وقتی بچه بودم فکر میکردم در روزهای جشن و مناسبتهای شادی، هیچکس غمگین نیست. فکر میکردم غم همیشه قبلش در میزند، منتظر میماند و تا شادی تمام نشده پشت در میماند. بیماری و مشکلات و گریه و ناراحتی فقط برای روزهای عادی سال است.
اولین بار که زندگی به من فهماند روز تولد آدم میتواند پر از غم باشد، دوازده سالم بود. تازه فهمیدم بعضیها شب یلدا هم غم دارند؛ عید نوروز حتی. بعد از آن فکر کردم غم کلید دارد و گاهی در نزده داخل میآید.
همیشه فکر میکردم مگر میشود بهار بیاید و شکوفهها را ندید؟ مگر میشود بهار بیاید و همهی مردم دنیا غمگین باشند؟ کرونا آمد و پتک دیگری به سرم خورد. بهار آن سال گلهای ریز سفید و آبی که در میان چمنها در میآیند را دیدم. شکوفهها را هم دیدم. طوری نگاه میکردم که تا سیر نشدم ولشان نکردم.
اما حالا فهمیدم غم نه کلید دارد و نه پشت در منتظر میماند. با لگد در را میشکند و داخل میآید. فهمیدم که میشود جوانه زدنها و شکوفهها را دید و دیگر ذوقی نداشت. میشود با چشمانی ترسیده به گلها نگاه کرد و زودتر از اینکه از دیدنشان سیر شوی مجبور باشی بروی.
طبیعت کار خودش را میکند. برایش فرقی نمیکند که انسانها چه وضعی دارند؛ به طبیعت آسیب میزنند یا به همنوع خودشان. فهمیدم میشود از کنار ساختمان موشک خوردهای رد شد و همزمان بوی یاس را در هوا حس کرد.
یعنی آن بوتهی یاس که شاهد آن لحظات بوده، چه حالی داشته؟ چقدر لرزیده؟ چند تا از برگهایش تکان خوردند و روی زمین ریختند؟
به نظرم خوب شد که طبیعت نظم خودش را دارد. خودآگاهی ندارد. وگرنه آن گلهای یاس تا الآن در نمیآمدند. باید خشک میشدند...