ویرگول
ورودثبت نام
سحابی
سحابیسحابی؛ قبرستان ستارگان یا محل تولد...؟
سحابی
سحابی
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

بی‌دفاع

هر بار که با اتفاقی حس می‌کنم به مرگ نزدیکم، فکر می‌کنم که چقدر دلم برای خودم می‌سوزد... چقدر دلم برای دیگران می‌سوزد.

در مورد خودم باید بگویم حیف بود... تعداد آدم‌های ناامنی که به چشمم دیدم خیلی بیشتر از آدم‌های درست و حسابی بود.

آدم‌هایی که رفتارشان قابل پیش‌بینی نبود. در عالم بچگی فکر می‌کردم می‌توانم دوستشان داشته باشم اما آن‌ها با نگاه سردشان تمام ذوق کودکانه‌ی مرا کور می‌کردند.

دلم برای کودکی خودم می‌سوزد. نتوانستم به خودم ثابت کنم که می‌توانی به دیگران اعتماد کنی. دوست داشتم آن آدم‌ها هم مهربان بودند و همه یکدل بودیم. می‌دانم که مشکلات همیشه هست... اما به نظر من بهشت جایی است که همه یکدیگر را درک کنند و در ناملایمات کنار هم باشند.

یک چیزهایی جایگزین ندارند. هر چقدر هم در بزرگسالی تلاش کنی به خودت بفهمانی که تو الآن وابسته به آن آدم‌ها نیستی، باز هم کودک درونت لج می‌کند؛ مخصوصاً وقتی می‌بیند یا می‌شنود که برای دیگران اینطور نبود. سریع می‌رود در فاز مقایسه... فرقی هم نمی کند بعداً با اندک آدم‌های خوبی همنشین بوده‌ای. بعضی‌ها بیخ ریش آدمند!

دلم برای همه‌ی کودکان می‌سوزد. بچه‌ها خیلی بی‌دفاع‌اند تا بخواهند سختی‌ها را تحمل کنند. مخصوصاً کودکان و حتی بزرگ‌ترهایی که در این دوره زندگی می‌کنند. همه بار سنگینی به دوش می‌کشیم.

آن‌ها که بزرگ شده‌اند هم می‌دانند دلشان می‌خواهد خودشان را در آغوش امنی رها کنند و با هق‌هق بگویند: «ببین چقدر اذیت شدم...»

کودکان
۲۰
۱۸
سحابی
سحابی
سحابی؛ قبرستان ستارگان یا محل تولد...؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید