اینها که میگویم توجیه نیست. شاید اعتراف است.
اعتراف از زبان انسانی خسته از زمانهی عجیب که گاهی با نگاهی گذرا به تاریخ فهمیده دنیا همیشه اینطور بیرحم و زجرآور بوده... هر چند که ممکن است همهی ساکنان زمین آن را لمس نکرده باشند.
نمیدانم... شاید این نوشته اعتراف دیگران هم باشد...
میگویند صبر را از امام حسین یاد بگیرید، از خانواده ایشان، از حضرت زینب و از همهی همراهان ایشان...
اما مگر من قابل مقایسه با آنها هستم؟ من حتی پیامبرم هم ندیدهام...
فقط یک عارف میتواند بعد از دیدن آن همه مصیبت، هنوز هم عاشقانه خدا را ستایش کند، عاشقانه نماز بخواند و همچنان به خیر آنچه برایش پیش آمده ایمان داشته باشد...
من اگر خیلی هنر کنم، کاری نکنم که دیگران بدبین شوند به آنکه ادعای عزادار بودنش دارم. کاری نکنم که اگر در دلشان هنوز مهر امام حسین جا دارد، فراموش کنند که خودشان هم روزی عزادارش بودهاند یا اگر هم نبودند تصمیم بگیرند که هرگز در این جمع نباشند. بهانه دست کسی ندهم؛ البته واضح است منظورم آنهایی نیست که خود را به خواب زدهاند.
من تلاش کنم تا کمی از کجفهمیهایم را اصلاح کنم.
آه که این کارها هم آسان نیستند... من حتی نمیدانم از کجا باید یاد گرفت.
قبلاً هم در اینجا از ندانستنها و نفهمیدنهایم گفته بودم.
