حیرانم که از حرکت نمیایستد. این همه بیعدالتی، قساوت، قضاوت و توهین را میبیند، تلخترین حوادث بشری را تحمل میکند و همچنان به کار خود ادامه میدهد. متعجبم چطور این همه سنگینی را روی خودش حس میکند. گاهی تندتر کار میکند، گاهی کندتر... مچاله میشود اما همچنان زنده است.
گاهی نمیداند باید به کجا و کدام یک از اندامها خون را سریعتر بفرستند؛ قلب را میگویم...
نمیدانم تا کی دوام میآورد. تا اینجا هم خوب همراهی کرده...
...
فکر کنم برای مردم این تکه از کرهی زمین باید فرهنگ لغت دیگری ساخت. یعنی باید برای ما کلمات را متفاوت از دیگر نقاط زمین معنا کنند؛ کلماتی مثل تلاش، دوام، خوشبختی، خوشحالی، شادی، موفقیت، زندگی، آرامش، صلح، آتشبس و هزاران کلمهی دیگر.
مثلاً باید کسی به ما بگوید که شاد بودن ما با شاد بودن انسانی در آن سر دنیا فرق دارد. باید بگوید تلاش ما با تلاش آنها فرق دارد. بگوید آسودهخاطر بودن برای ما یعنی فعلاً اوضاع مثل قبل است و بدتر نشده. مثلاً یکی خیال ما را راحت کند و بدون وعده و وعید الکی، کلمهی خوشبختی را از لغتنامهی ما حذف کند.
ما یک عمر فکر میکردیم معنای این کلمات ساده را بلدیم. همین یکی نبودن معانی دارد ما را از پا در میآورد...