من هرگز جای شما نبودهام. خیلی چیزها در اطرافم دیدهام و البته خیلی چیز دیگر هست که تا به حال ندیدم. دلم میخواهد دنیای قشنگتری را ببینم و بدیها و زشتیها را حذف کنم.
میدانید؟ من خجالت میکشم از زیباییهایی که تا به حال دیدهام و هر روز میبینم، حرف بزنم... خواستم فهرست کنم اما فکر کردم نباید به شما این موضوع را یادآوری کنم. «دیدن» برایم عادیترین رفتار است.
دنیا زیبایی زیاد دارد، زشتی هم... من که نفهمیدم آیا زیباییهایش به تحمل زشتیها میارزد یا نه...
مثلاً گاهی پیش میآید هنگام پیادهروی، گوشهایم صدای آبی را میشنوند که برایم دلنشین است... بعد به جوی آبی که از کنار خیابان میگذرد نگاه میکنم و میبینم پر از زباله است. شاید ندیدن این صحنه راحتترین کار باشد... اصلاً ندیدن بهتر است. آنها که بیخیالترند راحتتر زندگی میکنند. دنیا مال آنهاست؛ نه کسانی که حواسشان به همه جا هست... البته همه چیز هم در دیدن با چشم نیست. شنیدن هم نوعی توجه است. آنها که خودشان را به نشنیدن میزنند هم بهتر زندگی میکنند. ساده میگیرند، حتی بعضیهایشان در سایه نمیروند و سایه میآید دنبالشان!
از بحث دور شدم...
من فقط این را میدانم که وقتی اولین بار از نزدیک خط بریل را لمس کردم، حتی نمیدانستم از کدام طرف باید بخوانمش؛ گویی با سر انگشتانم وصل شدم به جهان جدیدی... باید حتماً جستجو میکردم که هر دسته از نقطهها معادل چه حرف است، چطور یک کلمه نوشته میشود و اصلاً از کدام سمت باید بخوانمش...
کاش بین همهی انسانها زبانی بود که میشد ترجمهاش کرد؛ از ذهن من به ذهن دیگری و از دنیای تاریک من به دنیای روشن دیگری. آن وقت بهتر میفهمیدیم که دیگران چه میگویند و با زبان مشرکمان با هم حرف میزدیم.
گویا ما هم که با چشمهایمان میبینیم به چیزی شبیه خط بریل نیاز داریم.
