همیشه ذهنم پر از سؤال بود. میگشتم... هر جا میتوانستم میگشتم. به هر چه که فکر میکردم میتواند جواب سؤالاتم را بدهد چنگ میزدم. اگر کتاب بود میخواندم. اگر فیلم بود میدیدم. اگر کسی حرف میزد گوش میدادم.
به آدم خاصی دسترسی نداشتم؛ نه استادی که بخواهد جواب من را بدهد نه کسی که حوصله داشته باشد. در واقع نه روحیهی معاشرت با آدمهای متفاوت و غریبهها را داشتم و نه روی سؤال پرسیدن از هر کس را. اصلا چرا باید کسی حاضر باشد که جواب پرسشهای زیاد و عجیب مرا بدهد؟ مگر آنها جواب سوالهای مرا میدانند؟ یا مگر موظفند پاسخگوی سؤالات بیپایان من باشند؟
با این حال اگر به کسی دسترسی داشتم و فکر میکردم میتوانم بعضی -فقط بعضی - از سؤالهایم را بپرسم، دریغ نمیکردم؛ آن هم با احتیاط و به دور از مزاحمت و اضافهگویی.
سعی کردم پای صحبت خیلیها بنشینم. مصاحبهی افراد مختلف را ببینم یا داستان زندگیشان را بخوانم. گاهی به زندگی خودم و اطرافیان و غریبه و آشنا دقت میکردم و با اطلاعات ناقصم تحلیل میکردم. صرف نظر از اینکه این کارها درست بود یا نه، حواسم بود که خیلی هم سراغ منابع پرت نروم. حداقل سعی خودم را کردم.
واقعاً وقتی به منبع مناسبی دسترسی نداریم باید چه کنیم؟ میدانم ممکن است یک کتاب یا یک فرد، آدمی را به بیراهه ببرد؛ به راه اشتباه. فقط باید زودتر فهمید و تا عمق ماجرا نرفت. باید آگاه بود و جلوی بیشتر غرق شدن را گرفت. من این آگاهی را پیدا کردم یا نه؟ نمیدانم...
به هر حال نشد. من جواب سوالهایم را پیدا نکرده بودم که سوال های جدید دیگری تولید شدند...
دیگر میدانم که سوالهایم جوابی ندارند. حداقل یک جواب ندارند. هر کس با دید خودش به این سوالها جواب میدهد. در حالی که زندگی خودش را داشته و تجربیاتش متفاوت با من بوده. من بیشتر مخاطب بودم؛ مخاطبی آفلاین و یکطرفه.
شاید سوالهایم اشتباه بوده؟ شاید نباید دنبال جوابشان باشم؟ باید تسلیم شوم؟ تسلیم این زندگی با این همه اتفاقاتِ بدون توجیه؟ حق ندارم سؤال کنم؟ جواب این سؤالها راز است؟ از اسرار است؟ هیچکس نمیداند؟ قرار نیست هیچ وقت به جوابی برسم؟ نباید در کتابها دنبالشان بگردم؟ زیادی سخت گرفتم؟
میبینید؟ حتی همین حالا هم دارم کلی سؤال میپرسم!
زندگی هم کردم؟ بستگی دارد که از چه منظری به زندگی نگاه کنم... بعضی از لحظاتِ زندگی را تا عمق وجودم حس کردم و بعضی لحظات فرقی با مردگان نداشتم.
فقط میدانم که جوابهایی که پیدا کردم به درد این روزهایم نخورد... یا من بلد نبودم از این جوابها در عمل استفاده کنم، یا شاید ظرفیتش را نداشتم... شاید خوب نگشتم، شاید کمکاری کردم و زیادی به تلاشم امیدوارم بودم و هزار دلیل دیگر که خودم هم نمیدانم چرا نشد.