ویرگول
ورودثبت نام
مجتبی م. منصوری
مجتبی م. منصوری
مجتبی م. منصوری
مجتبی م. منصوری
خواندن ۲۱ دقیقه·۳ روز پیش

وطن زخمی و خسته، میهن پایدار و ماندگار

تأملی در مسئولیت تاریخی ما در قبال ایران امروز و سرنوشت‌اش

 

مقدمه

 

این روزگار ما را در بزمی غریب نشانده است؛ بزمی که در آن، آوای شکایت و خستگی از هر سوی برمی‌خیزد.

هرگاه سخن از «حرمتِ میهن» یا «مظلومیتِ وطن» گفته می‌شود، پاسخی تلخ اما واقعی در نگاه و زبان بسیاری نقش می‌بندد:

کدام وطن؟ کدام میهن؟ این سرزمینِ فرسوده، این خانۀ پُرآشوب، این مردمانِ از نفس‌افتاده…

و پرسشِ تلخ‌تر: «از چه چیز می‌خواهید دفاع کنید؟»

 

این صدا، پژواک رنجی واقعی است؛ رنج نسلی که زیر بار دشواری‌های معیشتی، گسست اجتماعی، و آزردگی‌های انباشته، گاه حتی به سایۀ خود نیز بی‌اعتماد شده است.

این حقیقت را باید دید و شنید؛ نه با رنجش، بلکه با فهمی عمیق‌تر. زیرا هیچ گفت‌وگویی بی‌اعتراف به این درد، آغاز نمی‌شود.

 

اما درست در همین لحظۀ تاریک است که باید میان دو ساحت تمایز نهاد:

میان «وطنِ روزمره» و «میهنِ تاریخی».

وطن، جغرافیای زیست روزانه ماست؛ جایی که در آن نان می‌خوریم، می‌جنگیم، می‌کوشیم، فرو می‌ریزیم و دوباره برمی‌خیزیم.

اما میهن، گستره‌ای ژرف‌تر است: رشته‌ای ممتد از حافظۀ تاریخی، فرهنگ، زبان‌ها، آیین‌ها و تداوم نسل‌هایی که این خاک را از سومریان و ایلامیان تا امروز، از فرسودگی به جاودانگی برده‌اند.

و درست از همین تمایز است که بحث ما آغاز می‌شود:

آیا می‌توان به بهانۀ زخمی که «وطن» امروز بر تن دارد، به بهانۀ شاخه‌هایی شکسته و خشکیده درجای جای گرده‌اش، ریشۀ «میهن» را از خاک برکشید و به باد سپرد؟

آیا می‌توان خانۀ هزارساله را به جرم ویرانی سقف امروزش فروخت؟

آیا می‌توان حکومتی را با میهن مترادف دانست؟

و آیا آزادگی و بهروزی از بیرون مرزها می‌جوشد یا از نیرویی که باید در درون یک ملت برانگیخته شود؟

 

این پرسش‌ها، آغازِ نقبی است که ما را از هیاهوی سطح، به ژرفای تاریخ می‌برد تا ببینیم چرا میهن ماندگار است، هرچند وطن خسته باشد.

  

ایران؛ پیکره‌ای کهن‌تر از دولت‌ها

 اگر تاریخ ایران را همچون پیکره‌ای زنده در نظر آوریم، دولت‌ها و حکومت‌ها بر آن همانند جامه‌هایی‌اند که در گذر زمان بر تن آن پوشانده و سپس از تنش برداشته شده‌اند. جامه‌ها کهنه می‌شوند، پاره می‌شوند و گاه به زور از تن برکنده می‌شوند؛ اما آن پیکرۀ عمیق‌تر، که نامش «ایران» است، همچنان باقی می‌ماند.

 

از همین روست که درک سرگذشت این سرزمین، تنها با نگاه به دولت‌ها ممکن نیست. باید به لایه‌ای ژرف‌تر نگریست: به آن تداوم تاریخی که از دل شکست‌ها نیز ادامه یافته است.

 

در سال ۳۳۰ پیش از میلاد، هنگامی که سپاهیان اسکندر مقدونی پس از شکست داریوش سوم به پارسه رسیدند و تخت‌جمشید را در آتش افکندند، بسیاری در جهان آن روزگار گمان کردند که امپراتوری هخامنشی و با آن «ایران» نیز برای همیشه پایان یافته است. فروپاشی آن شاهنشاهی عظیم، که از رود سند تا سواحل مدیترانه گسترده بود، حادثه‌ای کوچک در تاریخ نبود. ساختار سیاسی که قرن‌ها بر بخش بزرگی از جهان فرمان رانده بود، درهم شکست.

اما آنچه از میان رفت، یک دولت بود، نه یک تمدن.

 

چند سده بعد، در همین جغرافیا، دولت اشکانیان سر برآورد و پس از آن ساسانیان. آنچه این تداوم را ممکن ساخت، تنها قدرت نظامی نبود؛ بلکه نوعی حافظۀ فرهنگی و تاریخی بود که در زبان، سنت‌ها و ساختارهای اجتماعی این سرزمین باقی مانده بود.

 

در سدۀ هفتم میلادی نیز هنگامی که دولت ساسانی در سال ۶۵۱ میلادی فروپاشید، باز بسیاری تصور کردند که ایران به پایان رسیده است. اما این بار نیز تاریخ مسیر دیگری پیمود. زبان‌ها و فرهنگ‌های این سرزمین در بستر قرون بعدی دوباره بالیدند و ادبیات، علوم و هنر خود را باز پدید آوردند و یکایک ستون‌های هویت فرهنگی این سرزمین شدند.

در آغاز هزارۀ دوم میلادی، فردوسی در توس شاهنامه را سرود؛ اثری که تنها یک منظومۀ ادبی نبود، بلکه تلاشی آگاهانه برای حفظ حافظۀ تاریخی و اسطوره‌ای ایران بود. او در حقیقت رشته‌ای را که قرن‌ها پیش آغاز شده بود، دوباره به هم پیوند زد و به نسل‌های بعد سپرد.

 

اما اگر بخواهیم تصویر راستین‌تری از «میهن» ترسیم کنیم، نباید آن را تنها در صدای یک شاعر یا در روایت یک قوم یا یک زبان خلاصه کنیم. ایران تاریخی، سرزمین تک‌صدایی نبوده است.

 

در سرزمین‌های آذربایجان، قطران تبریزی در قرن پنجم هجری شعر سرود و سده‌ها بعد شهریار با زبان فارسی و ترکی پیوندی تازه میان فرهنگ‌ها آفرید. در سرزمین کردان، احمد خانی در قرن هفدهم میلادی روایت‌های حماسی و عرفانی را در قالب ادبیات کردی پروراند. در گیلان و دیلمان سنت‌های بومی و روایت‌های شفاهی قرن‌ها تداوم یافت. در خوزستان، شعر عربی ایرانی بخشی از فرهنگ این سرزمین شد. در بلوچستان، منظومه‌های حماسی بلوچی نسل به نسل نقل گردید. در میان لرها نیز سنت‌های شفاهی و حماسی، تاریخ و حافظۀ جمعی را زنده نگه داشت.

 

به این معنا، ایران نه محصول یک زبان و نه حاصل یک قوم است؛ بلکه نتیجۀ هم‌نشینی و هم‌افزایی مردمانی است که هر یک سهمی در ساختن این پیکرۀ تاریخی داشته‌اند.

 

از همین‌روست که می‌توان گفت «ایران» پیش از آنکه یک دولت باشد، یک تمدن است؛ تمدنی که دولت‌ها در آن زاده می‌شوند، می‌بالند و گاه فرو می‌ریزند، اما خود آن تمدن همچنان به حیات خویش ادامه می‌دهد.

درک این نکته، شرط نخست فهم آن چیزی است که ما «میهن» می‌نامیم. زیرا اگر میهن را تنها به حکومت‌ها فروبکاهیم، هر بحران سیاسی به معنای پایان آن خواهد بود. اما اگر آن را به مثابۀ تداوم تاریخی یک جامعه ببینیم، آنگاه درمی‌یابیم که حتی در دل شکست‌ها نیز امکان بازسازی وجود دارد.

و تاریخ ایران، بیش از هر چیز، تاریخ همین بازسازی‌های پی‌درپی است.

 

 

سده‌های طوفان؛ از مغول تا جنگ‌های روس

 

اگر تاریخ ایران تنها تاریخ دولت‌ها بود، این سرزمین باید بارها از صفحۀ جهان محو می‌شد. اما تاریخ ایران بیش از هر چیز تاریخ ایستادگی جامعه‌ای است که در برابر طوفان‌هایی سهمگین (گاه از بیرون و گاه از درون) کوشیده است خود را بازسازی کند.

 

در سال ۱۲۱۹ میلادی، هنگامی که سپاهیان چنگیزخان از مرزهای شرقی گذشتند و به قلمرو خوارزمشاهیان تاختند، یکی از سهمگین‌ترین فاجعه‌های تاریخ این سرزمین آغاز شد. شهرهایی چون بخارا، سمرقند، مرو و نیشابور در فاصله‌ای کوتاه به ویرانی کشیده شدند. منابع تاریخی از کشتارهایی سخن گفته‌اند که ابعاد آن‌ها حتی در معیارهای خشن قرون وسطی نیز تکان‌دهنده بود. در نیشابور، پس از کشته شدن داماد چنگیز، فرمانی صادر شد که تقریباً هیچ جانی در شهر باقی نماند.

 

این حادثه تنها شکست یک دولت نبود؛ فروپاشی ساختارهای اقتصادی، جمعیتی و فرهنگی در بخش‌های وسیعی از ایران بود. اما تاریخ در همان جا متوقف نشد. در سده‌های بعد، حتی در سایۀ حکومت ایلخانان مغول، نشانه‌های بازسازی پدیدار شد. در قرن سیزدهم میلادی، خواجه نصیرالدین طوسی در مراغه رصدخانه‌ای بنیان نهاد که یکی از مراکز مهم علمی جهان آن روزگار شد. چنین نمونه‌هایی نشان می‌دهد که حتی در دل ویرانی نیز، توان بازسازی در جامعۀ ایرانی خاموش نشد.

 

چند قرن بعد، در سال ۱۷۲۲ میلادی، حادثه‌ای دیگر این سرزمین را تا آستانۀ فروپاشی پیش برد. محمود افغان پس از محاصره‌ای طولانی وارد اصفهان شد و دولت صفوی، که بیش از دو قرن بر ایران فرمان رانده بود، سقوط کرد. قحطی، ناامنی و آشوب بسیاری از مناطق را فراگرفت. در همان زمان، روسیه از شمال و امپراتوری عثمانی از غرب به بخش‌هایی از خاک ایران پیشروی کردند و خطر تجزیۀ کشور بیش از هر زمان دیگری واقعی به نظر می‌رسید.

در دهۀ ۱۷۳۰ میلادی، نادر توانست بسیاری از مناطق از دست رفته را بازپس گیرد و تا اندازه‌ای انسجام سیاسی کشور را بازسازی کند. اگرچه حکومت او بعدها به خشونت و استبداد گرایید، اما آن لحظۀ تاریخی نشان داد که جامعۀ ایران هنوز توان گرد آمدن و مقابله با بحران‌های بزرگ را دارد.

در جنوب نیز رقابت قدرت‌های اروپایی عرصه‌ای دیگر از کشاکش تاریخی را شکل داده بود. در سال ۱۶۲۲ میلادی، نیروهای ایرانی به فرماندهی امام‌قلی‌خان توانستند با همکاری ناوگان انگلیسی که در پی آغاز دوران استعماری خود بودند پرتغالی‌ها را از جزیرۀ هرمز بیرون برانند. این رخداد نشان می‌داد که خلیج فارس نه تنها برای ایران، بلکه برای قدرت‌های جهانی نیز اهمیتی ژئوپولیتیکی یافته بود.

 

اما یکی از تلخ‌ترین فصل‌های تاریخ ایران در آغاز قرن نوزدهم رقم خورد؛ زمانی که ایران قاجاری در برابر امپراتوری روسیه تزاری وارد دو جنگ شد. جنگ نخست از سال ۱۸۰۴ تا ۱۸۱۳ میلادی ادامه یافت و با عهدنامۀ گلستان پایان گرفت. جنگ دوم در سال‌های ۱۸۲۶ تا ۱۸۲۸ رخ داد و با عهدنامۀ ترکمانچای به پایان رسید. نتیجۀ تلخ این دو جنگ از دست رفتن بخش‌های وسیعی از قفقاز از جمله گرجستان، ارمنستان و بخش‌هایی از داغستان و شمالِ آذربایجان بود.

 

اما اگر این رخدادها را تنها به قدرت نظامی روسیه نسبت دهیم، در حقیقت از بخشی از واقعیت تاریخی چشم پوشیده‌ایم. در پس این شکست‌ها، ضعف عمیق‌تری نیز وجود داشت: نبود نگاه ژئوپولیتیکی و درک راهبردی از جهان در حال دگرگونی آن روزگار.

 

در آغاز قرن نوزدهم، اروپا درگیر تحولات عظیمی بود. جنگ‌های ناپلئونی، رقابت قدرت‌های بزرگ و شکل‌گیری نظم تازه‌ای در روابط بین‌الملل، نقشۀ سیاسی جهان را دگرگون می‌کرد. اما در ایران، بخش بزرگی از نخبگان سیاسی و اجتماعی(از دربار گرفته تا بخشی از طبقات مؤثر و حتی برخی از مراکز مذهبی) درکی روشن از این دگرگونی‌ها نداشتند.

 

نه دستگاه حکومتی قاجار، نه بخش مهمی از نخبگان فکری و نه بسیاری از نیروهای اجتماعی، تصویری دقیق از توازن قدرت جهانی و تحولات نظامی و اقتصادی آن زمان در اختیار نداشتند. فقدان تحلیل ژئوپولیتیکی، ناآگاهی از توان واقعی کشور، و ناتوانی در سنجش دقیق امکانات و خطرات، سبب شد که تصمیم‌هایی گرفته شود که پیامدهای آن برای نسل‌ها باقی ماند.

 

از سوی دیگر، در درون جامعه نیز کسانی بودند که دل خوش به وعده‌ها و حمایت قدرت‌های خارجی داشتند. برخی به امید پشتیبانی این یا آن دولت اروپایی، منافع و سرنوشت کشور را به بازی‌های دیپلماتیک قدرت‌های بزرگ گره می‌زدند. چنین نگاه‌هایی که گاه با ساده‌اندیشی و گاه با وابستگی همراه بود در عمل راه را برای نفوذ بیشتر قدرت‌های خارجی هموار کرد.

 

از همین رو، تراژدی قفقاز تنها نتیجۀ فشار یک قدرت خارجی نبود؛ بلکه حاصل هم‌زمان چند عامل بود: فشار بیرونی، ضعف ساختار حکومتی، ناآگاهی ژئوپولیتیکی، و در مواردی اعتماد نابجا به نیروهای بیرونی.

درک این تجربۀ تاریخی اهمیت زیادی دارد. زیرا نشان می‌دهد که خطر برای یک جامعه تنها از بیرون مرزها نمی‌آید. گاه ناتوانی در شناخت جهان پیرامون، تفرقۀ داخلی، یا امید بستن به وعده‌های قدرت‌های خارجی می‌تواند سرنوشت یک ملت را به همان اندازه تهدید کند.

 

با این همه، حتی پس از چنین شکست‌های تلخی نیز، جامعۀ ایرانی از میان نرفت. زبان‌ها، فرهنگ‌ها، سنت‌ها و حافظۀ تاریخی مردم همچنان ادامه یافت و همین تداوم بود که امکان بازسازی‌های بعدی را فراهم کرد.

و شاید همین تداوم است که ما آن را «میهن» می‌نامیم؛ واقعیتی تاریخی که فراتر از دولت‌ها و شکست‌ها، در بستر جامعه زنده می‌ماند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خطاهای درونی؛ ناآگاهی و تفرقه راه‌گشای بحران

 

اگر تاریخ ایران را تنها به هجوم بیگانگان یا رقابت قدرت‌های خارجی فروبکاهیم، تصویری ناقص و حتی گمراه‌کننده از گذشتۀ خود ساخته‌ایم. حقیقت آن است که بسیاری از بحران‌های بزرگ این سرزمین، تنها محصول فشار بیرونی نبوده‌اند؛ بلکه در بسیاری از لحظه‌های حساس تاریخ، ضعف‌ها و خطاهای درونی نیز راه را برای آن فشارها هموار کرده‌اند.

یکی از نمونه‌های روشن این وضعیت، دوران جنبش مشروطه در آغاز قرن بیستم است. در سال ۱۹۰۶ میلادی، هنگامی که فرمان مشروطیت صادر شد و نخستین مجلس شورای ملی شکل گرفت، بسیاری از ایرانیان آن را آغازی برای دوره‌ای تازه در تاریخ کشور دانستند؛ دوره‌ای که قرار بود قانون، مشارکت عمومی و نهادهای مدرن سیاسی جایگزین استبداد دیرپای سلطنتی شوند.

اما این تجربۀ تاریخی، که می‌توانست نقطۀ عطفی در شکل‌گیری دولت مدرن در ایران باشد، به سرعت درگیر اختلافات عمیق داخلی شد. در میان نیروهای مشروطه‌خواه، دیدگاه‌های متفاوت و گاه متضادی دربارۀ آیندۀ کشور وجود داشت: برخی خواهان اصلاحات تدریجی بودند، برخی به دنبال تغییرات ریشه‌ای‌تر؛ برخی به الگوهای اروپایی چشم دوخته بودند و برخی دیگر نسبت به آن‌ها بدبین بودند.

در همان حال، شکاف‌هایی نیز میان بخش‌هایی از روحانیت، روشنفکران، نیروهای محلی و قدرت مرکزی پدید آمد. این اختلافات، که گاه به نزاع‌های سیاسی و حتی نظامی انجامید، انسجام لازم برای تثبیت نهادهای تازه را تضعیف کرد.

در چنین فضایی بود که قدرت‌های خارجی توانستند نفوذ خود را گسترش دهند و بستر اعمال نفوذ در اغلب آبستن‌های تحولی ایران را فراهم و ایران را همواره در گلوگاه‌های تاریخی از یک زایمان طبیعی دور کرده و اکثراً به یک سزارین سوق دهند.

تنها یک سال پس از آغاز مشروطه، در سال ۱۹۰۷ میلادی، روسیه و بریتانیا در توافقی معروف، ایران را عملاً به حوزه‌های نفوذ تقسیم کردند؛ شمال زیر نفوذ روسیه، جنوب در حوزۀ نفوذ بریتانیا، و تنها بخش محدودی در میانه به عنوان منطقۀ بی‌طرف باقی ماند.

این توافق نه تنها نشان‌دهندۀ جایگاه ضعیف ایران در نظام بین‌المللی آن زمان بود، بلکه بازتابی از پراکندگی و ناتوانی داخلی نیز به شمار می‌رفت. کشوری که در درون خود به اجماعی پایدار دست نیافته بود، به آسانی در معادلات قدرت‌های بزرگ به میدان رقابت آنان بدل شد.

در سال‌های بعد نیز، بحران‌های سیاسی و ضعف ساختارهای دولتی و حتی اجتماعی(مردمی) در اواخر دورۀ قاجار ادامه یافت. دولت مرکزی اغلب توان ادارۀ مؤثر کشور را نداشت، ساختار اداری و مالی فرسوده بود و بخش‌های مختلف کشور گاه به صورت نیمه‌مستقل اداره می‌شدند. در چنین شرایطی، زمینه برای نفوذ سیاسی و اقتصادی قدرت‌های خارجی بیش از پیش فراهم شد.

اما خطاهای درونی تنها به ضعف ساختارهای سیاسی محدود نمی‌شد. در بسیاری از مقاطع تاریخی، جامعۀ ایران گرفتار نوعی دوگانگی خطرناک نیز بوده است: از یک سو بدبینی عمیق نسبت به هرگونه اصلاح، و از سوی دیگر خوش‌بینی ساده‌لوحانه نسبت به راه‌حل‌های بیرونی.

در یک سوی این طیف، کسانی قرار داشتند که هر تغییر و اصلاحی را تهدیدی برای سنت‌ها می‌دیدند و در برابر هر تحول تازه‌ای مقاومت می‌کردند(راست افراطی). در سوی دیگر، گروه‌هایی بودند که گمان می‌کردند پیشرفت و آزادی را می‌توان با تکیه بر حمایت یا دخالت قدرت‌های خارجی به دست آورد(چپ افراطی).

**در رابطه با طیف‌های سیاسی تاریخ و ایران، کتابی توسط اینجانب نگارش شده که آنجا به توضیح مفصل و دقیق "از راست تا چپ سیاست" پرداخته‌ام. **

 

هر دو نگرش، در نهایت، به یک نتیجۀ مشابه می‌رسیدند: تضعیف توان جامعه برای حل مسائل خود.

تاریخ ایران بارها نشان داده است که هنگامی که یک جامعه دچار تفرقۀ عمیق می‌شود، یا هنگامی که نیروهای اجتماعی به جای گفت‌وگوی درونی به امید پشتیبانی بیرونی چشم می‌دوزند، زمینه برای دخالت و فشار خارجی افزایش می‌یابد.

 

از همین رو، بررسی خطاهای درونی نه به قصد سرزنش گذشته، بلکه برای فهم بهتر مسئولیت‌های امروز ضروری است. زیرا میهن تنها در برابر دشمنان بیرونی آسیب‌پذیر نیست؛ گاه ناآگاهی، تفرقه و فقدان نگاه بلندمدت در درون یک جامعه نیز می‌تواند به همان اندازه خطرناک باشد.

درک این تجربه‌ها به ما یادآوری می‌کند که سرنوشت یک ملت، بیش از هر چیز، به توانایی آن در شناخت خود، درک جهان پیرامون و ایجاد نوعی همبستگی پایدار در درون جامعه وابسته است.

 

 

وطنِ خسته؛ جامعه‌ای که زیر بار بحران‌ها فرسوده شده است

 

اگر میهن را واقعیتی تاریخی و فرهنگی بدانیم که در طول قرن‌ها تداوم یافته است، «وطن» را باید چهرۀ عینی و روزمرۀ آن در زندگی مردم دانست؛ جایی که آدمی در آن کار می‌کند، می‌آموزد، آرزو ساخته و امید می‌بندد و آیندۀ خود را تصور می‌کند. هنگامی که این عرصۀ واقعی زندگی دچار بحران می‌شود، رابطۀ مردم با مفهوم وطن نیز دچار فرسایش می‌گردد.

 

در سال‌های اخیر، در ایران نشانه‌های چنین فرسایشی به‌وضوح دیده می‌شود. بسیاری از شهروندان، به‌ویژه نسل جوان، آیندۀ خود را در این سرزمین نامطمئن می‌بینند. مهاجرت گستردۀ نیروی انسانی متخصص، که در دو دهۀ گذشته شدت گرفته است، یکی از نمودهای همین احساس ناامنی و بی‌اعتمادی نسبت به آینده است. هنگامی که پزشکان، مهندسان، پژوهشگران و دانشجویان مستعد در جست‌وجوی امکان زندگی و کار به کشورهای دیگر می‌روند، این تنها یک پدیدۀ اقتصادی نیست؛ نشانه‌ای از گسست تدریجی رابطۀ میان انسان و وطن است.

 

در عرصۀ اقتصادی نیز فشارهای سنگینی بر زندگی روزمرۀ مردم وارد شده است. تورم مزمن، کاهش قدرت خرید، و نابرابری‌های فزاینده سبب شده‌اند که بخش بزرگی از جامعه احساس کند ثمرۀ تلاش و کارش به اندازۀ کافی به زندگی بهتر تبدیل نمی‌شود. چنین وضعیتی به‌تدریج نوعی خستگی اجتماعی ایجاد می‌کند؛ خستگی‌ای که نه از یک حادثۀ ناگهانی، بلکه از انباشت طولانی بحران‌ها پدید می‌آید.

 

در کنار مشکلات اقتصادی، مسائل محیط‌زیستی نیز به یکی از چالش‌های جدی کشور تبدیل شده‌اند. بحران آب در بسیاری از مناطق، خشک شدن دریاچه‌ها و تالاب‌ها، فرونشست زمین در برخی دشت‌ها و آلودگی هوا در شهرهای بزرگ تنها مسائل فنی یا طبیعی نیستند؛ این‌ها به‌طور مستقیم با کیفیت زندگی مردم و آیندۀ سرزمین پیوند دارند. هنگامی که کشاورزی در یک منطقه به دلیل کمبود آب فرو می‌پاشد یا شهری با بحران آلودگی هوا دست‌وپنجه نرم می‌کند، احساس تعلق به وطن نیز تحت تأثیر قرار می‌گیرد.

 

از سوی دیگر، شکاف‌های اجتماعی و بی‌اعتمادی میان بخش‌هایی از جامعه و نهادهای قدرت نیز بر این احساس فرسودگی افزوده است. هنگامی که گفت‌وگو میان دولت و جامعه دشوار می‌شود و بسیاری از مردم احساس می‌کنند که صدای آنان در تصمیم‌گیری‌ها شنیده نمی‌شود، رابطۀ میان شهروند و وطن نیز آسیب می‌بیند.

در چنین فضایی، گاه نوعی بدبینی عمومی نسبت به آینده شکل می‌گیرد. برخی از مردم می‌پرسند: اگر زندگی در این سرزمین چنین دشوار است، چرا باید به آن وفادار ماند؟ اگر امید به بهبود کم‌رنگ است، چرا باید از «میهن» سخن گفت؟

 

این پرسش‌ها را نمی‌توان با شعار پاسخ داد. احساس خستگی و ناامیدی در جامعه واقعی است و ریشه‌های آن نیز در تجربه‌های عینی زندگی مردم قرار دارد. نادیده گرفتن این واقعیت تنها فاصلۀ میان مردم و مفهوم وطن را بیشتر می‌کند.

اما در عین حال، باید میان «خستگی وطن» و «پایان میهن» تفاوت گذاشت. جامعه‌ای ممکن است دوره‌ای از فرسایش و بحران را تجربه کند، اما این به معنای نابودی آن نیست. تاریخ ایران نشان داده است که چنین دوره‌هایی پیش‌تر نیز وجود داشته‌اند.

 

در سده‌های گذشته، این سرزمین بارها با ویرانی‌های بزرگ، شکست‌های نظامی، قحطی‌ها و آشوب‌های سیاسی روبه‌رو شده است. با این حال، جامعۀ ایران توانسته است از دل این بحران‌ها دوباره خود را بازسازی کند.

به همین دلیل است که درک وضعیت کنونی تنها با نگاه به دشواری‌های امروز کامل نمی‌شود. برای فهم دقیق‌تر آن باید میان دو سطح تمایز قائل شد: وطن به‌عنوان واقعیت سیاسی و اجتماعی امروز، و میهن به‌عنوان واقعیتی تاریخی و فرهنگی که در طول قرن‌ها تداوم یافته است.

و شاید یکی از دشوارترین پرسش‌های زمانۀ ما همین باشد: چگونه می‌توان در دوره‌ای که وطن خسته و فرسوده به نظر می‌رسد، همچنان به تداوم میهن اندیشید؟

 

 

میهنِ پایدار؛ جامعه‌ای که فراتر از دولت‌ها ادامه می‌یابد

 

در برابر تصویر «وطن خسته»، پرسشی بنیادی پدید می‌آید: آیا فرسودگی یک دورۀ تاریخی به معنای پایان یک جامعه است؟ آیا بحران‌های سیاسی و اقتصادی می‌توانند موجودیتی را که در طول هزاران سال شکل گرفته است از میان ببرند؟

پاسخ تاریخ ایران به این پرسش منفی است.

 

در طول بیش از دو هزار و پانصد سال گذشته، دولت‌های بسیاری در این سرزمین پدید آمده و از میان رفته‌اند: هخامنشیان، اشکانیان، ساسانیان، حکومت‌های گوناگون پس از اسلام، صفویان، افشاریان، زندیان، قاجاریان و دولت‌های بعدی. هر یک از این حکومت‌ها دوره‌ای از قدرت، شکوفایی یا بحران را تجربه کرده‌اند و سرانجام جای خود را به نظم سیاسی دیگری داده‌اند.

 

اما در پس این دگرگونی‌های سیاسی، چیزی پایدارتر نیز وجود داشته است: جامعه‌ای تاریخی که خود را در زبان، فرهنگ، حافظۀ جمعی و شیوه‌های زندگی بازتولید کرده است.

 

صرفاً با عنوان یک مثال عمومی، زبان فارسی که طی بیش از هزار سال یکی از مهم‌ترین حاملان فرهنگ ایرانی بوده، نمونه‌ای روشن از این تداوم است. پس از فروپاشی دولت ساسانی و دگرگونی‌های عمیق سده‌های نخست اسلامی، بسیاری گمان می‌کردند که هویت فرهنگی ایران نیز به تدریج از میان خواهد رفت. اما در قرن دهم میلادی، فردوسی با سرودن شاهنامه نه تنها اسطوره‌ها و روایت‌های کهن ایرانی را زنده کرد، بلکه به زبان فارسی نیرویی تازه بخشید که تا امروز ادامه یافته است و به وضوح همانند این اتفاق در جای جای ایران پهناور توسط ایرانیان متعدد با فرهنگ و زبان و هنر مختص خود به دفعات تکرار شده و هر یک عامل بازجان‌گیری و حفظ هویت جمعی خود در قامت ایران پهناور بوده‌اند.

در کنار زبان، تنوع فرهنگی و قومی ایران نیز همواره یکی از عوامل مهم تداوم این جامعه بوده است. ایران سرزمینی است که در آن اقوام و گروه‌های گوناگون در کنار یکدیگر زیسته‌اند: آذری‌ها در شمال‌غرب، کردها در غرب، گیلک‌ها و مازندرانی‌ها در کرانه‌های خزر، عرب‌ها در خوزستان، بلوچ‌ها در جنوب‌شرق، لرها در زاگرس و بسیاری گروه‌های دیگر.

 

این تنوع نه نشانۀ ضعف، بلکه بخشی از واقعیت تاریخی ایران بوده است. در طول قرن‌ها، همین گوناگونی فرهنگی در کنار شبکه‌ای از زبان مشترک، پیوندهای اقتصادی و تجربه‌های تاریخی مشترک، ساختاری پیچیده اما پایدار از همزیستی را شکل داده است.

 

به همین دلیل، میهن را نمی‌توان تنها با مرزهای سیاسی یا ساختارهای حکومتی تعریف کرد. میهن پیش از آنکه یک دولت باشد، یک جامعۀ تاریخی است؛ مجموعه‌ای از انسان‌ها، فرهنگ‌ها، زبان‌ها و تجربه‌های مشترک که در طول نسل‌ها به یکدیگر پیوند خورده‌اند.

 

از این منظر، حتی هنگامی که دولت‌ها دچار بحران می‌شوند یا ساختارهای سیاسی دگرگون می‌گردند، میهن الزاماً از میان نمی‌رود. آنچه ممکن است آسیب ببیند «وطن» به‌عنوان نظم سیاسی و اقتصادی زمانه است، اما جامعۀ تاریخی اگر پیوندهای فرهنگی و اجتماعی آن باقی بماند می‌تواند همچنان ادامه یابد.

 

این تمایز میان وطن و میهن، به‌ویژه در دوره‌هایی که جامعه با بحران‌های عمیق روبه‌رو می‌شود، اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. زیرا در چنین زمان‌هایی خطر آن وجود دارد که نارضایتی از وضعیت موجود به نوعی گسست کامل از گذشته و از مفهوم میهن تبدیل شود.

اما اگر میهن را واقعیتی تاریخی بدانیم، آنگاه می‌توان فهمید که سرنوشت آن تنها به یک دورۀ خاص یا یک حکومت معین محدود نمی‌شود. میهن حاصل انباشت تجربه‌های بسیاری از نسل‌های پیشین است؛ تجربه‌هایی که در زبان، فرهنگ، هنر، سنت‌ها و حافظۀ تاریخی مردم باقی مانده‌اند.

 

در نتیجه، پرسش اصلی شاید این نباشد که آیا میهن باقی خواهد ماند یا نه، بلکه این است که جامعۀ امروز چگونه می‌تواند از دل بحران‌های کنونی راهی برای بازسازی وطن بیابد، وطنی که با آن میهن تاریخی دوباره بتواند در زندگی روزمرۀ مردم معنا پیدا کند.

بازسازی وطن؛ مسئولیت تاریخی جامعه

 

اگر بپذیریم که میهن واقعیتی تاریخی و پایدار است، و اگر بپذیریم که وطن امروز ما زیر فشار بحران‌ها فرسوده شده است، آنگاه پرسش نهایی به‌گونه‌ای دیگر طرح می‌شود: مسئولیت جامعه در چنین وضعیتی چیست؟

 

پاسخ آسانی برای این پرسش وجود ندارد. هیچ نسخۀ ساده‌ای نمی‌تواند مسائل پیچیدۀ یک جامعۀ بزرگ و متنوع را حل کند. اما یک نکته روشن است: آیندۀ یک کشور را نه قدرت‌های خارجی می‌سازند و نه آرزوهای صرف؛ آن را مجموعۀ رفتارها، تصمیم‌ها و آگاهی‌های مردمی شکل می‌دهد که در آن زندگی می‌کنند.

 

نخستین گام در این مسیر، بازسازی اعتماد اجتماعی است. جامعه‌ای که در آن بی‌اعتمادی گسترده شود (میان مردم و دولت، میان گروه‌های مختلف اجتماعی، یا حتی میان شهروندان با یکدیگر) توانایی حل مسائل مشترک خود را از دست می‌دهد. اعتماد اجتماعی نه با شعار، بلکه با شفافیت، پاسخ‌گویی و مشارکت واقعی شهروندان در تصمیم‌گیری‌ها شکل می‌گیرد.

 

دومین گام، تقویت فرهنگ گفت‌وگو است. جامعۀ متکثر ایران، با تفاوت‌های قومی، زبانی، فکری و سیاسی، تنها در صورتی می‌تواند پایدار بماند که بتواند اختلاف‌ها را در قالب گفت‌وگو و سازوکارهای مدنی مدیریت کند. هنگامی که اختلاف‌ها به دشمنی تبدیل شوند، زمینه برای خشونت و فروپاشی فراهم می‌شود.

 

تجربۀ بسیاری از کشورها نشان داده است که خطرناک‌ترین مرحله در بحران‌های ملی، زمانی است که جامعه به دو یا چند اردوگاه متخاصم تقسیم شود و هر گروه، دیگری را نه رقیب سیاسی بلکه دشمن وجودی خود بداند. در چنین شرایطی، حتی کوچک‌ترین بحران می‌تواند به درگیری‌های گسترده و غیرقابل کنترل تبدیل شود.

 

از همین رو، پرهیز از سیاست نفرت و انتقام‌جویی، یکی از مهم‌ترین ضرورت‌های هر جامعه‌ای است که می‌خواهد از بحران عبور کند. عدالت بدون تردید ضرورتی اساسی است، اما عدالت با انتقام تفاوت دارد. عدالت به دنبال اصلاح ساختارها و برقراری نظم عادلانه است، در حالی که انتقام تنها چرخۀ خشونت را ادامه می‌دهد.

 

سومین گام، نگاه واقع‌بینانه به جهان خارج است. در جهانی که کشورها با یکدیگر در ارتباط‌اند، هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند کاملاً منزوی باشد. تعامل با جهان، استفاده از تجربه‌های دیگر ملت‌ها و بهره‌گیری از دانش و فناوری جهانی ضرورتی انکارناپذیر است.

 

اما در عین حال، تجربۀ تاریخی نشان داده است که اتکا به قدرت‌های خارجی برای حل مسائل داخلی، اغلب به وابستگی‌های تازه و پیچیده‌تر منجر می‌شود. هیچ کشوری منافع خود را فدای منافع کشوری دیگر نمی‌کند؛ روابط بین‌المللی بر اساس توازن منافع شکل می‌گیرد، نه بر پایۀ احساسات یا وعده‌های اخلاقی.

 

به همین دلیل، اصلاح و بازسازی یک کشور در نهایت باید از درون جامعۀ آن آغاز شود. نیروهای اجتماعی، نهادهای مدنی، دانشگاه‌ها، رسانه‌ها و خودِ شهروندان نقش اساسی در این فرایند دارند. هر اندازه این شبکۀ اجتماعی گسترده‌تر و فعال‌تر باشد، امکان عبور از بحران‌ها نیز بیشتر خواهد بود.

 

بازسازی وطن، در نهایت، پروژه‌ای کوتاه‌مدت نیست. این فرایند ممکن است سال‌ها یا حتی دهه‌ها طول بکشد. اما تاریخ نشان می‌دهد که جوامعی که توانسته‌اند گفت‌وگو، اعتماد و همکاری را در درون خود تقویت کنند، حتی از دشوارترین بحران‌ها نیز عبور کرده‌اند.

 

ایران نیز در طول تاریخ خود بارها چنین دوره‌هایی را تجربه کرده است. آنچه این جامعه را در طول قرن‌ها حفظ کرده، نه تنها قدرت دولت‌ها، بلکه شبکۀ گسترده‌ای از پیوندهای فرهنگی، زبانی و اجتماعی بوده است که مردم این سرزمین را به یکدیگر متصل می‌کرده است.

 

از این منظر، می‌توان گفت که میهن همچنان باقی است، حتی اگر وطن امروز خسته باشد. پرسش اصلی این نیست که آیا ایران ادامه خواهد یافت یا نه؛ پرسش این است که جامعۀ امروز چگونه می‌خواهد در ساختن آیندۀ آن مشارکت کند.

زیرا در نهایت، میهن چیزی جدا از مردمش نیست.

 

میهن همان جامعه‌ای است که ما با همۀ اختلاف‌ها، امیدها و نگرانی‌ها در آن زندگی می‌کنیم.

و سرنوشت آن، در نهایت، به انتخاب‌ها و رفتارهای همین جامعه وابسته است.

 

ای برادران و خواهرانِ هم‌میهن

در این خزانِ سهمگینِ بی‌مانند

بیندازید بر زمین خرقه‌های رنگارنگ

کینه‌ها و دشمنی‌ها از دل زدودن چاره‌ست

دستان یکدیگر در طوفان گرفتن راه‌ست

به وقت غروب طالع و هجوم کرکس‌های شب‌خوی

پاسبانی باید است از این خانه و این میهن

خطر را راهِ چاره جز مِهر میهن نیست

اخوت و گذشت و مهربانی جز این راه و چاره نیست

که این خانۀ کهن قرن‌هاست که پابرجاست

تنها با مهر و شعر و همدلی تا پای جان

 

 

فروردین یکهزار و چهارصد و پنج خورشیدی

مجتبی م. منصوری

تاریخایرانسیاستجنگعلوم اجتماعی
۰
۰
مجتبی م. منصوری
مجتبی م. منصوری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید