نقاش آنچه را ندارد میکشد و جایی را که نرفته تصور میکند؛ گویی در خواب آنجا بوده است. خطاط جملاتی که دوست دارد خطاطی میکند. نویسنده از نداشتههایش مینویسد. شاعر برای بیان آرزوهایش، کلمات را کنار هم ردیف میکند. خواننده خواستههایش را میخواند.
هنرمند آنچه از این دنیای لعنتی میخواهد را به دیگران نشان میدهد. شاید آدمی نداشتههایش را در دنیای هنر میجوید.
موفق هم میشود؟ نمیدانم... شاید بستگی به مهارتش دارد.
اما هر چه هست با نداشتن آنچه میخواهد فرقی ندارد. فقط بلند بلند از حسرتهایش، از رنجهایش و سوز و گدازش میگوید. حتی خودش هم نمیداند این فریاد مداوم چه فایدهای دارد؛ وقتی آنچه میخواهد در واقعیت با منابع مالی یا معنوی دستیافتنی میشود؛ نه با ابزار هنر...
از داشتهها چه؟ قدر آنها را میداند؟ شاید برای آن هنرمندی که بارها زندگیاش در آستانهی از دست رفتن بوده، پاسخ این سوال آری باشد. شاید هم... نمیدانم!
من چه میخواهم؟ اگر امید میخواهم، چرا نمیتوانم از آن حرف بزنم؟
-: مگر تو هنرمندی سحابی؟!
