اگر کسی را بشناسید که حرفهای خوبی میزند اما به آنها عمل نمیکند، باز هم به حرفهایش گوش میکنید؟
چند بار پیش آمده که با چنین افرادی برخورد کنید؟ آن کس که فقط بلد است خوب صحبت کند ولی در برخورد واقعی با موقعیتها خلاف چیزی که میگوید عمل میکند.
انگار ما بیشتر از آن که ببینیم چه کسی حرف درست را میزند، با احساساتمان او را قبول میکنیم... این که چقدر شبیه به ما فکر میکند و در ذهنمان از او انسان دیگری میسازیم.
شاید هم چنین فردی مطابق چیزی که میگوید رفتار میکند، اما کسانی که او را از نزدیک میشناسد با بدقلقیها، عصبانیتها و غیرمنطقی شدنهایش هم آشنا باشد... شاید دیوانهبازیهایی دارد که نمیخواهد دیگران بدانند. شاید خودسانسوریهایی را برای خودش در نظر گرفته و صلاح میداند در عرف فعلی جامعه آن را به نمایش نگذارد؛ یعنی هیچ وقت از بعضی افکارش چیزی به نمایش نگذاشته باشد. افکاری که شاید لزوماً بد هم نباشد ولی اختلاف سلیقه در آن زیاد است.
شاید هم نباید خرده بگیریم... ما همه انسانیم و انسان عموماً تا در شرایط دیگران قرار نگیرد، نمیتواند حال واقعی دیگران را درک کند.
انگار ما دوست داریم از همه کسانی که دوست داریم، قهرمانِ خیالی بسازیم؛ مانند داستانهای کودکانه... قهرمانی که شکستناپذیر است و هیچ نقطه ضعفی ندارد. غافل از این که اتفاقاً قهرمان داستانهای بزرگسالی هم اشتباه میکند، هم شکست میخورد و هم به بیراهه میرود...
شاید باید حرفهای دیگران را فقط گوش دهیم، به آن فکر کنیم و خودمان سعی کنیم به آن عمل کنیم. اصلاً فکر کنیم که آیا عملی هستند یا نه؟ شاید در بعضی شرایط عملی باشند و در برخی نه. نقد کنیم بدون این که به گویندهی آن و زندگیِ واقعی او فکر کنیم. گرچه میدانم کار سختی است... ذهنِ ما از تعصب و احساسات دست برنمیدارد.
حتی همین کسی که این سطرها را مینویسد، بدخُلقیهایی دارد که گاهی تحملناپذیر میشود...
