ویرگول
ورودثبت نام
سحابی
سحابیسحابی؛ قبرستان ستارگان یا محل تولد...؟
سحابی
سحابی
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

مه غلیظ

نمی‌دانم... من هم اولین بارم است که در این شرایط قرار گرفته‌ام.

من هم تا به حال در این وضعیت تعلیقی نبوده‌ام. این که نتوانم درباره‌ی آینده فکر کنم... منظورم از آینده ماه‌ها یا سال‌های بعد نیست. هفته‌ی دیگر هم برایم آینده‌ی دور حساب می‌شود. اصلاً چرا دورتر بروم‌؟ همین فردا هم برایم مبهم است. ماه‌ها و سال‌های بعد که دیگر برایم ترسناکند.

اخبار جهان مانند خواب‌های آشفته شده! حتی در خواب هم نمی‌توانستم این‌ها را تصور کنم. مضحکه‌ای که اگر قبلاً این‌ها را برای کسی تعریف می‌کردی، می‌توانست سوژه‌ی خنده برای دورهمی‌های خودمانی باشد.

به دلخوشی‌های ساده هم نمی‌توانم دل ببندم. بخشی از آن‌ها که از بین رفت و نمی‌دانم باز هم به آن‌ها دسترسی دارم یا نه و برخی که مانده‌اند نمی‌دانم تا کِی به آن‌ها دسترسی خواهم داشت...

نمی‌دانم باید به لحظه‌ی حال دلخوش باشم و از آن استفاده کنم؟

-: جوابش واضح است سحابی! «لحظه را دریاب»

ببخشید اشتباه شد... جمله‌ام را اصلاح می‌کنم: نمی‌توانم به لحظه‌ی حال دلخوش باشم و از آن استفاده کنم. چرایی‌اش را هم نمی‌توانم توضیح دهم.

-: پشیمان می‌شوی که از زمانت درست استفاده نکردی.

مگر قبلاً که از زمانم استفاده کردم چه شد؟ مگر قبلاً که نهایت تلاشم را کردم و به هر چه توانستم چنگ زدم چه شد؟ حالا هم نهایت تلاشم همین‌قدر است. اصلاً کسی چه می‌داند «درست استفاده کردن» چیست؟

من حافظه‌ی خوبی دارم. هر وقت پشیمان شدم، به خودم یادآوری می‌کنم که این روزها بیشترِ انرژی‌ام را صرف بقا و دوام آوردن کرده بودم؛ درست مثل تمام عمرم تا امروز... این کار را خوب بلدم... من بیشتر انرژی‌ام را صرف ترمیم کرده‌ام. ترمیم زخم‌هایی که دست خودم نبود. فقط قبلاً دیرتر باتریِ ذهنم خالی می‌شد...

من هم اولین بارم است که زندگی می‌کنم...

زندگی
۱۷
۷
سحابی
سحابی
سحابی؛ قبرستان ستارگان یا محل تولد...؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید