
روز اول گریه نکردم.
روز دوم هم نه.
روز سوم هم... نه.
فکر کردم قویام.
فکر کردم میتونم نگهش دارم.
فکر کردم اگه اشک نیاد، یعنی درد هم نیست.
ولی هفتهی بعد...
مامان یه حرف کوچیک زد.
خیلی کوچیک.
از همون حرفایی که باید از کنارش رد شی.
ولی من رد نشدم.
همونجا موندم.
همونجا بغضم ترکید.
کسی چیزی نگفت.
نه مامان.
نه هیچکس.
ولی من...
من دیگه نتونستم خودمو نگه دارم.
اونجا فهمیدم
آدم درد رو که قایم کنه،
درد نمیره.
فقط میمونه.
جمع میشه.
سنگین میشه.
تا یه روز...
با یه حرف کوچیک،
با یه نگاه ساده،
همهچیز میریزه.
پس شاید آدم باید دردشو زندگی کنه.
باید گریهشو بکنه.
باید بگذاره دلش سبک بشه.
چون بعضی دردها...
نه با سکوت،
نه با قوی بودن،
فقط با گذشتن...
کمرنگ میشن......