم یا توان اداره ندارد یا عمداً علیه جامعه عمل می‌کند—هر دو برای مشروعیت کشنده است.

مسئله زمان‌بندی: تصادف یا هم‌آهنگی؟

یکی از گره‌های اصلی تحلیل، هم‌زمانیِ لرزش‌های اقتصادی با لحظه‌های دیپلماتیک و امنیتی است. دیدگاه «بیرون-به-درون» بر هم‌زمانی و سناریوی «پنجره طلایی» تاکید می‌کند. دیدگاه «درون-به-بیرون» بر این نکته پافشاری می‌کند که ساختار داخلی آن‌قدر فرسوده بود که هر شوکی می‌توانست انفجار بسازد.

یک جمع‌بندی واقع‌بینانه‌تر این است: فرسایش داخلی، احتمال انفجار را بالا می‌برد؛ اما زمان‌بندی، شدت و شکل انفجار را تعیین می‌کند. بازیگران بیرونی ممکن است بحران را از صفر خلق نکنند، اما می‌توانند از آن بهره‌برداری کنند، آن را تشدید کنند یا در لحظه اوج، فشار را چند برابر کنند. شبکه‌های داخلی نیز ممکن است «عامل خارجی» نباشند، اما می‌توانند فرصت‌طلبانه کاری کنند که نتیجه‌اش همسو با منافع بیرونی شود.

به بیان ساده: آتش می‌تواند داخلی باشد، کبریت می‌تواند در دست‌های مختلفی بچرخد.

و وقتی کبریت روشن شد، شکل اعتراض هم نسبت به گذشته تغییر کرده بود.

۴) از «جنبش» تا «ناجنبش» تا جنگ شهری: چرا دی ماه متفاوت بود؟

بخش زیادی از ذهن عمومی هنوز اعتراض را با الگوی قرن بیستم می‌فهمد: رهبر، شعار، سازمان، مذاکره. ایران هم چنین تجربه‌هایی داشته؛ ۱۳۸۸ مثال شناخته‌شده آن است. اما رخدادهای اواخر ۱۴۰۴ در بسیاری از روایت‌ها، در این قالب نمی‌گنجید.

الگوی قدیم: جنبش‌های سازمان‌یافته با مطالبه روشن

جنبش‌های کلاسیک معمولاً ویژگی‌هایی دارند مثل:

رهبری و چهره‌های مشخص

پایگاه اجتماعی نسبتاً منسجم (اغلب طبقه متوسط شهری)

مطالبات اصلاحی درون‌سیستمی

شکل‌های سازمانی پایدار (احزاب، انجمن‌ها، ائتلاف‌ها)

اعتراضات ۱۳۸۸ تا حد زیادی به این مدل نزدیک بود: تهران‌محور، سیاسی-انتخاباتی، پرنماد، اما با سطح درگیری مسلحانه محدود.

الگوی جدید: «ناجنبش»ِ بقا

در مقابل، برخی تحلیل‌ها اعتراضات اواخر ۱۴۰۴ را با مفهوم «ناجنبش» توضیح می‌دهند: کنش جمعیِ گروه‌های حاشیه‌ای که به دلیل بسته بودن کانال‌های رسمی، سازمان سیاسی کلاسیک ندارند. پیوندشان نه عضویت حزبی، بلکه رنج مشترک است. زندگی روزمره‌شان پر از «کنش‌های بقامحور» است—کار غیررسمی، حاشیه‌نشینی، سازوکارهای موقت برای زنده‌ماندن—و وقتی شوک اقتصادی برسد، همین کنش‌های پراکنده، ناگهان به اعتراض جمعی بدل می‌شود.

این توضیح می‌دهد چرا اعتراض می‌تواند بدون رهبری مرکزی، هم گسترده باشد و هم بی‌سر؛ چرا گاهی «سازمان‌نیافته» به نظر می‌رسد، اما در واقع، شبکه‌ای از رنج‌ها و محرومیت‌ها آن را به هم می‌دوزد.

نقطه ترسناک: «تگزاسی‌شدن» و سایه سلول‌های مسلح

آنچه دی ماه را خونین‌تر و ترسناک‌تر کرد، فقط اعتراض نبود؛ بلکه در برخی روایت‌ها، نشانه‌هایی از درگیری مسلحانه سازمان‌یافته هم دیده می‌شد: حمله به مراکز امنیتی، ضربه به زیرساخت‌ها، و حضور سلاح‌هایی که بیشتر به فضاهای شورشی شبیه است تا اعتراض خیابانی.

برخی این وضعیت را با استعاره «تگزاسی‌شدن» توصیف می‌کنند: عادی شدن تیراندازی و مواجهه مسلحانه در بافت شهری.

اینجا باز دو تفسیر روبه‌روی هم قرار می‌گیرد:

تفسیر رادیکال‌شدن ساختاری: فقر شدید، تحقیر، نابودی زیست‌محیطی و احساس بن‌بست، جامعه را به خشونت سوق می‌دهد؛ وقتی مردم حس کنند چیزی برای از دست دادن ندارند، کنترل اجتماعی فرو می‌ریزد.

تفسیر مهندسی تاکتیکی: ظهور هم‌زمانِ گروه‌های مسلح یا سلول‌های هماهنگ در نقاط مختلف، نشانه فعال‌سازیِ شبکه‌هایی است که فراتر از اعتراض خودجوش عمل می‌کنند.

واقعیت ممکن است ترکیبی باشد. جامعه‌ای که از نظر اقتصادی و کرامتی فرسوده شده، آماده‌تر برای نظامی‌سازی است—چه توسط بازیگران بیرونی، چه رقابت‌های داخلی، و چه کارآفرینان خشونت در سطح محلی.

اما یک پرسش کلیدی باقی می‌ماند: چرا امروز «هم‌آهنگ‌سازی» سریع‌تر شده و چرا روایت‌ها می‌توانند با سرعتی بی‌سابقه به سمت رادیکالیزه کردن فضا بروند؟

پاسخ، در محیط دیجیتال است.

۵) جامعه پلتفرمی: الگوریتم‌ها به‌عنوان «آب‌وهوای سیاسی»

در دهه قبل، تحلیلگران از «جامعه شبکه‌ای» حرف می‌زدند: اتصال افقی، تبادل اطلاعات، هماهنگی از پایین. این هنوز وجود دارد، اما دیگر غالب نیست. امروز بخش مهمی از سیاست داخل جامعه پلتفرمی رخ می‌دهد؛ جایی که الگوریتم‌ها فقط پیام‌رسان نیستند، بلکه شکل‌دهنده واقعیت اجتماعی هستند.

از پیوند اجتماعی به قیف الگوریتمی

در شبکه‌های اجتماعی کلاسیک، شما غالباً از طریق آدم‌هایی که می‌شناسید چیزی می‌آموزید: خانواده، دوستان، همکاران. در جامعه پلتفرمی، شما از طریق موتورهای پیشنهاددهی یاد می‌گیرید—موتورهایی که هدفشان «نگه داشتن شما» است و معمولاً با تقویت احساسات شدید بهتر کار می‌کنند: خشم، ترس، اطمینان افراطی، نفرت، و هیجان.

این یعنی:

خشم سریع‌تر از ظرافت پخش می‌شود

نمایش و شوک از زمینه و تحلیل جلو می‌زند

نظریه توطئه از پیچیدگی واقعی جذاب‌تر می‌شود

تکرار محتوا، حتی اگر غلط باشد، آن را «باورپذیر» می‌کند

«مارپیچ سکوت» نسخه جدید می‌گیرد

مارپیچ سکوت در جامعه‌شناسی می‌گوید وقتی افراد فکر کنند نظرشان اقلیت است، سکوت می‌کنند. الگوریتم‌ها این را تشدید می‌کنند: صدای میانه‌رو کمتر دیده می‌شود، محتوای تندتر بیشتر بالا می‌آید. نتیجه اینکه کسانی که خواهان آرام‌سازی‌اند، کم‌کم کنار می‌روند و میدان به صداهای خواهان تشدید سپرده می‌شود.

در نهایت، «حال و هوای عمومی» تحریف می‌شود: نه لزوماً آنچه اکثریت باور دارد، بلکه آنچه الگوریتم قابل دیدن می‌کند.

چرا این به شتاب اعتراض کمک می‌کند؟

در زمینه ایران، جامعه پلتفرمی می‌تواند:

بسیج را در شهرهای متعدد هم‌زمان کند

شایعه را به موجِ وحشت تبدیل کند

افراد را در «اتاق‌های شنیداری» محبوس کند؛ هرکس فقط یک روایت را بشنود

امکان راستی‌آزمایی را کم کند؛ چون محتوا با قطعیت و هیجان بسته‌بندی می‌شود

این به معنای «علت بودن تکنولوژی» نیست. به این معناست که تکنولوژی سرعت، مقیاس و روانشناسیِ بحران را تغییر داده است؛ سیاست مثل هواشناسی شده: ناگهانی، طوفانی، و سخت برای سرد کردن.

و این دقیقاً همان نوع بی‌ثباتی داخلی است که برای یک دکترین فشار بیرونی، قابلیت تبدیل شدن به اهرم را دارد.

۶) «صلح از طریق قدرت»: دیپلماسی قهری در عصر جنگ جراحی‌شده

عبارت «صلح از طریق قدرت» قدیمی است؛ اما نحوه عملیاتی شدن آن در سیاست امروز متفاوت شده است. کمتر شبیه منطق لشکرکشی‌های تمام‌عیار اوایل دهه ۲۰۰۰ و بیشتر شبیه یک سامانه ترکیبی است: نمایش قدرت نظامی + بهره‌برداری از شکاف‌های داخلی + مداخله کم‌هزینه.

هدف در این چارچوب الزاماً اشغال کشور نیست؛ بلکه رساندن حریف به وضعیت «تسلیم راهبردی» است: جایی که الیت حاکم باور کند ادامه مقاومت هزینه‌ای وجودی دارد و باید تغییر رفتار بنیادی بدهد.

سه ستون بازدارندگی معاصر

می‌توان این چارچوب را با سه ستون توضیح داد:

تهدید معتبر

نه هشدارهای کلی، بلکه آمادگی قابل مشاهده و قابلیت اقدام—به شکلی که حریف باور کند گزینه نظامی واقعی و نزدیک است.

بهره‌برداری از شکاف‌های داخلی

استفاده از گسل‌های اجتماعی، قومی و اقتصادی به‌عنوان چندبرابرکننده فشار. کشوری که از داخل دچار تنش است، ظرفیت مقاومت هماهنگ بیرونی‌اش پایین‌تر می‌آید.

مداخله کم‌هزینه

ترجیح عملیات ویژه، نیابتی‌ها و ضربه‌های نقطه‌ای به جای جنگ و اشغال؛ برای اجتناب از هزینه‌های سیاسی و مالیِ «جنگ‌های بی‌پایان».

به همین دلیل است که برخی تحلیل‌ها بین «مدل ونزوئلا» و مدل عراق ۲۰۰۳ تفاوت می‌گذارند: اینجا آرزو این است که بدون فروپاشی کاملِ دولت و بدون درگیری طولانی، نتیجه سیاسی پایدار حاصل شود.

آرایش نظامی به‌عنوان «پیام»

در دیپلماسی قهری، استقرارها پیام‌اند. بمب‌افکن‌های راهبردی، سامانه‌های پدافندی، گروه‌های ناو هواپیمابر، و ابزارهای ISR تنها برای جنگ نیستند؛ برای قاب‌بندی روانی هم هستند: اینکه گزینه‌ها آماده‌اند، آسیب‌پذیری‌ها دیده شده، و زمان در حال تمام شدن است.

هدف این است که حریف بین دو مسیر گیر کند: مذاکره از موضع ضعف یا خطر یک تشدید فاجعه‌بار.

در برخی روایت‌ها حتی از لحظه‌هایی صحبت می‌شود که بحران تا آستانه اقدام پیش رفت و سپس متوقف شد—نوعی «تعلیقِ حساب‌شده» برای مدیریت تشدید و همزمان بالا بردن تنش داخلیِ تصمیم‌گیری در تهران. چه این روایت‌ها دقیق باشد چه نه، منطق کلی روشن است: قهریت در سیاست امروز با «تعلیقِ کالیبره‌شده» تغذیه می‌شود؛ نزدیک شدن به لبه، عقب‌نشینی، سپس نزدیک شدن دوباره—تا جایی که الیت هدف بر سر «مقاومت یا سازش» از درون دچار شکاف شود.

و همین شکاف درونی، میدان اصلی جنگ است.

۷) وسوسه «مدل ونزوئلا»—و اینکه چرا ایران ونزوئلا نیست

استراتژیست‌ها عاشق الگو هستند. ونزوئلا به این دلیل وارد گفتار امنیتی شده که نمونه‌ای از فشار کم‌هزینه به نظر می‌رسد: تحریم، انزوا، تهدید عملیات ویژه، تلاش برای تشویق به انشقاق در الیت، و بهره‌برداری از شکاف‌های داخلی.

جذابیت این مدل سیاسی است: «اثر بالا با هزینه پایین».

ایده «پنجره جراحی»

در منطق عملیات ویژه، هدف فتح سرزمین نیست؛ هدف قطع کردن سر سیستم است: ضربه به گره‌های رهبری و فرماندهی، ایجاد شوک در انسجام درونی، و سپس امید به «آبشاری از انشقاق».

سکانس آرمانی این است:

تهدید معتبر باعث می‌شود برخی درون سیستم باور کنند مرکز نمی‌تواند دوام بیاورد

شبکه‌های داخلی (به هر دلیل) فرسایش را سریع‌تر می‌کنند

ضربه نقطه‌ای—یا حتی تهدید آن—هل نهایی را می‌دهد

نظم جدید بدون اشغال گسترده شکل می‌گیرد

این رؤیای «مداخله کم‌هزینه» است.

مشکل ایران: عمق، ظرفیت و خطر جنگ منطقه‌ای

ایران اما به سادگیِ ونزوئلا نیست. ایران:

عمق جغرافیایی و ساختار دولتی بزرگ و پیچیده دارد

توانمندی موشکی قابل توجهی دارد

قابلیت ایجاد اختلال در مسیرهای انرژی و کشتیرانی منطقه را دارد

لایه‌های امنیتی متعددی دارد که دقیقاً برای جلوگیری از انشقاق طراحی شده‌اند

مهم‌تر از همه، یک اقدام «جراحی» در ایران می‌تواند به سرعت به جنگ منطقه‌ای بلغزد—از جمله سناریوهای مرتبط با اختلال در تنگه هرمز و پیامدهای جهانی انرژی.

به همین دلیل، یکی از پررنگ‌ترین نگرانی‌های تحلیل ریسک، فقط «تغییر رژیم» نیست؛ بلکه فروپاشی و تکه‌تکه شدن دولت است؛ آنچه با واژه‌هایی مثل «سوریه‌ای شدن» یا «لیبیایی شدن» توصیف می‌شود: چندپارگی قدرت، گسترش گروه‌های مسلح، بحران انسانی طولانی، و گسترش ناامنی فرامرزی.

چرا «سر بریدن بدون فروپاشی» دشوار است؟

برخی نظریه‌ها می‌گویند می‌توان رهبری ایدئولوژیک را حذف کرد و در عین حال، بوروکراسی و بخشی از نیروهای نظامی را حفظ کرد تا کشور فرو نپاشد. اما در واقعیت، ضربه‌های سر-محور اغلب خلأ قدرت ایجاد می‌کنند، انتقام‌جویی را تحریک می‌کنند و رقابت جناح‌ها را تشدید می‌کنند—به‌ویژه در کشوری که مشروعیت داخلی‌اش از قبل تضعیف شده باشد.

پس حتی اگر «مداخله کم‌هزینه» به معنای «بدون اشغال» باشد، لزوماً به معنای «بدون بحرانِ حداکثری» نیست.

پس آینده چه می‌شود؟ می‌توان آن را با سه مسیر کلی تصویر کرد.

۸) سه مسیر پیشِ رو: تسلیم، جراحی، یا آتش‌سوزی منطقه‌ای—و کلید واقعی برای دور زدن هر سه

اگر از وضعیت اضطراری اواخر ۱۴۰۴ به جلو نگاه کنیم، سه سناریو شکل می‌گیرد. هیچ‌کدام پاک و بی‌هزینه نیست.

سناریو الف: تسلیم راهبردی از طریق یک توافق حداکثری

در این مسیر، تهران محدودیت‌های بسیار گسترده را می‌پذیرد—در روایت‌هایی، با تعابیری مثل «صفرسازی غنی‌سازی» و محدودیت‌های جدی موشکی—در برابر بقا و کاهش فشار.

این مسیر جنگ را عقب می‌اندازد، اما در داخل می‌تواند انفجاری باشد. حاکمیتی که «تسلیم» خوانده شود، ممکن است با شورش‌های درون‌سیستمی، کودتای سخت‌گیران یا شکاف در نیروهای امنیتی مواجه شود. تسلیم می‌تواند جنگ خارجی را کم کند، اما می‌تواند جنگ داخلیِ الیت را آغاز کند.

سناریو ب: مداخله اطلاعاتی-نظامیِ نقطه‌ای

در این مسیر، رقبای خارجی تلاش می‌کنند ترکیب فشار + شکاف الیت + ضربه محدود را عملی کنند؛ همان رؤیای «مدل ونزوئلا».

این سناریو برای برخی برنامه‌ریزان بیرونی جذاب است، به‌خصوص اگر دی ماه را نشانه «شکنندگی شدید» ایران تلقی کنند. اما در عین حال، بیشترین پتانسیل «پس‌زنی» و ورود به بحران بلندمدت را دارد؛ به‌ویژه اگر انسجام درونی اشتباه خوانده شود یا واکنش ملی‌گرایانه دست کم گرفته شود.

سناریو ج: آتش‌سوزی منطقه‌ای

بدترین حالت: ضربات پیش‌دستانه، مارپیچ تشدید، حمله به دارایی‌های آمریکا در منطقه، و درگیری گسترده که هم منطقه را می‌سوزاند و هم بازار انرژی جهانی را به هم می‌ریزد.

اغلب بازیگران از این سناریو می‌ترسند. اما بحران‌ها معمولاً «اجازه» نمی‌گیرند. وقتی بازدارندگی بد فهمیده شود، یا رهبران احساس کنند به گوشه رانده شده‌اند، یا مشروعیت داخلی آن‌قدر افت کند که تشدید بیرونی به ابزار سیاست داخلی تبدیل شود، آتش می‌تواند شعله‌ور شود.

حقیقت تلخ: یارانه مشروعیت نمی‌سازد

یکی از روشن‌ترین درس‌های دی ماه این است که پرداخت‌های نقدی دیگر توان خرید آرامش را ندارد. وقتی محرک اصلی اعتراض «کرامت» و «فاصله دولت-مردم» باشد، پولِ مقطعی نه تنها کارآمد نیست؛ گاهی توهین‌آمیز تعبیر می‌شود—نشانه اینکه دولت «قیمت‌ها را می‌فهمد، اما انسان‌ها را نه».

چه چیزی واقعاً ریسک را پایین می‌آورد؟

اگر هدف جلوگیری از هر سه مسیر پرهزینه باشد—تسلیم، جراحی، آتش‌سوزی—راه‌حل یک شعار نیست؛ یک تغییر سخت در نسبت دولت و جامعه است. گام‌های موثر معمولاً کم‌هیجان‌اند، اما راهبردی‌اند:

بازسازی اعتماد نهادی از طریق حکمرانی قابل پیش‌بینی—به‌خصوص در سیاست ارزی و نظام رفاه.

پرهیز از «جراحی‌های اقتصادی پرریسک» در پنجره‌های آسیب‌پذیری بالا؛ مثل افزایش ناگهانی قیمت سوخت یا شوک ارزی بدون سپر اجتماعی.

کاهش شکاف کرامت با سیاست‌های احترام‌آمیز، پاسخ‌گو و حق‌محور؛ نه صرفاً بسته‌های معیشتی.

مدیریت خطر تجزیه و چندپارگی در مناطق حساس با ترکیب توسعه واقعی و سیاست‌های ادغام‌ساز، نه صرفاً رویکرد امنیتیِ خشک.

پذیرفتن اینکه جامعه پلتفرمی یک میدان واقعی است: مقابله با اطلاعات نادرست بدون تبدیل هر صدای منتقد به دشمن، چون این کار دقیقاً قیف‌های رادیکال را تقویت می‌کند.

پارادوکس راهبردی اینجاست: اصلاح داخلی فقط «اخلاقی» نیست؛ دفاعی هم هست. دولتی که شکاف‌هایش را باز بگذارد، در عمل امکان بهره‌برداری بیرونی را بالا می‌برد. دولتی که قرارداد اجتماعی‌اش را ترمیم کند، «پنجره فرصت» دکترین‌های قهری را کوچک می‌کند.

جمع‌بندی: بحران ایران یک داستان نیست؛ برخوردِ سیستم‌هاست

«دی ماه خونین» صرفاً یک موج اعتراض نبود. تلاقی سه سیستم بود که هم‌زمان فعال شدند:

جامعه‌ای با شکاف‌های رو‌به‌گسترش—به‌ویژه در سطح کرامت و اعتماد.

اقتصادی آسیب‌پذیر در برابر شوک—چه از سر ناکارآمدی، چه از سر رقابت‌های درونی و سوءاستفاده، و چه ترکیبی از هر دو.

محیط منطقه‌ایِ مبتنی بر قهریت—جایی که برخی رقبای ایران تصور می‌کنند کشور در نقطه ضعف تاریخی قرار دارد و باید نتیجه‌ای «دائمی» تحمیل کرد؛ ترجیحاً بدون هزینه جنگ تمام‌عیار.

اگر یک تصویر ساده بخواهیم: ایران شبیه ساختمانی است که ستون‌هایش ترک برداشته. ناکامی‌های داخلی سازه را تضعیف می‌کند. شوک‌های اقتصادی آن را می‌لرزاند. فشار بیرونی درست وقتی وارد می‌شود که پی بیشترین ضعف را دارد. پرسش اصلی دیگر این نیست که «فشار می‌آید یا نه». پرسش این است که کدام چیز زودتر تغییر می‌کند: سرعت ترمیم داخلی، صبرِ فشار خارجی، یا ظرفیت منطقه برای جلوگیری از جنگی که هیچ‌کس واقعاً نمی‌تواند آن را کنترل کند.

برای خواننده غیرمتخصص، این تحلیل کمک می‌کند بفهمد چرا گاهی اعتراض «ناگهان» رخ می‌دهد، حتی اگر به نظر برسد «دیروز چیزی تغییر نکرد». واقعیت این است که تغییرات سال‌ها جمع می‌شوند و یک روز به آستانه می‌رسند.

برای متخصصان، پیام تیزتر است: آینده ثبات ایران کمتر از هر زمان دیگری فقط به موشک و مذاکره وابسته است و بیشتر به این بستگی دارد که دولت بتواند مشروعیت و تاب‌آوری را سریع‌تر بازسازی کند؛ پیش از آنکه رقبای بیرونی شکاف مشروعیت را به اهرم تبدیل کنند. همچنین به این بستگی دارد که برنامه‌ریزانِ قهری، در برابر وسوسه خطرناکِ «راه‌حل جراحیِ تمیز» مقاومت کنند—وسوسه‌ای که در بسیاری از نقاط جهان، نتایجش از خودِ بیماری ویرانگرتر بوده است.

دی ماه خونین یک چیز را روشن کرد: در خاورمیانه امروز، مرز بحران داخلی و بازی ژئوپلیتیک عملاً فروریخته است. شوک ارزی می‌تواند رویداد امنیت ملی باشد؛ اعتراض خیابانی می‌تواند پیام منطقه‌ای تولید کند؛ و الگوریتم می‌تواند مثل یک سلاح روانی عمل کند.

و وقتی این عناصر با هم ترکیب شوند، هزینه «بدخوانیِ لحظه» می‌تواند فاجعه‌بار باشد—برای ایران و برای همه اطراف آن.


مجتبی م. منصوری
12ام بهمن یکهزار و چهارصد و چهار خورشیدی

ایرانسیاستاقتصاداعتراضاتشبکه اجتماعی
۳
۰
مجتبی م. منصوری
مجتبی م. منصوری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید