ویرگول
ورودثبت نام
سحابی
سحابیسحابی؛ قبرستان ستارگان یا محل تولد...؟
سحابی
سحابی
خواندن ۲ دقیقه·۶ ماه پیش

دلم برای روزهای قبل جنگ هم تنگ نمیشه...

هر بار کم آوردیم بهمون گفتن شما خیلی نازپرورده شدین. هنوز شرایط سخت رو ندیدید. این همه امکانات دارید. همه چی براتون فراهمه. دردتون چیه؟ ناشکری می‌کنید. درست میشه. شما جوونا تحمل ندارید. ما از سخت‌تر هم دیدیم. ما جنگ رو دیدیم. شما چی می‌فهمید؟!

آره ما نمی‌فهمیدیم. فقط از وقتی که به سن جوانی رسیدیم و وارد جامعه شدیم، هر سال سخت‌تر از سال قبل شد. همش می‌شنیدیم که درست میشه نگران نباش. ما هم گوش کردیم.

آره ما امکانات داشتیم ولی بی‌کیفیت و گرون... مثل اینترنت‌مون.

ارزش پولمون هر روز کمتر شد... فیلترینگ شدید دیدیم با نرم‌افزارایی که داشتیم باهاشون نون حلال در میاوردیم... سایت‌هایی که باز نشدن و نمی‌فهمیدیم فیلتر شدن یا ما رو تحریم کردن... اپیدمیِ کرونا که فکر می‌کردیم اگه تموم بشه همه چی درست میشه... آلودگی هوا، قطعی برق و آب و ...

در کنار همه‌ی این‌ها چقدر روزهایی رو گریه کردیم چون هر بار یه گوشه از این کشور یه بلا سر مردم اومده بود...

ما که غمخوار همه بودیم... ما که حتی برای بچه‌های غزه هم گریه کردیم... ما راضی نبودیم که هیچ جایی از جهان جنگ بشه... ما که چیز زیادی از این زندگی نمی‌خواستیم... یه زندگی آرام می‌خواستیم با دغدغه‌های معمولی... ما که خودمون کلی مشکلات شخصی و خانوادگی و کاری و بیماری و چیزهای دیگه داشتیم... آره زندگی عادلانه نبود و نیست. همونطور که توی کتاب «هر دو در نهایت می‌میرند» نوشته بود:

هیچ تضمینی برای هیچی وجود نداره و توش پاداشی به آدم‌هایی که کار اشتباهی نکردن تعلق نمی‌گیره. انگار که دنیا همون بلاهایی رو سر آدم‌های خوبش میاره که سر آدم‌های بدش میاره.

این جملات رو دیگه با تمام وجود دارم درک می‌کنم.

حالا ما جنگ هم دیدیم.

الآن توی این نقطه از تاریخ خسته‌ام. واقعاً خسته‌ام... دیگه چی می‌خواد بشه تا بهمون نگن نازپرورده و لوس؟ نمی‌تونم قوی باشم چون تمام انرژیم توی اتفاق‌های قبلی رفت...

می‌دونم که بچه‌های آینده قراره تمام اتفاق‌های ما رو تو چند خط کتاب تاریخ مدرسه‌ها بخونن و بی‌توجه ازش رد بشن. چقدر بی‌رحمانه... از این به بعد هر وقت به نوشته‌های تاریخی نگاه می‌کنم که تو چند کلمه اتفاقی رو توضیح میدن -اتفاقی که زندگی و روان هزاران نفر رو ویران کرد- به یاد خودم میارم که تو این نوشته‌ها احساسات وجود نداره. تمام داستان‌هایی که تک تک آدم‌های درگیر اون اتفاق نادیده گرفته شده و چه نفس‌هایی بند اومده... قبلاً هم می‌دونستم؛ اما جوانی ما اینطور گذشت که هر بار یه بلای جدید، پیش پا افتاده‌ترین چیزها رو به تلخ‌ترین شکل بهمون یادآوری کرد. نمی‌دونم چرا نگرانه که ما درست نفهمیده باشیم!

این که از این روزها جان سالم به سر می‌برم یا نه رو نمی‌دونم. چیزی که می‌دونم اینه که من دیگه آدم سابق نمیشم...

آلودگی هواجنگ
۱۳
۰
سحابی
سحابی
سحابی؛ قبرستان ستارگان یا محل تولد...؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید