من نویسنده نیستم. ادعایی هم برایش ندارم. در عوض دوستی دارم که نویسنده است و در کلاسهای نویسندگی شرکت میکند. من هم چند بار در این کلاسها سرک کشیدم؛ نه به قصد نویسنده شدن، بلکه جهانبینی افرادی که در زمینههای دیگری فعالیت میکنند و رشتههای دیگری خواندهاند برایم جالب است.
دوستم تعریف میکرد که در یکی از کلاسها، مدرس مشهوری میگفت که دیگر مخاطب مدرن دوست ندارد توصیفات زیادی بشنود، تعابیر شاعرانه و سخنرانیهای طولانی را وسط داستان نمیخواند و دوست دارد زودتر به اصل مطلب پرداخته شود. من قصد نقد کردن این حرف را ندارم . من که باشم که استاد نویسندگی را نقد کنم؟! حتی میدانم بخش زیادی از این نکته درست است؛ بلایی است که دنیای مدرن و تکنولوژی سر ما آورده است.
فقط میخواهم بگویم همیشه هم اینطور نیست. سلایق متفاوت است؛ مثلاً من خیلی سخت کتاب داستانی میخوانم یا بهتر بگویم «انتخاب میکنم بخوانم». این دربارهی فیلم و سریال هم صدق میکند. مخصوصاً سریال که وقت بیشتری از من میگیرد. دلیلش هم این است که دوست دارم با داستان ارتباط معناداری بگیرم. دوست ندارم داستان آنقدر سطحی باشد که اعصابم از دنیای مسخرهی داستان خرد شود و نه آنقدر خشن که باید برای شخصیتهایش -در کنار زندگی خودم- غمگین و عصبانی باشم.
از یک جایی متوجه شدم من بیشتر ناداستان خواندهام تا داستان. من دوست دارم در همان داستانها هم نویسنده جمله یا جملاتی بگوید که حس من را بهتر شرح دهد. اصلاً من سرک میکشم ببینم کدام شاعر یا نویسنده توانسته حس و حال من را طوری توصیف کند که من هرگز نمیتوانستم اینطور هنرمندانه بیانش کنم. هر چند که اکثریت با این موضوع موافق نباشند.

اخیراً کتاب «میروم که به کنسرت برسم» نوشتهی استاد شمس لنگرودی را خواندهام. داستانش را دوست داشتم و جای جایش را هایلایت کردم (این هم بگویم خیلی عادت به نوشتن و هایلایت کردن در کتابهایم را ندارم). برایم قابل حدس بود و میدانستم از استاد لنگرودیِ شاعر، این تعابیر زیبا را در کتابشان خواهم دید:
در همین مدت کوتاه، فهمیدهام که آدم به همه چیز عادت میکند. اما نمیدانم که چرا بعضی روزها خوبم و بعضی روزها بیدلیل هر چه غم عالم است به دلم می ریزد؛ همه چیز برایم بیمعنا میشود و حوصلهی هیچ کاری را ندارم.
و دربارهی نوشتن:
و خیالات باد هواست. فکر و خیال به فکر و خیال دامن میزند و پریشانت میکند. مگر بنیشینی بنویسی. وقت نوشتن ناگزیر از جمع کردن افکارت میشوی. نوشتن مثل باریکهی آبهای زیرزمینی است که راه میافتد و راهش را پیدا میکند و در روزنهای از روشنایی خاک بیرون میزند. بنویس، حتی اگر گوش شنوایی نباشد. حتی اگر روی آب، بر شن، روی کاه. نوشتن در میان نهادن درد با دیگران است؛ سنگینی بارت کمتر میشود؛ به درختانی راه میبرد که هر برگش برگ برندهی روزهای خوب است. و من، از وقتی که شروع به نوشتن کردهام، زندگیام طور دیگری شده است. زندگی به خودی خود که معنا ندارد؛ ما معنای میتراشیم. هر کس برای زندگی خودش معنایی میتراشد.