آدمی عادت میکند به نشدنها، به رفتنها، به نرسیدنها...
اولش سخت است. نمیخواهی باور کنی که تمام شد. نمیتوانی جلوی اشکهایت را بگیری. انکار میکنی و خودت هم میدانی به خودت دروغ میگویی. اما بالاخره عادت میکنی. به همان خاطرات و خیالهای مانده فکر میکنی و با اشک و خنده به خودت یادآوری میکنی که در زندگی این را هم تجربه کردی و چقدر همه چیز موقتی بود.
این که چند تا چیز موقتی دیگر برایت مانده یا چند چیز موقتی دیگر به دست میآوری که قرار است آنها را هم روزی از دست بدهی؛ مهم یا بیاهمیت فرقی ندارد.
شاید بهتر است عادت کنیم به این «تمام شدن»های زندگی تا بتوانیم دوام بیاوریم و خودمان را آماده کنیم برای ایستگاههای موقتی بعدی...
دوام بیاوریم هر بار با یک چیز... یک بار با نوشتن، یک بار با گفتن، یک بار با گوش دادن به موسیقی ملایم، یک بار با پیادهروی، یک بار با...
اما هیچ کدام به اندازه گریه کردن آدمی را سبک نمیکند! اصلاً بعدش حس میکنی یک بار سنگینی از دوشت برداشته شده... انگار این اشکها راههای فکر کردن را میشویند و باز میکنند؛ درست مثل لوله بازکن!
و این غیر شاعرانهترین و بدسلیقهترین کلمهای بود که میتوانستم برای توصیفشان به کار ببرم؛ اما من به عمد این کلمه را انتخاب کردم...چون دیگر اشکهایم را دوست ندارم. چون من ابزارهای هوش مصنوعی نیستم که تقلید کنم و با محاسبهی احتمالات، کلمهی بعدی را انتخاب کنم. چون من شاعر یا نویسنده نیستم؛ انسانم.
میگویند صبر کردن به معنای منفعل بودن نیست، بلکه به معنای پیدا کردن راه حل مناسب برای حل مشکلات است.
حیف که هر چه شیرین است زود تمام میشود؛ حتی اگر قدر تمام لحظاتش را داشتی... و آنچه تلخ است، تا نمیدانم کِی لنگر میاندازد وسط زندگی و حتی اگر برود جای خالی خود را گذاشته است...
راهحل کنار آمدن با جاهای خالیِ زندگی باید آرام به دست آید. فقط ایرادش این است که راهحل هر کس با دیگری متفاوت است. همانطور که هر کس منحصر به فرد است و هیچ کپی دیگری در جهان ندارد، راهحلهایش هم یکتاست... و همین برای توصیفِ تنهاییِ آدمی در این جهان کافیست.
