نمیدانم چند بهار دیگر را خواهم دید... نمیدانم همین بهارِ پیشرو را میبینم یا نه...
من هر سال با دیدن شکوفهها از نو تعجب میکنم. مثل بچهها میشوم؛ انگار که تا به حال چنین چیزی ندیده بودم. هر بار در اوایل بهار، با دیدن جوانه زدنِ درختان و شکوفههای سفید و صورتی خدا را شکر میکنم که چشمهایم میبینند.
قطعاً این سال عجیب را فراموش نمیکنم. سالی که از دوران کرونا هم عجیبتر بود...
برای من ادبیات، فرهنگ و ایران همیشه مهم بود و امسال مهمتر.
وقتی جملهی «فکر نمیکردم روزی ایران اینقدر برایم مهم شود» را از دیگری شنیدم، حسی داشتم که قابل توضیح نبود؛ چیزی بین افسوس و امید به این که هنوز دیر نشده... وقتی از ایران حمایت کردم و حمایت شدم، گیج بودم و نیازی به تشویق برای این کار نمیدانستم.
بعد از جنگ دوازده روزه، کارهایی که قبلاً مرا آرام میکرد جوابگو نبودند. با شخصیت دیگری از خودم روبرو شدم. رفتارهایی از نظر خودم عجیب داشتم. کارهای جدیدی میکردم؛ مثل کاری که از اوایل امسال شروع کردم. یعنی همین نوشتنهای پراکنده که فکر نمیکردم روزی کسی آنها را بخواند.
سال تلخی را تجربه کردیم و حالا که مینویسم حدود یک ماه دیگر به انتهای سال مانده است؛ اما فکر میکنم مفاهیمِ مهمی برای اکثر ایرانیان اهمیت پیدا کرده است.
