ویرگول
ورودثبت نام
سحابی
سحابیسحابی؛ قبرستان ستارگان یا محل تولد...؟
سحابی
سحابی
خواندن ۲ دقیقه·۶ روز پیش

تُنگِ ماهی

ما قبلاً هم در ذهن و روان‌مان امنیت نداشتیم... قبلاً هم از دیگران می‌ترسیدیم... سخت اعتماد می‌کردیم و هزار بار فکر می‌کردیم که اگر چنین و چنان شود چه؟؟

حال چطور انتظار داریم در وضعیتی که امنیت واقعی نداریم آرام باشیم؟

وقتی با کوچک‌ترین اتفاق فرومی‌پاشیم چون دیگر چیزی از ما نمانده که استوار باشد...

ما حق نداریم غر بزنیم؟ یک عمر به ما گفتند ناشکری نکن، این که گریه ندارد، ناراحت نباش درست می‌شود، تو سخت می‌گیری، داری بزرگ‌نمایی می‌کنی، پس ما با حداقل امکانات چه کردیم و...

چرا گیر کردیم روی زمین؟ مگر مشکلات روزمره‌ی ما کم بود که مشکلات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و سوگ جمعی هم به ما اضافه شد؟ اصلاً این مسائل همیشه بود و همین شرایط جامعه باعث بسیاری از مشکلات شخصی ما شد. سوگِ جمعی هم هر چند وقت یک بار یقه‌ی ما را می‌گرفت...

سایه‌ی جنگ دیگر چیست؟ ما فکر می‌کردیم جنگ فقط در کتاب‌هاست. اخبارِ سرزمین‌های دور است. رویداد تاریخیِ سال‌های قبل است. در عصر هوش مصنوعی چرا هنوز دغدغه‌های جهان بدوی است؟؟

ما که دلمان برای ماهیِ گیر کرده در تُنگ می‌سوخت...

ما که نفس‌مان می‌گرفت وقتی می‌دیدیم ماشینی به عمد یا غیر عمد از کنار شاخه‌های نهال کنار خیابان رد می‌شود و شاخه‌هایش به ماشین گیر می‌کند و درخت جوان را خم می‌کند...

ما که به زمین خوردن آدم‌ها نخندیدیم و نگرانشان بودیم مبادا آسیبی دیده باشند...

ما که تحمل شندیدن اخبار جنگ در سرزمین‌های دیگر را هم نداشتیم...

ما که نمی‌توانیم گریه‌های مادری برای فرزند کشته شده‌اش را در فیلمی ببینیم و در دو سه ثانیه اولش بهت زده و با چشمان خیس ویدیو را ناتمام می‌بندیم...

این زندگی حق ما بود؟

احتیاج به مرخصی طولانی دارم از زندگی... نیاز به نبودن دارم. نمی‌خواستم این‌ها را به چشم ببینم. کاش زنده نبودم و نمی‌دیدم. کاش قبل از این‌ها می‌مُردم. دیگر قرار است چقدر زنده بمانم و قرار است چه چیزهای دیگری ببینم؟

پی‌نوشت: از درمانگری شنیدم که با بغض می‌گفت این روزها با دیدن کیسه زباله حالم بد می‌شود... حال من هم بد شد!

زندگیجنگ
۱۶
۹
سحابی
سحابی
سحابی؛ قبرستان ستارگان یا محل تولد...؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید