گاهی فکر میکنم اگر جای دیگران بودم، احتمالاً علت خطاهایشان را بیشتر درک میکردم. حتی شاید اشتباهشان دیگر برایم معنای خیلی بدی نداشت و کمتر سرزنششان میکردم. گاهی فکر میکنم که من اگر در شرایط او بودم با همان تجربهها، فکرها، اطرفیان، حرفهای شنیده شده، تحلیلها، بیماریها، زخمها، رنجها، دردسرها، ناکامیها و موفقیتها، دیگر همه چیز را فقط تقصیر او نمیدانستم. این که چقدر در درک دیگران موفق بودهام نمیدانم... من خودم هم نمیدانم در ذهنم دقیقاً چه میگذرد چه برسد به ذهن دیگران...
وقتی زیاد به این موضوع فکر میکنم تا ته ماجرا میروم؛ یعنی اگر من جای شمر بودم، همان کار را میکردم؟!
مگر درک کردن یک نفر میتواند اشتباهاتش را توجیه کند؟
...
حالا که به اینجا رسیدم یاد موضوع دیگری افتادم:
یک سوال کلیشهای هست که گاهی در برنامههای مناسبتی محرم از دوستداران امام حسین میپرسند: اگر در آن دوران زندگی میکردی در کدام لشکر بودی؟! به نظرم سوال درستی نیست. چه کسی از دوستداران ایشان میخواسته در لشکر یزید باشد؟ به نظرم به جای طرح این سوال باید فکر کرد و شرایط آن زمان را درک کرد. شاید باید گفت حداقل دوست داشتم فهم بالایی میداشتم و در جای غلطی قرار نمیگرفتم.
من هم باید بگویم که دوست دارم که از دوستداران امام حسین باشم. دوست داشتن امام حسین که فقط به حرف زدن و گریه کردن نیست؛ به فهم است. نمیدانم... شاید اگر من امام حسین را فهمیده بودم، کمتر در دوران جنگ بیتابی میکردم...
من هنوز هم نفهمیدهام...
