کلاس عشق قسمت یازدهم


تا رسیدم دیدم یه نفر نشسته برای مصاحبه حضوری

کارشو که انجام دادم حدود نیم ساعتی طول کشید

اومدم پایین تلفن منشی زنگ خورد

-نه خانوم ما باکسی تماس نمیگریم شما خوتون باید تماس میگرفتین

یهو یادم افتاد که وااااای ریحانه...زنگ نزدیم بهش

تو این مدت خیلی درگیر بودم و به کل تماسو فراموش کرده بودم

نه اینکه که ریحانه فراموشم شده باشه،نه

مشغله کاریم بیش از حد ممکن شده بود

یهو منشی برگشت سمت من و ازم پرسید

آقای شهبازی ما قرار بود با کسی تماس داشته باشیم؟

+بله بله ازشون عذر خواهی کن و بگین اینهفته بیان برای کلاسها

عذاب وجدان گرفته بودم

ریحانه کلی منتظر بود و منم اصلا وقت کافی برای تماس باهاش نداشتم

دوروزی گذشت خیلی نگران بودم که نکنه نیاد

با خودم قرار گذاشتم که اگه فردا هم نیاد بهش زنگ بزنم و شخصا ازش عذر خواهی کنم بابت اینکه نتونستم بهش زنگ بزنم

صبح زود راه افتادم

بازم ترافیک ...

رسیدم

ریحانه تو آموزشگاه نشسته بود

خیلی خوشحال شدم

یجورایی هول کردم

نمیدونم متوجه شد یا نه

سریع رفتم تو اتاقم وسایلمو گذاشتم و تند اومدم پایین

ریحانه منتظر نشسته بود

از منشی پرسیدم کاراشو انجام دادین

گفت نه

نشستم پشت میزم وتا سریع کاراشو تکمیل کنم

تو این حین صداش کردم که بیاد

فرم ها که پر شدن،برگه ها رو داد دستم

داشت کیفشو مرتب میکرد

نگاش میکردم

قرار بود از فردا برای کلاسا بیاد

و این یعنی دیدار های دوباره ما

یهو سرشو آورد بالا و چشم تو چشم شدیم

هول کردم از این کارش

خندم گرفت....

بلند شدکه بره

تا دم در بدرقش کردم

رفت که از فردا چشم به راهش بشینم و نگاهمو بدوزم به در که کی دوباره ببینمش

روزای اومدنش به آموزشگاه سه شنبه و پنجشنبه بود

منتظر بودم که حال مامان خوب بشه و حرف ریحانه رو پیش بکشم

امروز بعد از ظهر اولین جلسه کلاسشه ...

ادامه دارد.......