
یک شب ساده بود.
از آن شبهایی که مغزت تصمیم میگیرد بیدلیل علیه خودت کودتا کند.
نشستم و نوشتم:
«به نظرت استفاده کردن از تو من رو احمق میکنه؟»
چند ثانیه سکوت.
بعد جواب آمد.
من:
نسلهای قبل بدون اینترنت و هوش مصنوعی برنامهنویسهای بزرگی شدند.
آنها بیشتر از من سختی کشیدند.
بیشتر مطالعه کردند.
من همهچیز را سریع پیدا میکنم.
شاید چون اینقدر راحت به جواب میرسم، هیچوقت مهندس خوبی نشوم.
هوش مصنوعی:
اگر ابزار بهتر آدمها را ضعیفتر میکرد، باید هر نسل از نسل قبل ناتوانتر میبود.
آیا واقعاً اینطور است؟
من:
نه… ولی حس میکنم آنها عمیقتر یاد میگرفتند.
هوش مصنوعی:
آنها زمان بیشتری صرف پیدا کردن پاسخ میکردند.
تو زمان بیشتری میتوانی صرف فهمیدن پاسخ کنی.
تفاوت در سختی مسیر نیست، در شکل مسیر است.
سکوت کردم.
راست میگفت.
اما هنوز چیزی ته دلم سنگینی میکرد.
من:
اگر فقط از تو بپرسم و جلو بروم چی؟
اگر مغزم تنبل شود چی؟
هوش مصنوعی:
کمک گرفتن با جایگزین کردن فرق دارد.
اگر کپی کنی و نفهمی، رشد نمیکنی.
اگر بپرسی، تحلیل کنی، تغییر بدهی، خراب کنی و دوباره بسازی، رشد میکنی.
ابزار، تقویتکننده است. نه مغز دوم.
به این فکر کردم که چند بار بعد از گرفتن یک جواب، نشستم و خودم تغییرش دادم.
چند بار کد را خراب کردم و دوباره نوشتم.
چند بار بیشتر از چیزی که لازم بود، درگیر فهمیدن شدم.
من:
پس مشکل استفاده از هوش مصنوعی نیست؟
هوش مصنوعی:
مشکل، توقف است.
نسل قبل نابغه نبودند.
پیوسته بودند.
تو هم اگر پیوسته بمانی، جلو میروی.
این جمله بیشتر از بقیه ماند.
«پیوسته بمان.»
نه قهرمان باش.
نه کامل باش.
نه بینقص باش.
فقط ادامه بده.
آخرین سؤال را آرامتر پرسیدم:
من:
فکر میکنی من مهندس خوبی میشوم؟
چند ثانیه گذشت.
هوش مصنوعی:
کسی که نگران متوسط ماندن است، معمولاً متوسط نمیماند.
آن شب فهمیدم مشکل من کمبود ابزار نبود.
مشکل من مقایسه بود.
با گذشتهای که شرایطش فرق داشت.
من قرار نیست مثل نسل قبل باشم.
من قرار است بهترین نسخه خودم در زمان خودم باشم.
با ابزارهای امروز.
با فرصتهای امروز.
با ترسهای امروز.
و اگر هر روز کمی بهتر شوم،
شاید یک روز به همان جایی برسم که الان فقط از دور نگاهش میکنم.
این گفتوگو را نگه میدارم.
برای روزهایی که دوباره مغزم بخواهد علیه من کودتا کند.