این سؤال را بچهی کلاس اولی هم میتواند جواب دهد. اما من به شما ثابت میکنم که یک میتواند برابر با ده باشد! حتی برابر با ۲۰ یا هر عدد دیگری که دوست دارید به جای ۱۰ قرار دهید.
در این دقیقاً یک سال که درگیر جنگ شدیم، ده سال به سنم اضافه شد. چیزهایی از سر گذراندم که اگر به چشمم ندیده بودم و گوشهایم نشنیده بودند، باور نمیکردم. اگر در کتابها میخواندم، چند دقیقه به آن فکر میکردم و بعد هم تبدیل میشد به غباری از افکار و در حالی که درگیر روزمره میشدم فراموشش میکردم.
وقتی بچه بودم خیلی به این فکر نمیکردم که در بزرگسالی در چه حالی خواهم بود. راستش خیلی هم دوست نداشتم بزرگ شوم. دنیای بزرگترها برایم جذاب نبود؛ پر بود از کینهها، دشمنیها، دو به همزنیها و زخم زبانها... از آن طرف هم فکر نکنید دوست دارم به دوران بچگیام برگردم... برایم آن روزها تلخ و شیرین بود و حتی کمی تلخیاش بیشتر بود؛ مثل تمام زندگیام.
به هر چه فکر میکردم بجز جنگ.
نمیدانستم قرار است با آیندهای روبرو شوم که ناگهان با صدایی -که قبلاً فکر میکردم هواپیماست- قلبم از جا کنده شود. هواپیمایی که عادی نبود و گویا به آن جنگنده میگفتند... هواپیمایی که گاهی نیم ساعت بالای سر ما میچرخید، پایینتر از هواپیمای معمولی پرواز میکرد و تا صدای انفجاری نمیشنیدیم قرار نبود از ما دور شود.
نمیدانستم شبهایی در عمرم وجود خواهد داشت که با صدای مهیبی از خواب بیدار شوم و نفهمم خواب بودم یا بیدار... صدای انفجارهای پیدرپی مرا از خود دور کند و اشکهایم خبر از آیندهای تاریک برایم داشته باشد.
نمیدانستم روزی ممکن است پردههای خانهمان را ببینم که با هر موج انفجار ناگهان تکان میخورند. دوست نداشتم درس امواج فیزیک را اینطور لمس کنم.
نمیدانستم یک شبهایی قرار نیست خوابم ببرد؛ نه برای اتفاقهای یک زندگیِ معمولی هر انسانی...

نه من آدمی نیستم که مشکلات قبلیام و دغدغههای کودکانهی روزهای بچگی را مسخره کنم... حتی اگر آن زمان برای آبنباتی گریه میکردم، الآن هم برایم خندهدار نیست... دغدغهی آدمی در هر زمان مهم است و نباید به نظرمان مسخره باشد.
من با این که تجربههای عجیب و تلخی را گذراندم، هرگز خودِ دوران کودکیام یا سالهای بعد از آن را مسخره نمیکنم که افکارش ساده بود و مشکلاتش در حد عروسک و پفک و درس و کنکور و...
پینوشت: من اگر از ابتدای آهنگ تاسیان آقای قربانی گریه نکنم، حتماً به آنجا که میرسد و میخواند «ﻧﮕﻮ ﭼﻰ گذشت و ﻧﮕﻮ ﭼﻰ ﻛﺸﻴﺪﻳﻢ» گریهام میگیرد...