رنجهای عظیم موجب میشوند رنجهای کوچکتر دیگر احساس نشوند و برعکس، در نبود رنجهای عظیم، حتی کوچکترین دردسرها و مزاحمتها مایهی عذاباند.
این جمله از کتاب «درمان شوپنهاور» را این روزها دارم زندگی میکنم.

به تمام مشکلات ریز و درشت خودم نگاه میکنم؛ چه آنها که شاید بتوانم برایشان راهحلی پیدا کنم و چه آنها که وجودشان دست من نبوده و نیست...
این روزها انگار با نسخهی دیگری از خودم مواجه شدم. کسی که قبلاً هم درد کشیده بود اما این یکی برایش جدیدتر است.
پیش از این، وقتی به مشکلاتم فکر میکردم کلافه و گرفتار نشخوارفکری میشدم. اما الآن ذهنم آنقدر گسسته شده که دیگر به مشکلات قبلیام نمیتوانم فکر کنم. در واقع باز هم ذهنم درگیر است اما به مشکلات بزرگتری فکر میکنم. سایهی جنگ روی همهی روانم افتاده... نه فقط جنگ ظاهری - که جای خود را دارد- بلکه جنگ دیگری که در درونم رخنه کرده...
دیگر کارهایی که قبلاً به آنها عادت داشتهام، یا انجام نمیدهم یا به روش دیگری انجام میدهم. کارهایی که موظفم تمام کنم، با کمترین انرژیام کامل میکنم.
حسم شبیه آن روزی است که به مدرسه رفتم و در راهرو دیدم روزنامه دیواری که با کلی وسواس درستش کرده بودم و روز قبلش به دیوار زده بودند، امروز پاره و لگدکوب شده روی زمین افتاده...
این روزها دیگر خودم را نمیشناسم...