کاش تکهای از آسمان بودم، کاش ذرهای از کوه بودم، کاش سنگریزهای روی زمین بودم...
این «بار امانت» چه بود که به انسان دادند؟
اگر من میتوانستم با جوهرِ خونم از درد آدمی بنویسم، تمام خونِ رگهایم و جانم تمام میشد اما صحبت از درد نه. اصلاً مگر با نوشتن و گفتن، درد تمام میشود؟ مگر نویسندگان، کم از رنج گفتهاند؟ چند مورد از درد را میتوان فهرست کرد؟ مگر این لیست تمام میشود؟
یک مادر درد میکشد تا فرزندی به دنیا آورد که او هم در درد زندگی کند! که چه شود؟ کسی نمیداند...
متنفرم از جهانی که با قانون جنگل پیش میرود. صحبت از صلح و تمام خوبیهای زندگی در برابر واقعیت این جهان معنایی ندارد؛ وقتی کسی که به کشور دیگری حمله میکند، در فهرست کاندیدای جایزهی صلح نوبل قرار میگیرد. عجب سیرکی ساختهاند در جهان!
من دیگر هیچ چیزی دربارهی جبر، اختیار، صبر، موفقیت، تلاش، اشتیاق، امید، صلح، عدالت و درنهایت زندگی نمیدانم... من بهتزده به زندگی نگاه میکنم که نه مشکلات ذاتیام دست من بوده، نه حوادث انسانی و طبیعی آن.