وقتی سال اول دبستان برنده ی لاتاری شدم!

یادمه روز اولی که رفتم مدرسه انتظار داشتم وقتی دست مادرمو وِل می کنم اشک توی چشمام جمع بشه و بپرم توی بغل مامانم و باهاش برگردم خونه!

اما خب از همون اول خیلی آدم احساسی نبودم. هر چی هم زور زدم اشکم در نیومد...

خب بگذریم!

یادتون هست روز اولی که رفتیم مدرسه و پشت نیمکت ها نشستیم چه اتفاق مهمی افتاد؟

ناچاراً کنار دو نفر نشستیم (نیمکت های زمان ما 3 نفری بود و چه بسا چهار نفری!!)

دو نفری که اصلا نمیشناختیمشون. نه درس خون بودنشون برمون مهم بود، نه وضعیت مالیشون و نه حتی خوشکل بودن یا نبودنشون...

فکر کنم زنگ اول (که حدود 40 دقیقه بود) هنوز تموم نشده بود و من دو تا دوستِ صمیمیِ جدید داشتم!

برای همه همینطور بوده. هممون روز اولِ مدرسه کلی دوستِ صمیمیِ جدید پیدا کرده بودیم...

یک برنده لاتاری!!
یک برنده لاتاری!!

خب یکم بیایم جلو تر

بیشتر از یکم...

میرسیم دانشگاه و الان در به در دنبال یه نفر هستیم که فقط یکم باهاش راحت باشیم! و اکثر آدما هم توی این موضوع موفق نمیشن...

چی شد پس؟ چرا اون موقع می شد دوست پیدا کرد و الان نمیشه؟

یا اصلا یه سوال خیلی مهم تر، چرا دیگه خبری از اون دوستای صمیمیِ دوران دبستان نیست؟

چرا وقتی رفتیم راهنمایی و دبیرستان دیگه اون آدمایِ قبلی فراموش شدند؟؟

.

.

تا حالا به این فکر کردی که چرا برنده های لاتاری (شرط بندی) معمولا بعد از چند وقت دوباره میشن همون آدمای فقیرِ قبلی؟

جوابشو همه میدونیم: چون پولِ باد آورده رو باد می بره!

یا به عبارت یکم دقیق تر: آدم ها ارزش منابع رو با زحمتی که برای به دست آوردن اون منبع کشیدند سنجش می کنند. بنابراین اگر یک منبع مفید و بسیار ارزشمند به صورت رایگان به دست بیاد احتمالا ارزشش دونسته نمیشه و به سرعت از بین میره...

.

.

پی نوشت1: حسِ برنده ی لاتاری رو دارم! اما الان از چیزایی که برنده شدم، دقیقا هیچی نمونده!

پی نوشت2: این متن جدای از آسیب شناسی دوستی ها هدفش نشون دادن اهمیت شناخت و مدیریتِ صحیحِ منابع در زندگیه!