ویرگول
ورودثبت نام
سحابی
سحابیسحابی؛ قبرستان ستارگان یا محل تولد...؟
سحابی
سحابی
خواندن ۲ دقیقه·۱۰ روز پیش

یک پاراگراف در کتاب تاریخ!

مردّد مانده بودم که بنویسم یا نه؛ اما می‌نویسم.

می‌خواهم بگویم ایران را دوست دارم. ایران را متحد و یکپارچه دوست دارم؛ آزاد و آباد.

ولی نمی‌خواهم جنگ شود.

جنگ دوازده روزه از عجیب‌ترین اتفاق‌های زندگی‌ام بود. در آن روزها به تنهایی‌مان فکر می‌کردم. به این که آیا برای کسی مهم است ما در چه وضعی هستیم؟ آیا کسی در جهان به ما فکر می‌کند؟

این که روزی در تاریخ درباره‌ی این روزها می‌نویسند و کسی چه می‌داند ما که بودیم... ما آدم‌های عادی که بهت‌زده به زندگی‌مان نگاه می‌کنیم و نمی‌دانیم آینده چه می‌شود... ما که همه محکومیم به فراموش شدن...

یک روز در میانه‌ی جنگ این پست را نوشتم؛ روزی که شب قبلش آن قدر سر و صدا زیاد بود و ما نمی‌دانستیم تا صبح زنده می‌مانیم یا نه. الآن هم که فکر می‌کنم حسم همان است. بعد از جنگ تا مدت‌ها نمی‌توانستم فکرم را مترکز کنم.

باز هم همان فکرها در سرم می‌چرخد... به این که همه‌ی سردرگمی ما در یک پاراگراف از کتاب تاریخ خلاصه می‌شود و تمام! به این فکر می‌کنم که من آدم مهمی نیستم و هیچ‌وقت هم نمی‌خواستم باشم. اصلاً از این که در ویترین باشم بیزارم.

یک بار همه‌ی پست‌های ویرگولم را مرور کردم. به این مدتی که با نوشتن، افکارم را حلاجی کردم حرف‌های متنوعی زدم، فکر کردم؛ اما هنوز هم اولین پستی که گذاشتم به نظرم مهم‌ترین حرفی بود که می‌خواستم بزنم. دروغ چرا؟! من دو بار برای اولین پستم بازدید ویرگول خریدم. نه برای دیده شدن... می‌خواستم مهربانی را به سهم خودم پراکنده کنم.

هیچ‌کس نمی‌داند چه می‌شود. فقط همه امیدواریم که شرایط بهتر شود و این هم‌صدایی به نتیجه‌ی خوبی برسد.

باید بگویم من نمی‌توانم خوشحالی آن‌هایی را درک کنم که می‌گویند باید جنگ شود تا همه چیز درست شود؛ حتی اگر بخواهند با من مخالفت کنند و به من ناسزا بگویند.

پی‌نوشت۱: این بار کمی پراکنده نوشتم. چون افکارم آشفته است. امیدوارم از خواندن این متن پراکنده اذیت نشده باشید:)

پی‌نوشت۲: ذهنم با خواندن نوشته‌ای از «تهمتن» درگیر شد که این متن را نوشتم.

کتاب تاریخایرانتازهجدید
۲۴
۱۲
سحابی
سحابی
سحابی؛ قبرستان ستارگان یا محل تولد...؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید