ویرگول
ورودثبت نام
سحابی
سحابیسحابی؛ قبرستان ستارگان یا محل تولد...؟
سحابی
سحابی
خواندن ۳ دقیقه·۸ روز پیش

رفاقت

ارتباط بین آدم‌ها همیشه برایم پر از سوال بوده و هست. این که چقدر باید در روابط گشاده رفتار کرد و چقدر بسته...

این روزها نشریه‌ی مدام را می‌خوانم؛ دو ماهنامه‌ای که مجموعه‌ای از چند ناداستان، داستان و دیگر بخش‌ها را از نویسندگان کاردرستی منشتر می‌کند. شماره‌ی ششم درباره‌ی رفاقت است.

همینجا می‌گویم که می‌دانم دوستی با رفاقت فرق دارد. اما در ادامه گاهی از واژه‌ی دوست استفاده می‌کنم و آنجا هم منظورم رفیق است.

می‌شد انتظار داشت که در بخش ناداستان‌ها، اغلب از دوستی‌های ناتمام گفته شود. دوستی‌هایی که یا راوی خودش آن را تمام کرده یا شاهد تمام کردنش از طرف مقابل بوده... اصلاً روابطی که همه چیز گل و بلبل باشد که نکته‌ای برای گفتن ندارد!

دروغ چرا؟ از راویانی که خودشان اعتراف می‌کردند دوستی را تمام کرده‌اند عصبانی می‌شدم؛ چون یاد خودم می‌افتادم که چطور شاهد رفتن بی‌صدای کسانی می‌شدم که فکر می‌کردم حتی بدون آن‌ها نمی‌توانم ادامه بدهم. از آن طرف با نویسندگانی که مثل خودم تجربه‌ی بی‌وفایی رفقا را داشتند همدردی می‌کردم.

هر چند می‌دانم در هر دو نوع روایت، یک چیزی کم است؛ نمی‌شود یک‌طرفه به موضوع نگاه کرد. حتی اگر رفتار راوی برایم قابل فهم نباشد هم نمی‌توان او را سرزنش کرد.

معمولاً در جواب این سوال که می‌گویند اگر به عقب برگردی چه چیزی را تغییر می‌دهی، حرفی ندارم. فکر می‌کنم هر کاری که در گذشته کرده‌ام با علم همان زمان و شرایط آن موقع من بوده‌اند. من که از آینده خبر نداشتم. همیشه تقریباً تمام تلاشم را کرده‌ام. می‌گویم تقریباً چون کسی نمی‌تواند ادعای قطعی داشته باشد. بگذریم...

حالا که فکر می‌کنم، شاید اگر به عقب برگردم می‌توانم بگویم بعضی کارها را درقبال کسانی که روزی با آن‌ها رفیق بودم نمی‌کردم.

مثلاً در مدرسه، هم‌کلاسی‌هایی داشتم که سال قبل با آن‌ها دوست صمیمی بودم و در سال جدید همگی در کلاس‌های متفاوت پخش شده بودیم. اگر به عقب می‌رفتم، مرتب به دوستانم در کلاس‌های دیگر سر نمی‌زدم. خب من چه می‌دانستم؟ فکر می‌کردم دارم از سمت خودم دوستی را حفظ می‌کنم و آنچه سهم من در حفظ دوستی بوده را به جا می‌آوردم. غافل از اینکه یکی از دوستانم که یک سال بغل دستی‌ام بود، فقط بعد از گذشت دو سه سال، دیگر به من سلام نمی‌کرد و رویش را برمی‌گرداند. چرا؟ نمی‌دانم... هنوز هم برایم عجیب است.

وقتی این روایت‌ها را می‌خواندم، اغلب اعتراف می‌کردند که خودشان هم نمی‌دانستند چرا تصمیم به ترک دوستی‌شان می‌کردند... یعنی حتی خودشان هم نمی‌توانستند این رفتارشان را توجیه کنند چه برسد که برای دیگری توضیح دهند.

در بین روایت‌ها، یکی می‌گفت قبل از اتمام دوستی، با هم توافق می‌کردند که دیگر نمی‌توانند دوستی‌شان را ادامه دهند. فکر می‌کنم این باز قابل تحمل‌تر است. رفاقتی که ناگهان تمام شود درد دارد. یکی از روایت‌کنندگان جایی از قول روانشناسی خارجی، نوشته بود که به هم خوردن دوستی حتی از طلاق هم دردناک‌تر است(!)؛ زیرا به پایان رسیدن روابط زناشویی اغلب با دلایل مشخصی است. اما اتمام رفاقت‌ها معمولاً اینگونه نیست. دو نفر در دو زندگی متفاوت به سر می‌برند و رشد آن‌ها متفاوت است. ممکن از از جایی به بعد تصمیم بگیرند برخی ارتباطاتشان را محدود کنند.

نمی‌دانم... قصد ندارم بگویم که من آدم خوبی بودم و یا هر چیزی از این دست... اما یادم نمی‌آید در این سال‌ها برهم‌زننده‌ی دوستی من بوده باشم؛ حداقل برای حالاتی که خارج از «بهانه‌ی دوستی‌مان» این ارتباط‌ها ادامه داشت. منظورم از بهانه‌ی دوستی، همان جغرافیای مشترکی است که همدیگر را پیدا کرده بودیم؛ مدرسه، دانشگاه و ... اما الان دیگر می‌فهمم که شخصیت هر کس متفاوت است و گاهی قادر به توضیح افکار و احساساتشان به خودشان هم نیستند.

فقط فکر می‌کنم کاش هر کس می‌خواهد دوستی‌اش را با کسی به هم بزند، از قبل واضح بگوید؛ هر چند که رفتارهای سرد و بی‌توجهی‌ها گواهی می‌دهند. اما این‌ها دیرتر سینگالِ پایان دوستی را می‌رسانند. باید مدت‌ها بگذرد تا بتوانیم تحلیل کنیم که آن کم‌محلی‌ها دلیل داشته است...

دوستیرفاقت
۱۷
۶
سحابی
سحابی
سحابی؛ قبرستان ستارگان یا محل تولد...؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید